http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/18280

شناسه خبر: 18280
۱۳۹۳-۳-۲ ۲۳:۱۶

روزهاي مقاومت11

<p style="text-align: justify;" dir="RTL">جلوي بيمارستان بودم. يك ماشين آمد، مجروح آورده بود. همين كه داشت از در رد مي&zwnj;شد، ورودي بيمارستان را با خمپاره زدند. آن دو نفري هم كه اينها را آورده بودند، مجروح شدند. رفتيم كمكشان. ديدم اسلحه&zwnj;هاي اين دو تا، افتاده كف ماشين. برشان داشتم. مجروح&zwnj;ها را كه برديم داخل، رفتم طرف سپاه. آن موقع سپاه توي يك مدرسه بود.</p>

جلوي بيمارستان بودم. يك ماشين آمد، مجروح آورده بود. همين كه داشت از در رد مي‌شد، ورودي بيمارستان را با خمپاره زدند. آن دو نفري هم كه اينها را آورده بودند، مجروح شدند. رفتيم كمكشان. ديدم اسلحه‌هاي اين دو تا، افتاده كف ماشين. برشان داشتم. مجروح‌ها را كه برديم داخل، رفتم طرف سپاه. آن موقع سپاه توي يك مدرسه بود.

اسلحه‌ها ژ ـ سه بودند و نارنجك تفنگي همه به‌شان وصل بود. من هم كه تا حالا با اينها كار نكرده بودم، همه‌اش توي راه مي‌ترسيدم كه نكند دستم بخورد جاييشان و منفجر شوند.

تحويلشان كه مي‌دادم، اصرار كردم ه بگذاريد يكيشان بماند دست خودم. بچه بودم، قبول نمي‌كردند. بالاخره با كلي خواهش و تمنا راضي شدند. عوضش گفتند: «برو جلوي مسجد جامع، نگهباني بده.»

پایان

منبع: روزگاران، کتاب خونین شهر، انتشارات روایت فتح،چاپ اول 1383