http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/18274

شناسه خبر: 18274
۱۳۹۳-۳-۲ ۲۳:۱۰

روزهاي مقاومت5

<p style="text-align: justify;" dir="RTL">توي اهواز سرباز بودم. هر وقت مي&zwnj;خواستم بيايم خرمشهر، بايد از پادگان مرخصي مي&zwnj;رگفتم.</p>

توي اهواز سرباز بودم. هر وقت مي‌خواستم بيايم خرمشهر، بايد از پادگان مرخصي مي‌رگفتم.

سراغ هر كس رفتم و گفتم: «آقا! نمي‌شه يه جوري ما بمونيم خرمشر و هي نريم پادگان.»

گفتند: «بايد برگردي واحدت وگرنه سرباز فراري حساب مي‌شي؛ اون هم فراري زمان جنگ.»

جهان‌آرا را توي خيابان ديدم. رفتم و قضيه را برايش گفتم. او هم حرف بقيه را زد.

كارم شده بود رفت و آمد بين خرمشهر و اهواز.

بالاخره گير افتادم. نزديكي‌هاي آبادان. گفتند: «سرباز فراري هستي.»

هر چه گفتم، فايده نداشت. گفتم: «بابا! من كه از خُدامه نرم اهواز. شما يه كاري بكنين بمونم.»

دست‌هايم را بستند وب ازداشتم كردند.

يك‌هو چيزي يادم افتاد. گفتم: «برين از جهان‌آرا بپرسين. اون حال و وضع من رو مي‌دونه.»

نيمه شب بود. با يك سيني غذا آمدند سراغم براي معذرت خواهي.

نفهميدم جهان‌آرا را چه طوري پيدا كرده بودند. هر چه بود، او حرف‌هاي من را تأييد كرده بود. اصلاً باورم نمي‌شد من را يادش مانده باشد.

 

پایان

منبع: روزگاران، کتاب خونین شهر، انتشارات روایت فتح،چاپ اول 1383