روزهای مقاومت به روایت فرهاد دشتی
آن روز هنگام عصر بود که از ساختمان جهاد بیرون آمدم. مدتی بعد در اغذیه فروشی بودم که ناگهان صدای وحشتناکی در شهر پیچید. صدای انفجار گلوله هایی بود که شروع جنگ را خبر می دادند. هر چند که قبلاً درگیریهایی در مرز به وجود آمده بود، اما آن روز برای اولین بار بود که شهر مورد هدف قرار می گرفت. همه این جنگ و درگیریهای قبل از آن – نبردهایی که با خلق عرب بود – را از توطئه های امریکا می دانستند.
آن روز عراقیها شهر را وحشیانه زیر آتش گرفتند و در عرض مدتی کوتاه همه چیز حالت عادی خود را از دست داد. وحشت و ناامنی همه جا را فرا گرفته بود. بچه ها هنگام بازی در کوچه، در خونشان می غلتیدند و هرکس در جایی به خون می نشست؛ مادران در خانه و پدران در خیابان – که رفته رفته از جمعیت خالی می شد – با تنی خسته و قلبی پر از اشتیاق رسیدن به منزل.
نیروهای بسیجی و داوطلب در استادیوم جمع شدند. من نیز برای دریافت سلاح خود را به آنجا رساندم. خواهرها مسئول توزیع سلاح بودند و به همه ام- یک می دادند. بلافاصله پیش فرمانده سپاه، محمد جهان آرا رفتیم و تقاضای سلاح دیگری کردیم اما بهتر از آن نداشتند. در آن زمان سپاه فقط یک قبضه آر.پی.جی داشت که آن را نیز از ضد انقلاب گرفته بودند، به ناچار قبول کردیم، اما برای تحویل همان سلاح نیز از ما شناسنامه و گروه خون می خواستند. بعضی ها ناراحت بودند:
- دشمن داره وارد شهر می شه و اینها از ما شناسنامه می خوان...
عراق به فاصله 50-60 متری استادیوم رسیده بود و قصد داشتند دکل را هدف بگیرند. اما گلوله هایشان به خطا می رفت. در همین حین گلوله ای در نزدیکی بچه ها فرود آمد و همهمه و شلوغی بالا گرفت. همه متفرق شدند. خمپاره 120 بود. اما آن روز هیچ کداممان شناختی از خمپاره نداشتیم. خواهرها ترسیده بودند و این فرصت خوبی برای بدست آوردن سلاح بود. هفت هشت تا ام – یک گرفتیم و بین بچه ها تقسیم کردیم. در حالی که از نظر نظامی هیچ تجربه ای نداشتیم، برای جنگ به نیروهای مردمی ملحق شدیم.
در یکی از روزها به پادگان دژ رفته بودم که خبر رسید عراقیها تا پادگان پیشروی کرده اند. بلافاصله به ما ماموریت دادند تا گلوله های 106 را برای انتقال به آبادان بار بزنیم. با چند نفر دیگر به قسمت انبارها رفتیم و با عجله مشغول بارگیری شدیم. اولین بار بود که گلوله و توپ 106 می دیدیم. از دیدن آنها ذوق زده شده بودیم. کمی بعد با شروع درگیری به طرف تانکهای عراقی حرکت کردیم. هنگام رفتن در این فکر بودم که چطور باید تیراندازی کنم. تقریباً ده متر جلوتر گلوله بزرگی روی زمین افتاده بود. هر چه به طرفش تیراندازی کردیم، نتوانستیم آن را بزنیم تا این که سرگردی آمد و دستور داد تا گلوله را برای شناسایی ببرند. با آنکه تجربه ای نداشتیم، آن روز چهار – پنج تانک را به آتش کشیدیم.
هنگام شب، قرار شد که به عراقیها شبیخون بزنیم. از یک طرف دلهره و اضطراب داشتیم و از طرف دیگر اشتیاق غیر قابل وصفی برای جنگیدن. آن شب با مشاهده اشتیاق فراوان بچه ها حال دیگری به من دست داده بود. بعضی ها مخالف حمله بودند.
«فتح الله افشار» که مسئولیت امنیت بود می گفت:
- نباید بریم. ما موقعیت دشمن رو نمی دونیم!
اما اکثر بچه ها عزم رفتن داشتند. هنگام آماده شدن با یکی از بچه ها که قرار بود همراهمان بیاید صحبت می کردم و از او طرز استفاده از نارنجک را می پرسیدم. هنوز چیزی از جنگ نمی دانستیم. حتی نمی توانستیم خشابهایمان را ببندیم. به همین دلیل بود که هنگام دویدن صدا می دادند.
آن شب با شبیخون بچه ها آیات قرآن مصداقی دوباره یافتند: اگر نیروی اندکی به خدا ایمان بیاورند می توانند در مقابل لشکر عظیم دشمنان ایستادگی کنند.
عراقیها با تانک و نفربر جلو می آمدند و وضع هر لحظه خطرناکتر می شد. تعدادی از ما در خانه های سازمانی بندر ماندیم و بقیه بچه ها در فلکه مستقر شدند. سی نفر بودیم. در گروه هشت نفری ما دو قبضه آر.پی.جی وجود داشت و دو قبضه دیگر هم در گروهی که در فلکه بودند. یکی از بچه ها برای هدف گیری تا فاصله 25 متری یک تانک جلو رفت. اما گلوله اش از بالای تانک گذشت. پیشنهاد کردم که دومین گلوله را هم بزند. آنچنان دلهره داشتیم و احساس خطر می کردیم که دیگر نمی توانستیم خیلی به ادامه زندگی فکر کنیم. دومین گلوله نیز به خطا رفت! هنوز هیچ کدام طرز استفاده از آر.پی.جی را نمی دانستیم. بچه ها فاصله سی متری را روی پانصد متر می گذاشتند و می زدند. در همان حین یکی از بچه ها گفت:
- بچه ها فرار کنید! الان عراقیها اینجا را درو می کنن.
او رفت و بقیه نیز به دنبالش دویدند. «محمد نورانی» فرمانده قسمت با دیدن ما فریاد زد:
- اینجا چکار می کنید؟
- عراقیها در ده قدمی ما هستند.
- مگر می خواهید خودتون رو به کشتن بدید؟
در حال دویدن بودیم که ناگهان یک گلوله آر.پی.جی از خانه جوانان فلکه راه آهن شلیک شد و به نفربر دشمن اصابت کرد. بلافاصله چند عراقی از داخل آن بیرون پریدند و با آه و ناله پا به فرار گذاشتند.گلوله بعدی به لوله یک تانک اصابت کرد و پس از آن هجوم زره پوشهای دشمن متوقف شد. ناگهان متوجه بچه ها شدیم که با فریاد الله اکبر عراقیها را دنبال می کردند. ابتدا تصور کردم که عراقیها بچه ها را محاصره کردند و آنها را قتل عام می کنند. با هول و هراس فریاد می زدم:
- بچه ها رو کشتند... کمک... بچه ها رو کشتند!
اما وقتی جلوتر رفتیم با مشاهده فرار نیروهای دشمن خوشحالی زایدالوصفی به ما دست داد. در همان حین چند تانک چیفتن و توپ 106 خودمان هم رسیدند.
ذوق زده شده بودم و نمی دانستم چکار کنم. باور نکردنی بود. بچه ها روحیه تازه ای پیدا کردند و دوباره آماده نبرد شدند. «صالی» برای آمادگی بیشتر لخت شده بود، یعنی همیشه لخت می شد. می گفت لباسها بر تنش سنگینی می کنند. در آن لحظات حالت عجیبی داشت و چهره اش مردانه و سراسر حماسه بود. «تقی عزیزیان» تیربار خرابی را به دست گرفته بود و در حالی که از خشم دندانهایش را به هم می فشرد عراقیها را به رگبار بسته بود. وقتی تیربار از کار افتاد، آن را انداخت و آر.پی.جی به دست گرفت. او با شهامتی غیر قابل وصف به دنبال تانک ها می دوید و در نزدیکیشان روز زمین دراز می کشید و آنها را هدف قرار می داد. آن روز عراقیها با تلفات زیادی عقب نشینی کردند. هنگامی که ما به مقرمان برگشتیم دیگر عصر شده بود.
تعدادی از بچه های آغاجاری برای کمک به خرمشهر آمده بودند. هنگام تقسیم بندی نیروها، رضا دشتی می گفت:
- آنها را در خیابان آرش مستقر کنیم، تا از آنجا مراقب عراقیها باشند.
دشمن در انتهای خیابان آرش مستقر بود. برادرم «فریدون» مسئول آن گروه شد و هنگام عزیمت آنها، من نیز تا ابتدای خیابان آرش با آنها رفتم. از مقر ما تا آنجا حدود چند کوچه فاصله بود. هنگام بازگشت، صدای ناله ای به گوشم رسید و بعد فریادی که تقاضای کمک می کرد. با این فکر که شاید کسی زخمی شده باشد، یک نفر را برای کمک فرستادیم. اما صدای ناله قطع نشد. تصمیم گرفتیم با چند نفر دیگر به آنجا برویم. عراقیها در انتهای کوچه سنگر گرفته بودند و کوچه را به رگبار می بستند. وقتی به آنجا رسیدیم. با منظره دردناکی رو به رو شدیم. با ترکشهای یک خمپاره، گلوله آر.پی.جی منفجر شده و بچه ها را لت و پار کرده بود. تعداد آنها با «عباس انصاری» پنج نفر می شد، اما فقط یکی شان سالم تر از بقیه بود. زخمیها در خون می غلتیدند و ناله می کردند؛ صحنه ای تاثر انگیز و غیر قابل تصور. معلوم نبود که دستها و انگشتانشان کجا افتاده بود. هر چه سعی کردم که یکی از مجروحین را بلند کنم، نتوانستم. این کار به تنهایی ممکن نبود. پس از تقاضای کمک، بچه ها آمدند و آنها را بردند. آنها از جمله افراد غیر بومی خرمشهر بودند که داوطلبانه در جنگ شرکت می کردند. بچه هایی که نه تنها در خرمشهر، بلکه در سطح ایران کار کرده بودند و تجربه های زیادی از جنگ کردستان داشتند. اما بعضی شان دیگر زنده نبودند.
آن روز، قرار شد با افرادی که زیادتر از همیشه بودند به دیده بانی برویم. پانزده نفر بودیم، می خواستیم حرکت کنیم که فریدون گفت:
- چند دقیقه صحبت کنیم و بعد برویم.
در کنار تعاونی آرش ایستاده بودیم که ناگهان، خمپاره ای در چند متری ما و پشت یک ماشین افتاد و از جایش دود بلند شد. بلافاصله سنگر گرفتیم. چند لحظه بعد، خمپاره دیگری پایین آمد و پس از آن، خمپاره ها زمین را شکافتند. کمی جلوتر، «محمود معلم» را دیدم که ترکش خمپاره چشمش را متلاشی کرده و بیهوش روی زمین افتاده بود. برای یک لحظه به نظرم آمد که شهید شده باشد. بچه ها حال عجیبی پیدا کرده بودند و خیلی ها آه و ناله می کردند. با دیدن سربازی که جمجمه اش شکاف برداشته و مغزش بیرون ریخته بود، دچار شوک شدیدی شدم. بی اختیار فریاد می زدم و گریه می کردم. نه تنها من، بلکه هر کس دیگر هم که آن صحنه را می دید، همبن حال به او دست می داد. برادرم «حمید» که روحیه ای عالی داشت فریاد می زد:
- لامصبا ساکت!
در همان لحظه بود که بهنام دوازده ساله هم شهید شد. ترکشی به قلبش خورد و چشمش سفیدی رفت. هنگامی که بچه ها او را بلند کردند، برای همیشه به خواب رفته و او را از روی زمین بلند کردمف اما نیمی از مغزش در میان دستم باقی ماند. نیم دیگرش نیز، هنگام انتقال به بیمارستان کف ماشین ریخت. وضعیت روحی ام خیلی خراب شده بود. مجروحین را با وضع اسفناکی انتقال می دادیم، اما به محض رسیدن به بیمارستان شهید می شدند.
حمید خیلی شانس آورد که بی سیم روی دوشش بود. چرا که ترکش خمپاره ای که در نزدیکی اش منفجر شد، به بی سیم خورد و آن را متلاشی کرد. خود او، به جز جراحت کوچکی در گوشها هیچ صدمه دیگری ندید. آن روز را، با زخمی شدن چند تن دیگر از بچه ها به پایان رساندیم.
در شرایط که نیاز مبرمی به تجهیزات جنگی داشتیم، سلاح های محدود و پیش پا افتاده ای در اختیارمان بود و دستیابی به آنها نیز، مشکل بزرگی برای بچه ها محسوب می شد. یکی از روزها پیش سرهنگی که در هنگ بود رفتم و پس از صحبتهای بسیار، بالاخره رضایت او را برای دریافت سلاح جلب کردم. سپس بیست قیضه ژ-3، یک خمپاره شصت و کلی مهمات از پادگان گرفته و به خرمشهر بردم. این مسئله در شرایطی بود که بچه ها به خاطر نداشتن سلاح از همه چیز مایوس شده بودند. به محض رسیدن گفتم:
- بچه ها مژده!
- چی شده؟!
- برید توی اون اتاق، یه چیزهایی براتون آوردم...
با کمک یکی از بچه ها سلاحها را آوردیم. وقتی بچه ها را صدا زدیم و آنها سلاح ها را دیدند، از خوشحالی نمی دانستند چه بگویند. با تعجب می پرسیدند:
- اینها رو از کجا آوردین؟ نکنه جایی رو سرقت کردین؟!
چند روز بعد، با پخش تعدادی آر.پی.جی در منطقه، بچه ها سر و سامانی گرفتند و توانستیم ضرب شستی به عراقیها نشان بدهیم. از این که سلاحم تغییر کرده بود و حالا آر.پی.جی داشتم، بسیار خوشحال بودم. در همان روز اول، حدود پانزده گلوله شلیک کردم، تا آن که به تدریج هدف گیری صحیح را یاد گرفتم.
یک روز با محمد نورانی و چند تن دیگر به پادگان «دژ» می رفتیم که در میانه راه، خبر سقوط پادگان را شنیدیم. می گفتند که در آنجا چند افسر را سر بریده اند. وقتی به حوالی پادگان رسیدیم و با آن صحنه مواجه شدیم، حالت عجیبی به ما دست داد و بغض گلوی هر شش نفرمان را گرفت. نورانی گفت:
- باید بریم جلو.
- اونها یک گردان هستن...
- عیب نداره! باید بریم جلو.
عراقیها در صد قدمی ما بودند، اما هنگام پیشروی هیچ کداممان را نمی دیدند. نورانی باز هم اصرار داشت که جلوتر برویم. می خواست انتقام خونهای ریخته شده را بگیرد. او به اندازه ای خشمگین و ناراحت بود که ما به زحمت مانع جلو رفتنش شدیم. عراقیها پادگان را زیر آتش سنگین خود گرفته بودند و امکان انجام هیچ کاری نبود.
خرمشهر، به تدریج در زیر پنجه های خون آلود متجاوزین به ویرانه تبدیل می شد. بعثیها با بولدوزر به جان شهر افتاده بودند و خانه ها را با خاک یکسان می کردند. وجب به وجب کوچه ها و خیابانها، از خون زنان و کودکان بی گناه رنگین شده بود. جوانان شهر و آنهایی که توانی در بدن داشتند، با دست خالی و شهامتی غیر قابل وصف در برابر عراقیها مقاومت می کردند. و تنها با توکل به خدا می جنگیدند. پیش از این، نیروهای دشمن بارها تا دروازه شهر پیش آمده و هر بار شکست خورده بودند. اما مگر مردم تا چه وقت می توانستند با دست خالی، جلوی سیل تانکها و زره پوشهای دشمن بایستند؟ حتی یک روز، پیش بنی صدر – که به پشت جبهه آمده بود – رفتم و شکایت کردم. وعده های بسیاری داد. می گفت:
- سلاح ها در راه هستند... توپخانه می آید... مگر هواپیما نقل و نبات است؟!.
و از این قبیل حرفها... طرحی را که او ارائه داده بود همه را به تعجب وا می داشت. ما خرمشهر و آبادان را می دهیم و سپس، از سمت دزفول نیروهای دشمن را دور می زنیم و از داخل خاک عراق می آییم و خرمشهر و آبادان را پس می گیریم!! و این در حالی بود که ما حق وارد شدن به خاک عراق را نداشتیم. حتی هنگامی که به ستاد جنگ و مکانهایی از این قبیل می رفتیم، به جای آنکه ما را امیدوار کنند، می گفتند:
- برگردید. شهر سقوط می کند!
اما بچه های دلسوز شهر، در زیر باران گلوله ها و خمپاره های دشمن تا آخرین لحظات جنگیدند. تا آنجا که توانی و جانی در بدن داشتند. و مصیبت هایی که در این راه کشیدند، چیزهایی نیست که بتوان به فراموشی سپرد. بی آبی و عطش شدید... نوشیدن آبهای شور و پر از لجن... دیدن جنازه دوستان و بچه های محل... قتل عام شدن افراد خانواده و ویرانی کوچه ها و محله هایی پر از خاطرات کودکی. و در این نبردها و کشتارها، بچه هایی هم بودند که از درون متحول شدند و لیاقت شهادت را پیدا کردند. مثل «دریاقلی» آدم معتاد قبل از جنگ، که با ایثار و شجاعتش، زبانزد بچه ها شد و در اوج تعالی روح خویش به دیدار خدا شتافت. بچه ها تمام سختیها و مصایب را برای نجات خرمشهر تحمل کردند و شاید اگر خیانتی در کار نبود، هیچ گاه خرمشهر را از دست نمی دادیم.
پایان
منبع: در کوچه های خرمشهر، به کوشش خانم مریم شانکی، ناشر: حوزه هنری، چاپ اول زمستان 1370، صفحه 93 الی 101