روزهای مقاومت به روایت جانباز صالح موسوی
پس از چند بار بمب گذاری در سطح شهر که توسط عوامل نفوذی عراق انجام می گرفت، بچه های سپاه تصمیم گرفتند گروهی را در نوار مرزی مستقر کرده و آنجا را که خالی از نفرات بود پر کنند. در آن زمان عراقیها مشغول ساختن سنگر های بتونی بودند.
شبها صدای لودرها و نقل و انتقالات به وضوح شنیده می شد. بچه ها این مسائل را به سپاه خبر می دادند، اما از آن طرف گزارش فرمانده سپاه «محمد جهان آرا» به مقامات بالا به خاطر وجود بنی صدر بی نتیجه می ماند.
یک روز از طرف یکی از پاسگاهای مرزی عراق به سمت بچه هایی که در حال گشت بودند تیر اندازی می شود و دو نفر به شهادت می رسند. تا این که یک ماه بعد و در یک درگیری جدید، عراقیها سعی می کنند تبلیغات وسیعی را در منطقه راه بیاندازند و ایران را آغازگر جنگ معرفی می کنند، همان روز «رحمان اقبالپور» و «وحید حیدری» شهید می شوند. و چیزی نمی گذرد که آتش عراقیها بر روی بچه ها شدت می گیرد.
کاملاً واضح بود که این جریانات فقط یک درگیری کوچک مرزی نبوده، بلکه یک حرکت کلی و حساب شده بود که آمریکا و عواملش در منطقه طرح ریزی کرده بودند و هنگامی که زمان آن فرا رسید، طرح را به طور کامل پیاده کردند و جنگ آغاز شد.
من و چند نفر دیگر با شنیدن خبر جنگ از شادگان حرکت کردیم و هنگامی که بچه های خرمشهر از نوار مرزی به سمت پلیس راه و پل نو عقب می کشیدند، به آنها پیوستیم. خیلی ها برای جنگیدن آمده بودند. مردم طوری شهر را ترک می کردند که انگار چند روز دیگر باز می گردند. در حقیقت کسی تصور نمی کرد که موضوع تا آن حد جدی باشد و عراقیها بتوانند به داخل خاک ما نفوذ کنند.
وقتی به سپاه رسیدیم، نیروهای سپاه و بسیج و حتی فرماندهان به جبهه جنگ اعزام شده بودند. می خواستیم سلاح تحویل بگیریم، اما به هر دری که می زدیم بی نتیجه بود. ناچار اسلحه یکی از بچه ها را که بیمار بود گرفتیم و راهی خط شدیم. در طول راه نیروهای ارتش بودند. به پلیس راه که رسیدیم، ساعت دو بعد از ظهر بود. عراقیها در نخلستانها و اطراف پل نو مستقر بودند و پادگان آموزشی را که در پنج کیلومتری شهر بود در تصرف خود داشتند. بچه ها اطراف پلیس راه را سنگر بندی کرده بودند. دشمن مدام شلیک می کرد و تمام شهر از موج انفجار گلوله ها به لرزه در آمده بود. روحیه بچه ها بسیار عالی بود و با آن که تجربه نظامی نداشتند تا قلب دشمن پیش می رفتند و پس از شناسایی، اطلاعات را به عقب می فرستادند اما به دلیل نداشتن امکانات و تجهیزات کافی، همه زحمتشان بی نتیجه می ماند.
ما به چند دسته کوچک تقسیم شدیم و در حالی که سخت زیر آتش دشمن بودیم، به طرف پادگان حرکت کردیم. با سوت خمپاره ها دراز می کشیدیم و پس از انفجار دوباره پیش می رفتیم. در آن لحظه من به فیلم های جنگی که قبلاً دیده بودم فکر می کردم و صحنه های جالب آنها در ذهنم تداعی می شد. اما بعدها پی بردم که فداکاریها و از خود گذشتگی های بچه ها چیز دیگری است و ریشه در فرهنگی اصیل تر دارد و فراتر از آن است که به تصویر کشیده شود.
نیروهای دشمن زیاد بودند و نمی توانستیم آنها را عقب بزنیم. ناگزیر به طرف کشتارگاه و ساختمانهای «پیش ساخت» عقب نشستیم و در سمت چپ پلیس راه به همراه تعدادی از سربازان که به خاطر نداشتن فرمانده پراکنده بودند محلی را برای مقر انتخاب کردیم. تعداد نیروهای ما در مقابل دشمن بسیار کم و ناچیز بود. می گفتند:
- توپخانه فلان در راه است...! در کیلومتر چهل...
دیگر کیلومتر چهل در دهان همه بچه ها افتاده بود اما کسی به دادمان نمی رسید و از توپخانه خبری نبود. گاه پیش می آمد که بچه ها در طول روز به هفت – هشت جبهه سر می زدند و دهها کار انجام می دادند، طوری که هنگام شب دیگر قوایی برایشان باقی نمی ماند. با این حال خدا دشمن را کور کرده بود و نمی دید که ما نیرو نداریم.
یک روز با «رضا دشتی» و ستوان «خلیلیان» و چند تن دیگر تصمیم گرفتیم به شناسایی برویم. این اولین اقدام جدی ما بود. قرار بر این شد که به دو گروه تقسیم شویم. من و رضا دشتی در یک گروه و ستوان خلیلیان و «غلام آبسکار» در گروه دیگر قرار گرفتند و حرکت کردیم. گروه ما باید به دنبال گروه دیگر وارد منطقه می شد اما از بی تجربگی در همان اوایل کار، یکدیگر را گم کردیم. با هر قدمی که بر می داشتیم خمپاره ای در کنارمان منفجر می شد.
ساعت پنج و نیم بود که وارد منطقه شدیم. حدود یازده کیلومتر را به صورت هلالی طی کرده بودیم و می بایست کیلومتر 25 پشت دشمن را شناسایی می کردیم. پس از پنج ساعت پیاده روی دیگر، چند ساختمان از دور نمایان شد. در اطراف ساختمانها بشکه های نفت یا گازوئیل شعله ور بودند و می سوختند. شعله های آتش به حدی بود که زیر نور آن می توانستیم جاده خرمشهر – اهواز را به خوبی ببینیم.
تعدادی تانک در فاصله دویست متری ما مشغول جا به جایی بودند و صدای زنجیرشان به وضوح شنیده می شد. نمی دانستیم از نیروهای خودی هستند یا از دشمن! بدون این که به طرفشان شلیک شود جلو می آمدند. پس از مشورت برای فهمیدن موضوع به طرف تانکها حرکت کردیم. وقتی به جاده نزدیک شدیم صدای نفراتی را که به عربی با هم حرف می زدند به راحتی می شنیدیم. خطر در چند قدمی ما بود. با دو قبضه آر.پی.جی که داشتیم نمی توانستیم بیشتر از دو – سه تانک را بزنیم. پس از مشورت با بچه ها دوباره آن همه راه را برگشتیم. به خاطر پیاده روی زیاد پاهایمان در پوتین می سوخت و زخم شده بود. در میان راه به پیشنهاد رضا دشتی تیمم کردیم و بدون در آوردن پوتین نمازمان را خواندیم. پس از خوردن شام – نان خشک هایی که از اطراف جمع کرده بودیم – دوباره حرکت کردیم. وقتی به مقر رسیدیم بلافاصله موضوع را به سرهنگ مسئول منطقه گزارش داده و گفتیم که:
- اگر نجنبید فردا ضربه سختی از دشمن خواهیم خورد.
مسیر شناسایی را توضیح دادیم، اما آتشی روی دشمن انجام نشد.
آن شب را در کنار خیابان دراز کشیدیم و از خستگی زیاد بلافاصله به خواب رفتیم. ساعت چهار و نیم صبح بود که «رسول بحر العلوم» خبر ورود تانکهای دشمن، از سمت راست جاده خرمشهر – اهواز را آورد:
- می خواهند دژ خرمشهر را بگیرند!
بدون معطلی با دو نفر از بچه ها و رسول به طرف ساختمان دژ حرکت کردیم. رسول توپ 106 داشت و ما هر سه نفر به آر.پی.جی مسلح بودیم. آتش دشمن به قدری شدید بود که حتی چند متری مان را هم نمی دیدیم. در چنین شرایطی نیروهای ارتشی در اطراف پراکنده بودند. فقط یک قبضه توپ 106 داشتیم که بحرالعلوم و «فتح الله افشاری» روی آن کار می کردند. غلام آبکار برای آوردن نیرو به پلیس راه رفت. من به پیشنهاد کرد که همان جا بمانم تا اگر احیاناً توپ 106 از کار افتاد من با آر.پی.جی کار کنم.
همزمان با خروج ما از دژ سر و کله مردم هم پیدا شد. هر وقت اوضاع بد می شد نیروهای دلسوز و وفادار مردمی بلافاصله خودشان را می رساندند. از فلکه پمپ بنزین دیزل آباد تا پلیس راه رفتیم. مردم تا فاصله سه – چهار کیلومتری کنار خیابان پلیس راه پشت دیوار صف کشیده بودند.
در ساختمان پیش ساخته احتیاج به کمک بود، با برداشتن آر.پی.جی و فریاد الله اکبر از دیوار پایین پریدم و به سرعت جلو رفتم. چند نفری هم به دنبالم آمدند. همانهایی که همیشه داوطلب بودند.
پس از تشریح منطقه توسط رضا دشتی چند گلوله آر.پی.جی شلیک کردیم. دشمن به قصد تصرف پلیس راه آمده بود، اما ده – دوازده نفر از بچه ها جلوی آنها را گرفته و عاجزشان کرده بودند. کم کم وضع تغییر می کرد و نوبت ما بود که عراقیها را زیر آتش بگیریم. تانکهای دشمن در ساختمانهای «پیش ساخت» و در فاصله سی متری ما بودند.
مدتی بعد تنها سه گلوله آر.پی.جی برایم باقی مانده بود. یکی از گلوله ها به زنجیر تانک اصابت کرد و کارگر نشد. خیلی حیفم آمد.
وقتی رضا دشتی از زیر آواری که با گلوله تانک روی سرش ریخته بود بیرون آمد با یکدیگر دست دادیم و پیمان بستیم که تا به آخر بمانیم و مقاومت کنیم.
با تمام شدن گلوله ها هر چه داد زدیم کسی جوابگو نبود. فوراً برای آوردن مهمات به عقب برگشتیم با آنکه پاهایمان در پوتین زخم شده بود و راه رفتن برایم مشکل بود مجبور بودم که بدوم. وقتی به پلیس راه رسیدم حالت عادی ام را از دست داده بودم. برخورد تندم باعث شد فرمانده ای که در آنجا بود به درد دلم گوش بدهد:
- دشمن در دویست متری شماست اگر الان بیان بالای سرتون چکار می کنید؟
با مهمات کمی که گرفتم باز هم مردم به دادمان رسیدند. در همین حین رضا دشتی هم آمد و با چند آر.پی.جی زن دیگر هر کدام از یک نقطه تانکها را هدف گرفتیم. پس از انهدام چند تانک بقیه آنها هم عقب نشینی کردند و با عقب نشینی تانکها نیروهای پیاده دشمن نیز از ساختمان پایین آمدند و پا به فرار گذاشتند.
ما نیز فرصت را غنیمت شمرده و با فریاد الله اکبر مشغول تعقیب آنها شدیم. همگی خسته بودیم و وسیله ای برای پیشروی نداشتیم. «احمد شوش» و «محمد نورانی» با دست خالی جلو می رفتند. روز عجیبی بود. تعدادی از نیروهای پیاده دشمن در همان جا و بقیه در بیابان به دام افتادند و سلاح های زیادی را به غنیمت گرفتیم. سه تانک دشمن در دست بچه ها اسباب بازی شده بود.
وقتی وارد بیابان شدیم به رضا دشتی گفتم: «تو مستقیم برو، ما هم از کنار ریل راه آهن می ریم، امروز هر طور شده باید پیشروی کنیم.»
کمی جلوتر از فاصله ای نسبتاً دور دو خودرو سنگین دشمن دیده شدند. به بچه ها پیشنهاد کردم که از پشت حصار و زیر ریل راه آهن که تپه مانند بود حرکت کنند و خودم به همراه «خسرو خیاط» و «شیر علی» جلو رفتیم. یک آر.پی.جی داشتیم و چند نارنجک و دو قبضه ژ-3 که یکی از آنها مدام گیر می کرد. کمی جلوتر هر سه کمین کردیم تا با نزدیک شدن خودروهای عراقی آنها را به گلوله ببندیم. به محض این که ماشینها به پنج متری ما رسیدند با رگبار شیر علی راننده به هلاکت رسید و کمک راننده مجروح شد. چون مهمات زیادی داخل ماشین بود و ما به آنها احتیاج داشتیم از شلیک آر.پی.جی صرفنظر کردیم.
کمک راننده می دوید و در حین فرار گاهی بر می گشت و به طرف ما تیراندازی می کرد. بچه ها خنده کنان و الله اکبر گویان دشمن را به مسخره می گرفته بودند. گلوله شیر علی به سر عراقی که در حال دویدن بود اصابت کرد اما او را از پا در نیاورد. کمی بعد وقتی خشاب اسلحه اش خالی شد، اسلحه را انداخت و دستمال سفیدی را بلند کرد. سر و پاهایش تیر خورده بود. وقتی رسیدیم درون باتلاق افتاده بود و داشت خفه می شد دستش را گرفتیم و او را بیرون کشیدیم وقتی شعار «دخیل خمینی و انا مسلم» را سر داد چشمهایش پر از اشک شد. صورتش را بوسیدیم و او را به پشت جبهه انتقال دادیم. آنگاه با روحیه ای سرشار از پیروزی بچه ها یکدیگر را در آغوش گرفته و با خوشحالی در حالی که اشک شوق می ریختیم خودروهای پر از مهمات دشمن را به شهر بردیم. و پس از عبور از فلکه شهدا و مسجد جامع به سپاه رفتیم. در آنجا محمد جهان آرا، محمد نورانی و رضا دشتی با شادی و شوق ما را در آغوش گرفتند و تبریک گفتند. از این که با دستهای خالی دشمن را تا آن حد ذلیل کرده بودیم احساس خوشحالی می کردیم.
آن شب پس از صحبتهای جهان آرا برای شرکت در جنگ پارتیزانی به سه گروه تقسیم شدیم. گروه ها زیر نظر «علی هاشمیان» و رضا دشتی بودند. من در گروه سوم قرار گرفتم. هر چند که نمی خواستم از دوستانم جدا شوم اما به هر حال باید سازماندهی می شدیم. هر گروه بین پانزده تا بیست و پنج نفر نیرو داشت. گروه رضا دشتی در پل نو و گروه هاشمیان در بندر مستقر بودند. مقر گروه ما نیز در پلیس راه بود و باید با نورانی آنجا را زیر نظر می گرفتیم.
یک روز که احمد شوش جلو رفته بود، هنگام بازگشت با ماشین در جاده زخمی می شود و پس از رساندن به بیمارستان بدون هبچ گونه علاجی روزهای آخر عمرش را سپری می کند.
پس از چند روز درگیری دورادور، سیل تانک های دشمن برای تصرف پلیس راه به حرکت در آمدند. آن روز نورانی با بی سیم بالای یک بلندی نشسته بود و اطراف را می پایید. پس از دیدن تانک ها متوجه گروه رضا دشتی شدیم که برای کمک به سمت ما می آمدند. بلافاصله برای راهنمایی آنها به آن سوی جاده رفتیم. در همان حین خبر رسید که هواپیماهای خودی قصد دارند منطقه را بکوبند. اما رضا معتقد بود که نباید منطقه تخلیه شود، بلکه حتی باید نیروهای دیگری از پشت به عراقیها حمله کنند و آنها را زمین گیر نمایند. باز هم باید از تاکتیک همیشگی مان استفاده می کردیم: توکل به خدا و فریاد الله اکبر.
وقتی سرپرست گروه دستور شروع حمله را داد با فریاد الله اکبر حرکت کردیم. علاوه بر ما پنچ – شش نفر بودیم، تعداد زیادی از مردم بدون سلاح بودند و پشت سرمان می آمدند. وقتی به کنار جاده رسیدیم، در زیر پل به انتظار تانکهای دشمن کمین کردیم. در آن حال من به این موضوع فکر می کردم که اگر تانکها ما را پشت سر بگذارند، چه بر سر شهر خواهد آمد؟ هر چه تانکها نزدیکتر می شدند اضطراب ما هم زیاد می شد. دیگر به فاصله ده – پانزده متری ما رسیده بودند که اولین گلوله آر.پی.جی شلیک شد و به دنبال آن سه آر.پی.جی زن دیگر هم شروع به کار کردند. عراقیها غافلگیر شده بودند و ما مهلت شان نمی دادیم. پی در پی شلیک می کردیم طوری که دیگر از داغی آر.پی.جی کتفمان می سوخت. گروه رضا دشتی در منطقه دیگری مشغول بودند و تعدادی هم در جایی دیگر، در همین حین هواپیماهای خودی رسیدند و منطقه را بمباران کردند و تانکهای عراق را در دشت باران خورده گل آلود زمین گیر کردند.
کمر دشمن در زیر آتش سنگین بچه ها خم شده بود و تنها ضربه ای دیگر آن را می شکست و آن ضریه، نیروهای تکاوری که با توپ های 106 و موشک سر رسیدند. بچه ها شور و شوق دیگری پیدا کرده بودند. «رسول نورانی» که سیزده سال بیشتر نداشت در میان رگبار عراقیها روی جاده ایستاده بود و فریاد میزد:
- چرا نشستید؟ بیایید بریم... الله اکبر...
هر چه او برای در امان بودن از گلوله های دشمن به زیر پل می کشیدیم دوباره بلند می شد و فریاد می زد. بچه ها آن روز هم سرشار از امید، جنگیدند و مردانه مقاومت کردند. وقتی بالای جنازه های دشمن می گشتیم چندین نفر مصری در میانشان دیدیم. داخل تمام تانکها مشروبات الکلی بود.
یکی از روزها حجت الاسلام هادی غفاری را در میان بچه ها دیدم. وجود چنین اشخاصی دلگرمی خوبی برای بچه ها بود و به همه روحیه می داد.
آن روز محمد نورانی برای جمع آوری نیروهای پراکنده به مقر فرماندهی رفت. در حین رفتن به من سفارش کرد که همان جا بمانم و مراقب اوضاع باشم.
تقریباً ساعت هشت و نیم بود که دو دیده بان مستقر در ساختمانهای پیش ساخته خبر جا به جایی تانکهای دشمن را دادند. تانکها از سمت بیابان پیش می آمدند. مدتی را صبر کردیم تا حسابی نزدیک شوند و بعد آنها را منهدم کنیم.
در حلقه محاصره از هر طرف زیر آتش بودیم. عراقیها با کالیبر 75 تانکها و تیربارهایشان ما را به رگبار بسته بودند. شدت آتش به حدی بود که قادر به هیچ گونه تحرکی نبودیم. اما اگر همان جا می ماندیم علاوه بر تلفات زیاد نه تنها پلیس راه بلکه شهر را هم از دست می دادیم. باید هر طور که بود عقب می کشیدیم و نیروها را تقسیم می کردیم. گلوله ها صفیر کشان از اطرافمان می گذشتند و زمین را شخم می زدند. با هزار زحمت وافت و خیز خودمان را از معرکه نجات دادیم و به سرعت به طرف طالقانی حرکت کردیم و از آنجا به طرف زندان و پشت استادیوم. ساعت یک و نیم بعد از ظهر بود که خیابان که به خیابان مولوی رسیدیم و بلافاصله نیروهایی را که در آنجا بودند روی ساختمانها مستقر کردیم تا به راحتی بتوانیم تانکهای دشمن را بزنیم. بعضی از استقرار بر روی ساختمانها هراس داشتند. با عبور چهار تانک دشمن از نبش خیابانی که در آن بودیم و استقرار آنها در همان خیابان شکل گرفت. من به همراه «احمد ملکی» و «علی حیدری» و یک تن دیگر فوراً به یک کوچه بن بست رفتیم و پس از بالا کشیدن از در بسته ای خود را به پشت بام رساندیم. از آنجا تانکها را که با توپ شلیک می کردند می دیدیم.
برای رعایت استتار پیراهن مشکی ام را در آوردم و پس از آنکه شهادتین را گفتیم خود را به ساختمان دیگری رساندیم. کارهایی که الان حتی فکرش را هم نمی توانیم بکنیم.
وقتی از خطر نجات پیدا کردیم به اشتباه خودمان پی بردیم و قسم خوردیم که دیگر این چنین کار نکنیم.
طی تماسی که با نورانی داشتیم، فهمیدم که آنها در فلکه راه آهن جلوتر از تانکهای عراقی هستند! وقتی به فلکه رسیدیم نیروهای دشمن از سمت کشتارگاه پیشروی کرده بودند و هر لحظه بیشتر جلو می آمدند. هدف نهایی تانکها این بود که از میان بچه ها بگذرد و به شهر نفوذ کنند. توپ ها و تیربارهایشان همه جا را زیر آتش داشتند. به گفته نورانی و بحرالعلوم می بایست از کنار جاده به طرف تانکهای دشمن شلیک می کردیم. به همین منظور من و احمد و یکی از تکاورهای ارتشی حرکت کردیم.
ملکی آنروز یک چشمش را از دست داد. تنها یک قبضه آر.پی.جی و مقداری نارنجک داشتیم. نارنجکها داخل کیسه و نزد تکاور بود. کمی جلوتر تانکهای دشمن را دیدیم که پس از شلیک گلوله از کوچه ای که پشت دیوار یک ساختمان بود به جلو حرکت کردند. تکاور اصرار می کرد که به طرف تانک شلیک کنیم، اما به او گفتم که اگر بپیچیم در دید خدمه تانک قرار می گیریم و قبل از آنکه من تانک را بزنم او مرا می زند: «وقتی تانک بپیچد از همین جا می زنیمش.» و منتظر ماندیم. تانک به سمت خیابان پیچید و کم کم به فاصله ده متری ما رسید.
تکاور اصرار می کرد که شلیک کنم، اما باز هم صبر کردم. تانک همچنان پیش می آمد و با تیربارش همه جا را به زیر رگبار گرفته بود. وقتی به چهار – پنج متری ما رسید، شهادتین خود را خواندم، و ایستادم و با فریاد «بگیر» ماشه را چکاندم. بلافاصله پس از شلیک و بدون آنکه نتیجه کار را ببینم هر سه به طرف خیابان نبش خیابان دویدیم. در حال دویدن بودیم که با فریاد الله اکبر بچه ها مواجه شدیم. نورانی با مشتهای گره کرده و فریاد الله اکبر می دوید و بچه ها نیز پشت سرش می آمدند. وقتی به سمت چپ خود نگاه کردیم متوجه تانکی که چند لحظه پیش زده بودم شدیم. گلوله به خدمه اش خورده و صورتش را متلاشی کرده بود. در همان حین بچه ها، فرماندهی دشمن را با آر.پی.جی و ژ-3 هدف قرار می دادند و راه را برای پیشروی بقیه تانکها سد کردند. ما هم از فرصت استفاده کرده و به همراه چند نفر خود را به محل تجمع تانکهای عراقی رساندیم و از پشت با آر.پی.جی و نارنجک به جانشان افتادیم. آتش ما نزدیک به دو ساعت ادامه یافت. دشمن کاملاً گیج شده بود و دیگر یارای مقاومت نداشت. خدمه های تانکها و خودرو ها تجهیزاتشان را جا گذاشتند و با پای پیاده فرار کردند. آن روز بیست و پنج الی سی تانک را هدف قرار دادیم. تعداد زیادی را نیز سالم به غنیمت گرفتیم، حتی تانکها و نفربرهایی را که تا «پل نو» آمده بودند به آتش کشیدیم. با سه – چهار کیلومتر پیشروی، مهمات فراوانی به دست آوردیم و تعداد زیادی از نیروهایشان را به اسارت گرفتیم. اما با آن همه پیروزی باز هم دل خوشی از جنگیدن نداتشیم. و با دیدن جنازه های عربها تاسف می خوردیم که چرا باید مسلمانها با هم بجنگند. وقتی به چهره اسرای دشمن نگاه می کردیم نوعی بدبختی را از چشمهایشان می خواندیم اما کاری هم از دستمان ساخته نبود.
آن شب بچه ها در میان شعله های آتش تانک ها جشن گرفته بودند. من و نورانی و رضا دشتی تصمیم گرفتیم که در به بندر برویم. وقتی به آنجا رسیدیم ده نفر عرب را در خانه ای پیدا کردیم که دست و پایشان بسته بود و تعدادی شان هم زخمی بودند. کمی آن طرف نیز چند زن به سر و صورت خود می زدند. بعثیها به زن های عرب تجاوز کرده بودند. پس از کمک به اهالی خانه از آنجا بیرون آمدیم و حرکت کردیم. در میان راه جنازه های دشمن به وفور دیده می شدند و بوی عفن جسدهای سوخته در داخل تانک ها همه جا را فرا گرفته بود. از این که حتی یک تانک جان سالم به در نبرده بود همگی احساس رضایت می کردیم.
آن شب بچه ها در مدرسه ای که مقرمان بود خسته و کوفته به زمین چسبیدند. من و علی حیدری و چند نفر دیگر از بچه ها برای استراحت و خوابیدن به ساختمان بانک رفاه که در همان نزدیکیها بود رفتیم.
ساعت دو و نیم شب دیگر از صدای شلیک گلوله های دشمن خوابمان نمی برد گرما عرق زیادی بر تن ما نشانده بود و مدام از این پهلو به آن پهلو می شدیم. وقتی بیرون آمدیم «ناجی بشری زاده» و عباس بحرالعلوم را دیدیم که زخمی شده بودند. می گفتند که عراقیها مدرسه را به گلوله بسته اند و بچه ها را به خاک و خون کشیده اند. وقتی به مدرسه رسیدیم صحرای کربلا پیش چشممان بود. «تقی محسنی فر» و «علی حسینی» و خیلی از بچه هایی که آن روز در نبرد با عراقیها حماسه آفریده بودند شهید شده بودند. با آن که شهادت بچه ها برایمان مشکل بود، اما با صبری که خدا به ما داد این درد را هم تحمل کردیم. پس از شهادت آنها دیگر به آن شکل نیرویی باقی نمانده بود، بقیه افراد پراکنده شدند و هر کس مقری برای خود انتخاب کرد.
فردای آن روز برای پاکسازی دشمن به طرف بندر حرکت کردیم. عراقیها شب قبل به آنجا نفوذ کرده بودند. تعداد ما خیلی کم شده بود و از سه گروه تنها سی نفر مانده بودیم.
پس از کمک گرفتن از نیروهای مردمی قرار شد که از سه نقطه مختلف حرکت کرده و با هم به بندر برسیم و با اطمینان بیشتری آنجا را پاکسازی کنیم. عراقیها روی ساختمانها مستقر بودند. از دور آنها را می دیدیم؛ همین طور نیروهای تبلیغاتی شان را که روی دیوارها شعارها و اراجیفی به عربی می نوشتند و عکس صدام را به در و دیوار می چسباندند. دیگر خونمان به جوش آمده بود. خود را به ساختمان «سی.بی.سی» رساندیم. اما هنگام داخل شدن به ساختمان داد و فریادی به زبان عربی شنیدیم و به دنبال آن شیشه بالای سرمان شکسته شد و دشمن ما را زیر رگبار گرفت. بلافاصله عقب کشیدیم و از سمت دیگری ساختمان را زیر آتش شدید گرفتیم.
«حسین سوادیان» برای سرکشی به داخل ساختمان رفت. اما وقتی نیروهای بعثی را دید و تصمیم به شلیک گرفت اسلحه اش گیر کرد. خودش هم نمی دانست که چطور از ساختمان بیرون آمده بود. او با صدای بلند فریاد می زد و محل نیروهای دشمن را نشان می داد. ساختمان خیلی محکم بود و عراقیها از لحاظ مکانی، نسبت به ما تسلط داشتند و بی وقفه به طرف مان نارنحک می انداختند و رگبار می زدند. اوضاع ناجوری بود. اما به هر ترتیب باید ساختمان را محاصره می کردیم. گروه قاسم مرادی که به دلیل بروز مشکلاتی در اوایل کار در برخورد با تانکهای عراقی عقب کشیده بودند، با سازماندهی مجدد، نیروهای دشمن را وادار به عقب نشینی کردند. علی هاشمیان قصد داشت که سمت راست ساختمان را دور بزند، اما در همان قدم اول با رگبار دشمن روی زمین افتاد. ترکشهای ریز به صورت و بدنش خورده بودند. توان حرکت نداشت.
چند لحظه بعد با شلیک آر.پی.جی یکی از بچه ها به محل تیراندازی، آتش دشمن قطع شد.
با عقب ماندن گروه سمت راست برنامه ها تا حدودی ناهماهنگ شده بود. نیروهای دشمن هنوز ساختمان را در اختیار داشتند و به راحتی از در پشتی آن رفت و آمد می کردند. ناچار تصمیم گرفتیم که خودمان ساختمان را محاصره کنیم. از ساعت هشت و نیم صبح تا چهار بعد از ظهر درگیر بودیم تا آنکه توانستیم ساختمان را محاصره کنیم و با آر.پی.جی و نارنجک تفنگی آنجا را به آتش بکشیم. در آن حمله تعدادی ار عراقیها کشته شدند و بقیه فرار کردند. درگیری بسیار سختی بود، طوری که حتی تکاورهای جان برکف ارتش هم به دلیل کمبود تجهیزات نتوانستند مقاومت کنند و با دادن چند شهید عقب کشیدند و ما نیز به دلیل کمبود نیرو و تجهیزات عقب نشینی کردیم.
دیگر شکل خاص و منسجمی نداشتیم و هر روز تعدادی از بچه ها شهید می شدند. تا آن که یکی از روزها خبر رسید که نیروهای دشمن در درب طرف سنتاب محاصره شده اند و ارتشیها احتیاج به کمک دارند. بلافاصله با بچه ها راه افتادیم و خود را به آنجا رساندیم. من آر.پی.جی داشتم و به همین دلیل نورانی پیشنهاد کرد که با «پرویز عرب» مراقب سنتاب باشیم.
تانکهای دشمن در فاصله ده متری ما بودند. تعدادی از بچه ها تقسیم شدند و دشمن را زیر آتش گرفتند. عراقیها غافلگیر شده بودند و سینه خیز عقب نشینی می کردند و زخمی هایشان را نیز با خود می بردند. در همین حال نورانی را دیدم که جلو می رفت و با نارنجک تفنگی دشمن را زیر آتش گرفته بود. ناگهان متوجه یکی از تانکهای عراقی شدیم که در فاصله پنج متری ما، پشت حصار کائوچویی مستقر شده بود. برای آنکه گلوله ام خطا نرود، منتظر شدم تا از پشت حصار بیرون بیاید. با آمدن نورانی، وقتی رویم را برگردانم، دیگر چیزی نفهمیدم. کمی بعد از ناله ای مبهم ناخودآگاه خود را چند متر آن طرف تر روی درخت شکسته ای دیدم. گویا که ترکشی به سرم اصابت کرده بود. بچه ها می گفتند: «پرویز چی شده؟... پرویز چی شده؟»
در همان حین متوجه تکه هایی از صورت و مغزم شدم که به پشت سرم پاشیده بود. آنها اجزای بدن پرویز بودند، نه ترکش. کمی بعد وقتی بچه ها مرا به عقب کشیدند بار دیگر حمله کردند و دشمن را عقب راندند.
پایان
منبع: در کوچه های خرمشهر، به کوشش خانم مریم شانکی، ناشر: حوزه هنری، چاپ اول زمستان 1370، صفحه 93 الی 119.