خرمشهر به آغوش فرزندانش باز می گردد
خاطرات سرهنگ عراقی صبار فلاح الامی- از فرماندهان ارتش بعثی عراق-
وقتی به سرتیپ ستاد حمد الحمود تلفنی اطلاع دادم که ایرانی ها به مواضع ما نزدیک شده و با تصرف جبهه راست خرمشهر، بندر را تحت کنترل خود در آورده اند، تلفن را بر زمین کوبید و با غیرت هرچه تمام تر شروع به گریستن کرد!
نیروهای ایرانی داشتند به سمت ما پیشروی می کردند. وضعیت در حال تغییر و تحول بود.
در آن لحظه مایوسانه می کوشیدم نیروها را در مواضع خود تثبیت کنم، نیروهایی که کاملاً خود را با خته بودند.
یکی از نیروهای جیش الشعبی در نزدیکی سنگر من بود.
ـ سلام علیکم قربان!
ـ علیک السلام.
ـ قربان، می خواهم خودکشی کنم، می خواهم امشب بمیرم!
ـ چرا؟
ـ مگر این صداها را نمی شنوید قربان!؟ آنها دارند می آیند! آن ها مرگ را به بازی
گرفته اند.
ـ بله، صداهایشان را شنیده ام.
در آن شب، زمین از شدت خروش حمله نیروهای ایرانی به خود می لرزید. هرکس که تسلیم می شد، شانس بزرگی داشت. آن شب، شب بسیار سختی بود: کشته شدن نیروها، یکی پس از دیگری، انفجار سنگرها و انبارهای مهمات، پراکنده شدن ترکش های مواد منفجره، صحنه هایی بود که هر لحظه در برابر چشمان ما اتفاق می افتاد.
در چنین شرایط و لحظات دشواری، فرمانده لشکر از ما می خواست که مقاومت کنیم:
ـ ببین عزیزم صبار، گردان تو باید در موضع خود بماند و تو از تمام امکانات خود برای بازداشتن فراریان استفاده کنی!
ـ فراریان؟ منظورتان چیست قربان؟
ـ منظورم کسانی هستند که سنگرهای خود را رها می کنند. من به تو اختیار کامل
می دهم هر کس را که قصد فرار از مواضع خود دارد، اعدام کنی.
من به چشم خود می دیدم که سربازان خود را آماده فرار از سنگرهایشان می کنند. با خود می گفتم: بی خیال صبار، فکرش را هم نکن، امشب تمام اوضاع به هم خواهد ریخت، آن ها (ایرانی ها) می آیند تا ما را از شهر بیرون برانند.
در کنار من، «سروان مفتاح» ـ معاون گردان « ایستاده بود. خسته و هراسان به نظر
می رسید. رو به او کردم و گفتم:
ـ چطوری ابوفلاح!؟
ـ والله امشب اوضاع خیلی نگران کننده به نظر می رسید قربان!
ـ از کجا فهمیدی؟
ـ حمله این بار آنان با حملات گذشته فرق می کند.
آن شب، خرمشهر از همه سو در محاصره قرار گرفته بود و از هر طرف، صفیر گلوله و توپ به گوش می رسید. شهر به خاطر حجم بسیار زیاد گلوله باران، یک پارچه غرق در نور و روشنایی شده بود و کار می رفت که یکسره شود و این شهر آغوش خود را به روی نیروهای ایرانی بگشاید.
سروان مفتاح در دل خود بر این وضعیت ناسزا می گفت. خواست چیزی بگوید، اما سخنش را بلعید. عضلات چهره اش تکان می خورد. از چشمانش فریاد التماس
برمی خاست، گویی می خواست به من بگوید: زمینه را برای برگشتنم به پشت جبهه فراهم کن. سرانجام نتوانست خواسته اش را پنهان کند و خطاب به من گفت:
ـ می خواهم با حیله ای قانونی فرار کنم.
از علائم چهره اش متوجه منظورش شدم؛ اما با گرفتن ژستی آمرانه به عنوان فرمانده گفتم: « من هر افسری را که بخواهد فرار کند، اعدام می کنم. کاری خواهم کرد که افسران و سربازان، برچنین روزی افسوس بخورند.»
و بدین ترتیب، با هشدار دادن به عواقب وخیم فرار از جبهه، منظور خود را به او فهماندم. او وقتی دید با خواسته اش موافقت نشد، دست از پا درازتر به سنگر گردان بازگشت و شروع به داد و فریاد کرد. فهمیدم که سروان مفتاح می خواهد خود را با حقه و کلک خود را از این مهلکه نجات دهد. او با به راه انداختن داد و فریاد، تظاهر به دیوانگی می کرد. در این حال، سربازان فریاد کشیدند:
ـ سروان مفتاح دیوانه شده است ...
نزد او رفتم. از حرکاتش فهمیدم که این کار او نیرنگی بیش نیست تا ما را بفریید. دستور دادم تمام افسران و سربازان از مقر خارج شوند؛ من ماندم و او. به او گفتم: «ببین سروان، اگر به وضعیت طبیعی و عادی خودت برنگردی، با فرمانده ی تیپ و فرمانده لشکر تماس می گیرم.»
او در حالی که سعی می کرد اشک هایش را پنهان کند، به گوشه ای از اتاق رفت و با صدای بلند شروع به گریستن کرد:
ـ آخر قربان، می خواهم از این شهر فرار کنم!
ـ به کجا؟
ـ به جنهم!
پوزخندی زدم و گفتم: «فکرش را نکن. به زودی اولین نفری خواهی بود که به آن جا
می روی!»
او از سخنم چیز دیگری فهمید. به همین خاطر با التماس از من خواست برایش توضیح بیشتری دهم؛ اما بی فایده بود. در این حال، صدای سربازان به گوش رسید که: «آنان دارند می آیند...»
آری، امواج خروشان ایرانی ها به ما نزدیک می شد و زمان، آبستن حوادث بزرگی در آینده نزدیک بود.
مواضع گردان یکم تیپ ما سقوط کرد. سرهنگ دوم «مدحت الکرخی» ـ فرمانده گردان 3 ـ با من تماس گرفت و گفت: «ایرانی ها مواضع ما را مانند اسکی بازان تصرف کرده اند.»
آری، هجوم برق آسا بسیجیان به مواضع ما، شباهت بسیاری به حرکت اسکی بازان داشت که در یک چشم به هم زدن، از نقطه ای به نقطه دیگر جا به جا می شدند. من با چشمان خود دیدم که آنان ردای مرگ را چون زرهی به تن کرده بودند و با چابکی بسیار به جلو حرکت می کردند و از یکدیگر سبقت می گرفتند. گویا با هم مسابقه
می دادند تا زودتر از دیگری به هدف خود یعنی شهادت، برسند. من با مشاهده این صحنه ها و دیدن مردانی عزم آهنین و پرچم های برافراشته در دستانشان، دچار احساسات عجیبی شدم. آنان به پیش می آمدند تا خرمشهر را با قدرت و صلابت از ما پس بگیرند و ما هر چه تلاش کردیم بخشی از خرمشهر را نگه داریم، نتوانستیم، چرا که آنان در پس گرفتن شهرشان مصمم تر بودند.
کاش می شد نشان داد که چه تعداد از نیروهای ما در این عملیات کشته شدند. حتی زمین هم از دست ما به ناله و فغان در آمده بود. ما که در آرزوهای دست نیافتنی غوطه ور بودیم، با چشیدن طعم تلخ شکست، خرمشهر را نیز از دست دادیم.
سرهنگ دوم ستاد «عبدالصاحب خزعل الامی» سرهنگ دوم ستاد «سلطان عبدالحمید»، سرهنگ نیروهای مخصوص «صابر عبدالعالی»، سرهنگ دوم «صلاح عبدالله الجبوری» سرهنگ دوم ستاد «فرحان عبدالنبی الاسدی»، سرهنگ ستاد «اسماعیل التکریتی» و سرهنگ ستاد «نوری فاضل الدوری»، از جمله افسران ارشدی بودند که اجسادشان در برابرم افتاده بود. هر کدام از آن ها در لشکرهای 3، 5 و 7 دارای پست و مقام بودند.
با مشاهده ی چنین وضعی، سلاح مخصوصم را برداشتم و به سمت سربازانمان تیراندازی کردم تا آنان را از تسلیم شدن و فرار از مواضع باز دارم در حالی که مشغول شلیک بودم، فریاد می کشیدم: «ترسوها! کجا رفته اید؟»
اما سربازان با نفربرها به خارج از خرمشهر گریخته بودند. فوراً با «عامری» ـ فرمانده تیپ ـ تماس گرفتم. او گفت: «خرمشهر باید در دستمان باقی بماند.»
گفتم: «قربان، بخش اعظمی از خرمشهر از کنترل ما خارج شده است.»
گفت: «فرمانده کل قوا تاکید کرده که لازم است حداقل بخش کوچکی از خرمشهر در دست ما بماند.«
آری، تلاش فرمانده کل قوا (صدام) این بود که بخش کوچکی از شهر در اختیار ما باشد تا قدرت مانور تبلیغاتی خوبی داشته باشد. صدام حاضر بود نیروهایش از بین بروند، ولی پرچم عراق در خرمشهر هم چنان برافراشته بماند. خبر نداشت که آتش نیروهای ایرانی از هر طرف پرچم های عراقی را به کام خود کشیده بود و آنان از هر سو به سمت ما پیش روی می کردند تا تجمع نیروهای عراق را در خرمشهر متلاشی سازند.
تمامی ارتباطات سیمی و بیسیم قطع شده بود. حتی مقر عملیات لشکر 11 نیز با خارج ارتباط نداشت. ناگهان صدای انفجار مهیبی از دور به گوش رسید. آری، یکی از زاغه های مهمات و در حقیقت بزرگترین انبار مهمات خرمشهر توسط آتش رزمندگان ایرانی منفجر شده بود. قایق های ایرانی نزدیکتر می شدند و زرهپوش ها زمین را می کوبیدند و به جلو می آمدند و خاکریزها و سنگرها را در می نوردیدند.
در آن گیرودار، تنها هدفم این بود که خود را از این مهلکه نجات دهم.
سروان مفتاح نیز در این عملیات کشته شد. هیچ کس نمی داند چگونه؟ اما به گفته یکی از سربازان، هنگامی که وی قصد رفتن به دستشویی داشت، براثر ترکش انفجار بزرگ انبار مهمات، جان خود را از دست داد. بیچاره سروان مفتاح که کوشید خود را از این منطقه نجات دهد و بگریزد، اما من مانع تحقق خواسته او شدم.
آتش از همه طرف به سوی شهر می بارید و هیچ نقطه ای، از زخم گلوله و انفجار در امان نبود. در این هنگام، بیسیم به صدا در آمد و فرمانده تیپ از پشت خط به من گفت:
ـ سلام علیکم، جناب صدام به شما سلام می رساند. او به شما امید زیادی دارد... او از شما می خواهد که خرمشهر را از دست ندهید.
صدام امیدوار بود که خرمشهر هم چنان در اختیار ما باشد، در حالی که ما خودمان اکنون در محاصره ی نیروهای ایرانی بودیم. او حتی از لشکرها خواسته بود که
گروهان های انتحاری تشکیل دهند و افراد با بستن نارنجک و مواد منفجره به خود و حمله به نیروهای ایران، مانع پیشروی آن ها به داخل شهر شوند. برخی از سربازان و افسران، خطرات را به جان خریدند تا بتوانند امتیازاتی به دست آورند و افسران ارشد برای این که بتوانند پست و مقام خود را حفظ کنند و مدال شجاعت دریافت کنند، تا پای جان به دفاع از خرمشهر پرداختند. در این حال، سروان «چایدوندی» ـ فرمانده گروهان 1ـ به من اطلاع داد که هواپیماهای عراقی، سنگرها و مواضع خودی را بمباران کرده اند. به اتفاق او به سنگر بزرگی رفتیم و با خیل عظیمی از کشته های خودی مواجه شدیم. با مشاهده ی این صحنه، براین کشته ها و سرنوشت رقت بارشان اشک تاسف ریختیم. در این، حال سروان چاید گفت: «بمباران مواضع ما توسط هواپیماهی خودی، بزرگترین نیرنگی است که به ما زده اند.»
گفتم: «نمی دانم آنان چرا چنین کاری کرده اند.»
ـ آن ها می خواهند راه را به روی فراریان ببندند.
ـ ولی گناه آن هایی که در خرمشهر مقاومت کردند، چیست؟
ـ فرماندهی ارتش نمی داند که تعدادی از نیروهای عراقی در خرمشهر مقاومت می کنند؛ تمام اخبار و گزارش های رسیده به آن ها حاکی از تسلیم ارتش است.
لحظات به سختی سپری می شد، لحظات تسلیم در برابر مرگ شدن.
سرهای جدا از بدن، خبر از امر مهمی می دادند. جسد سرهنگ ستاد «قیس عبدالواحد العبیدی» ـ معاون فرمانده تیپ 601 ـ متلاشی شده بود. منظره وحشتناکی بود و حکایت از مرگی زبونانه داشت.
زمین خرمشهر، در آن شب دوشنبه، در زیر قدم های ما آرامش نداشت. دوستم سرهنگ «عبدالحسین ثامر» در گوشم گفت: «خوش به حال فراریان و نجات یافتگان!»
با خنده گفتم: «فکر نمی کنم بتوانیم نجات پیدا کنیم.»
هر چند در ابتدای عملیات، نیروهای ما مقاومت شدیدی نشان دادند، اما حملات وارد شده از جانب غربی، نیروهای مقاومت کننده را از بقیه نیروها جدا ساخت و عده ای نیز تسلیم شدند. سرهنگ « احمد زیدان التکریتی» ـ فرمانده عملیات ـ از صحنه نبرد گریخت و وارد یکی از میادین مین شد.
سرتیپ ستاد «ضیا توفیق» مخفیانه از صحنه عملیات گریخت، اما در یکی از قایق ها، او را مجروح یافتند. هواپیماهای عراقی به بمباران نقاط تجمع ایرانی ها در عمق مواضعشان و در منطقه بندر پرداختند، اما در همین حال، توپخانه های ما، گلوله باران مواضع خودی را از سرگرفتند که در نتیجه آن، سرگرد «عبدالعزیز شکاره» ـ یکی از نزدیکان سرلشکر «عبدالزهره شکاره» ـ کشته شد.
اطرافیان ندهم؛ چون من در سخنرانی ها و صحبت ها، خودم را یکی از مدعیان پر و پا قرص دفاع و فداکاری در راه میهن وانمود کرده بودم. در حالی که به سمت شط العرب (اروند رود) می دویدم، چیزی را به یاد آوردم و آن «خدا» بود! آری، من در حالی که در یک قدمی مرگ قرار گرفته و در وضعیت دشوار و خطرناکی بودم، به یاد خدا افتادم. در حالی که به طرف رودخانه می دویدم، بیسیمچی همراهم گفت: «قربان، فکر نمی کنم بتوانید به رودخانه برسید.»
با قاطعیت و اطمینان خاطر گفتم: «تو کارت نباشد، من از اباعبدالله استمداد کرده ام.»
این اولین باری نبود که دچار چنین دوگانگی و تناقض رفتاری می شدم، بلکه در طول عمرم بارها چنین اتفاق افتاده بود. من که فردی آلوده، شرابخوار، فاسد و گمراه بودم، هر وقت دچار مشکلی می شدم، دست به دامن مطهر آن برگزیدگان الهی می شدم و اینک که آخرین لحظات عمرم را در برابر چشمانم می دیدم، از آن بزرگواران یاری خواستم و ظاهراً آن ها نیز مرا نومید برنگرداندند.
در همان حالی که می کوشیدم خود را از مهلکه نجات دهم و فرار کنم، خاطره ای دردناک از ذهنم گذشت، خاطره ای از یک پیرزن اهوازی که به هنگام ورودمان به خرمشهر، در برابر تانکم ایستاد و با خواهش و التماس از من خواست که خانه اش را بر سرش ویران نکنم و ادامه داد: «اگر نجابت و مردانگی داشته باشی، این کار را نمی کنی.»
من ایستادم و پشت سر من، ستون نظامی متوقف شد، اما فوراً صدای فرمانده تیپ بلند شد:
ـ سرهنگ صبار، چرا ستون ایستاد؟
زبانم بند آمد. نمی دانستم چه بگویم. ناچار به دروغ گفتم: «قربان، منتظر رسیدن بقیه تانک ها هستم!»
تانک ها که رسیدند، به طرف خانه ی آن زن حرکت کردم. در سر راه، هرچه درخت و گیاه و موانع دیگر بود، زیر شنی های تانک نابود و تخریب شد.
پس از مدت کوتاهی، خانه ها و از جمله خانه آن پیرزن ویران و با خاک یکسان شد. در آن روز، نفیر انفجار گلوله ها با گریه پیرزن در هم آمیخته بود. ما از هیچ گونه جنایتی در خرمشهر فروگذار نکردیم، حتی مسجد جامع این شهر نیز از فساد کاری های ما در امان نماند. در واقع برای هیچ انسان با وجدان پاک طینتی تحمل چنین اعمال زشت ممکن نبود. در آن هنگام، من در درونم حس می کردم که وضع به این منوال باقی نخواهد ماند.
وقتی سرلشکر ستاد «اسماعیل النعیمی» مطمئن شد که حتی در آخرین سنگرهای باقی مانده نیز مقاومت بی فایده است. دستور عقب نشینی لشکر ما را صادر کرد، آن هم عقب نشینی نامنظم و بدون تجهیزات و مهمات و صرفاً برای نجات جان خودمان؛ به طوری که در تلگرام دستور نیز چنین آمده بود: عقب نشینی کنید ... قهرمان، کسی است که خود را نجات دهد!
پایان
منبع: کتاب ماموریت در خرمشهر، خاطرات سرهنگ عراقی صبار فلاح اللامی، ترجمه مهرداد آزاد، حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، اسفند ماه 1374