خرمشهر اسیر چنگ بعثی ها
خاطرات سرهنگ عراقی صبار فلاح الامی- از فرماندهان ارتش بعثی عراق-
در تاریخ هجدهم اوت، ما پیشروی بزرگ خود را به سمت جنوب آغاز کردیم.
پس از عبور از مناطق وسیعی، به نزدیکی خرمشهر رسیدیم.
ماموریت لشگر ما، اشغال این شهر بود. وقتی به رودخانه کارون رسیدیم، با دو پل نظامی مواجه شدیم.
ما نیز پل سوم و چهارم را نصب کردیم و یگان ها به راحتی از رودخانه عبور کردند.
عبور نیروهای ما با سرعت و روحیه بالایی انجام شد.
پس از انجام این مرحله از عملیات، عمق نفوذ نظامی ما بیشتر شد و زمین های زیادی در پیشروی ما قرار گرفت و همین امر، ما را با دو مشکل مواجه ساخت:
نخست، حفظ موانع طبیعی؛ و دوم، نگهداری مواضع استراتژیک.
****
در اینجا لازم است به مقاومت های مردمی ایرانیان نیز اشاره کنم:
به هنگام پیشروی ما به سوی خرمشهر، گروهی از غیر نظامیان، به مقابله با تانک های ما برخاستند. در این باره، یکی از افراد سالخورده به نام «عبدالله خرم آبادی» به ورود تانک های ما به زمین های زراعی اش اعتراض کرد؛ زیرا حرکت تانک ها و ادوات زرهی ما، زمین ها و محصولات او را از بین برده بود. او در اعتراض به ورود ما، با تفنگ خود چند گلوله به طرف سربازان جمع شده در اطراف یکی از خانه ها شلیک کرد و پنج نفر را کشت؛ اما در پایان درگیری، خود و پسرش نیز کشته شدند.
یگان های ما پس از عبور از کارون، تمامی نقاط ورود به شهر را محاصره کردند. من با سرتیپ حمدالحمود ـ فرمانده لشکر ـ تماس گرفتم تا مأموریت ما را تعیین و تبیین کند. او گفت: «مأموریت اصلی لشکر، بستن راه های ورودی به شهر است.»
من تعدادی از تانک ها را به سمت شرق خرمشهر هدایت کردم. تعدادی دیگر نیز به بخش های شمالی و جنوبی و غربی شهر رفتند.
در آن منطقه آبادان قرار داشت. مردم این شهر، به پیشروی ما اعتنایی نمی کردند. شاید آنها غافلگیر شده بودند یا فکر می کردند ما مهمانانی هستیم که برای تبریک پیروزی انقلاب آمده ایم.
با این حال، گروه زیادی از مردم، به پیشروی ما به سمت این شهر اعتراض کردند و ما با چند مقاومت مردمی رو به رو شدیم که به تعدادی از آنها اشاره می کنم:
1ـ وقتی یکی از سربازان ما با مرد مسنی که شغلش در آبادان فروش آهن قراضه بود، مواجه شد و با پا، لگدی به او زد، چنان خروشید و ضربه ای به پهلوی او وارد آورد که در دم از پای درآمد.
2ـ یک زن جوان آبادانی با حمله به یک سرباز، چاقویی را در پشت او فرو برد. وی که از معلمان محجبه این شهر بود، اظهار داشته بود که افتخار می کنم پیرو خمینی هستم.
3ـ تعدادی از دانش آموزان آبادانی که با «کوکتل مولوتف» به تانک های ما حمله کردند و توانستند 3 دستگاه از آنها را در کوچه 22 به آتش بکشند.
4ـ یکی از دانش آموزان آبادانی خود را به زیر تانک ها انداخت و موفق شد خساراتی به یکی از آنها وارد سازد.
این صحنه ها هر روز برای لشکر ما تکرار می شد؛ تا جایی که سرهنگ ستاد حمدالحمود گفت: «ما را خوار کردند. فکر می کردیم آنان با ما خواهند بود؛ اما اکنون با همه امکانات علیه ما اقدام می کنند.»
واقعیت این است که اصل غافلگیری که در آغاز جنگ به کار بردیم، برای ما فواید بسیاری در پی داشت و ما توانستیم در بخش های وسیعی از خاک جمهوری اسلامی ایران پیشروی کنیم و یگان های ما از تنگه «چزابه» بگذرند.
ما با عبور از این منطقه، 3 جاده را مسدود کردیم:
1ـ جاده اهواز ـ خرمشهر. 2ـ جاده اهواز ـ بستان. 3ـ جاده اهواز ـ اندیمشک.
هدف ما، تصرف منطقه «حمیدیه» در شمال اهواز بود؛ زیرا به دست آوردن آن، به معنی تسخیر کامل اهواز و تمام شهرها، بخش ها و روستاهای این منطقه بود. از این رو، بخش از یگان های لشکر 9 در یک کیلومتری شهر مستقر شدند. من فرمانده گردان 1 از لشکر 9 بودم و در همین حال، دستورهای فرمانده لشکر ـ حمدالحمود ـ را مبنی بر تصرف یا پیشروی به سمت حمیدیه دریافت کردم.
****
مردم و پاسداران، سرگرم نصب سیم خاردار و حفر سنگر بودند. آتشبازی های شبانه و روزانه آغاز شد و انواع سلاح ها را علیه پاسداران ایران به کار بردیم؛ اما واقعیت این است که مقاومت مردم در منطقه حمیدیه، بی سابقه و بی نظیر بود.
به یاد دارم در یکی از شب های سرد، عده ای از سربازان را مأمور حراست و مراقبت از تانک های عراقی مستقر در یک کیلومتری حمیدیه کردم. ساعت یک نیمه شب، از خواب پریدم و مشاهده کردم تعدادی از تانک ها در آتش می سوزد. وقتی علت را پرسیدم، متوجه شدم که گروهی از بسیجیان ایرانی با حمله سریع شبانه به مواضع ما، هفت دستگاه تانک ما را نابود کرده اند. آنها سلاح های خود را از سربازان عراقی مستقر در هویزه به به غنیمت گرفته بودند. پس از این حمله، با فرمانده لشکر تماس گرفته، به او اطلاع دادم که تعدادی تانک و سلاح از دست داده ایم. در پاسخ گفت: «باید یک شورای تحقیق در مورد این حادثه تشکیل شده، علل حمله این عده و نیز اسامی قصور کنندگان گزارش شود».
ما این شورا را تشکیل دادیم. در صورت جلسه، تمام مطالب و ماجرا را نوشتیم که به دنبال آن، سه نفر از افسران به دلیل قصور در انجام وظیفه و خواب بودن در هنگام حمله، به جوخه ی اعدام سپرده شدند.
پس از عقب نشینی گردان ما، گردان 2 برای نگهداری از منطقه وارد عمل شد؛ اما در روز سوم استقرار در منطقه، با حمله بزرگی از سوی ایرانیان مواجه شد. فرمانده نیروی ایرانی، فردی به نام «غیور اصلی» بود. این نام را از طریق بیسیم کشف کردیم. این حمله، سنگین تر از مورد قبلی بود و طی آن، رزمندگان ایرانی با استفاده از آرپی جی توانستند چندین تانک گردان 2 را منهدم کنند.
پس از این حمله، از طریق بیسیم مطلع شدیم که «غیور اصلی» فرمانده نیروی ایرانی عمل کننده ـ توسط مزدوران ما در منطقه ترور شده است.
پیروزی های فوق، این نگرانی را در ما به وجود آورده بود که روزی شکست خواهیم خورد. این عملیات برای من ثابت کرد که ارتش ایران از روحیه بالایی برخوردار است. آنان با پیشروی به سمت ما، از مرگ نیز استقبال می کردند؛ اما سربازان ما از مرگ
می گریختند.
«ماهر عبدالرشید» به هنگام مطالعه تحقیق نظامی اتاق عملیات لشکر، در مورد عملیات اخیر قوای ایران اظهار داشته بود: «مقاومت های ارتش ایران بیشتر شده و عملیات افسر غیور اصلی، ما را نگران کرده است.»
نیروهای ما پس از این تهاجم ایرانیان عقب نشینی کردند تا دوباره سازماندهی شوند و بار دیگر به خط مقدم برگردند.
من در این مرحله ـ یعنی هنگام عملیات غیور اصلی ـ به این نکته پی بردم که بسیجیان ایران فاقد «تجربه نظامی» هستند؛ زیرا عده ای از آنها در حین عملیات برای آوردن مهمات به عقب بار می گشتند. از نظر یک فرمانده نظامی، چنین عملی پذیرفته نیست؛ چرا که فرمانده باید در محاسبات خود برای عملیات، سلاح و مهمات مورد نیاز را به اندازه کافی تهیه کند و تدارک ببیند؛ زیرا نیروهای در حال پیشروی، نیاز به مهمات و سلاح خواهند داشت.
در هر حال، نیروهای ایرانی به هنگام پیشروی نشان دادند که قویتر و نیرومندتر هستند. هر کدام از این نیروها در یک مأموریت چندین کار انجام می داد.
وظیفه ما پیشروی به سمت خرمشهر بود. پس از عبور از رود کارون، لشکر 6 و 7 پیشروی کردند و خرمشهر، پس از محاصره، در ساعت 5/4 بعد از ظهر روز 26 اکتبر 1980 (4/8/59) تصرف شد.
خرمشهر، از لحاظ شکل ظاهری و ساختمان سازی، زیبا و جذاب بود و قرار گیری آن در کنار دریا، زیبایی آن را دو چندان می کرد.
آتش در همه محله های شهر زبانه می کشید و صدای تخریب و انفجار در همه جای شهر به گوش می رسید.
مردم منطقه وقتی فهمیدند که ما به طرف خرمشهر پیشروی می کنیم، به پناه گاه های خود در خانه ها روی آوردند. زنان، وحشت زده و ضجه کنان از جلوی چشم ما فرار
می کردند. صدای ناله و فریاد زنان و کودکان، حتی از میان صدای غرش تانک ها، کاملا روشن و آشکار به گوش می رسید.
با حمله ما به خرمشهر، آرامش و خوشی روزهای انقلاب بر هم خورد و این شهر از همه طرف در محاصره قرار گرفت.
****
یک خودرو غیر نظامی به اولین پست بازرسی در خرمشهر می رسد.
ـ کجا می روی ترسو؟
راننده: «به شهر»
سرباز: «کارت شناسایی . . .»
راننده، کارت شناسایی و شناسنامه را نشان می دهد. سرباز، آنها را گرفته، پاره می کند و به راننده می گوید: «برو کنار جاده بایست.»
اتومبیل در کنار دیوار متوقف می شود. راننده می داند که آینده ای نامعلوم در انتظار اوست. سوییچ را برداشته، می گریزد. سرباز به طرف او شلیک می کند؛ اما راننده در جایی پنهان می شود و اتومبیلش در نزدیکی پست بازرسی متوقف می ماند تا اینکه منهدم می شود.
صحنه ای دیگر: سرهنگ دوم «صبحی السامرایی» ـ فرمانده گردان 3 لشکر 9 ـ به همراه یک کامیون بزرگ و تعدادی سرباز به یکی از خانه های خرمشهر می روند. آنان تمام وسایل و اشیای موجود در خانه را بار کامیون کرده اند. من که ناظر ماجرا بودم، به سرهنگ السامرایی گفتم: «قربان، این اجناس چقدر می ارزد؟»
وی با تبسمی سرد گفت: «والله می خواهم آنها را به سامرا ببرم و بگویم که این هدایا از شهر خرمشهر است.»
همچنین یکی از سربازان را مشاهده می کنم که مشغول منهدم کردن خانه هاست. او از نیروهای مهندسی لشکر 11 است که به همراه گروهی از مهندسان کار می کند.
موقعیت من در پست بازرسی شماره یک بود. من گردان را به صورت خط دفاعی در سمت شرق آرایش دادم .
در این حال، فرمانده گروهان 1 پیشم آمد و گفت:
ـ قربان، ما از این سمت احساس خطر می کنیم.
گفتم: «چه خطری؟ خرمشهر از همه طرف در اشغال ماست.
در همین اثنا، گلوله ای از سمت ایرانی ها فرود آمد و گروهان مهندسی را از هم پاشید و سرهنگ دوم صبحی السامرایی کشته شد.
با خود گفتم: مردک بیچاره! مانند زمان جاهلیت مرد.
مردم خرمشهر به طور کامل از نیات و اهداف ما اطلاع نداشتند. از این رو، تعداد بسیار کمی از آنان به طرف ما آمدند و با ما همکاری کردند، اما پس از چندی، در انجام وظایف و ماموریت ها تداخل ایجاد شد و در پایان، گزارش ها و اطلاعات و نیز شبکه های مربوط به دستگاه های بیسیم به سرقت رفت.
سرهنگ دوم نیروی مخصوص «ابوعلیا»، از طرف «النعیمی» به عنوان افسر مخابراتی رابط میان نیروهای تردد کننده به خرمشهر انتخاب شد.
در این جا ذکر این نکته لازم است که مشکلاتی در زمینه طرح ریزی عملیات عبور از کارون به وجود آمد. سرهنگ دوم ستاد «نزار الخزرجی» با عبور تیپ تحت امرش از کارون مخالف بود، با این دلیل که عبور از کارون را به معنی نابودی می دانست.
وی به خاطر این نظریه، دستگیر و به بغداد برده شد تا اعدام شود، اما صدام او را بخشید، زیرا ایده اش در مورد عدم عبور از کارون، موفق از آب در آمده بود.
با ورود ما به خرمشهر، مشکلات متعددی در زمینه ی تدارکات پیش آمده بود، زیرا احداث پل در قسمت شرق کارون برای عملیات لجستیکی کافی نبود. هم چنین در مورد روابط میان افسران مشکل داشتیم، به طوری که مثلاً تعدادی از افسران عالی رتبه، تحت امر افسران زیر دست بودند، یا «ماهر عبدالرشید» که در آن زمان سرهنگ دوم بود، از فرامین سرتیپ ستاد النعیمی سرپیچی می کرد. در مورد افسران زیر دست و افسران جزء نیز همین مشکل وجود داشت. به طور مثال، روزی ماهر عبدالرشید به خاطر تاخیر در آماده شدن شبکه بیسیم، سیلی محکمی به صورت سروان «یاسین فلیح الراوی» نواخت. سیلی او به قدری محکم بود که وی در جا نقش بر زمین شد.
ما پس از اشغال خرمشهر، به مهمات و تحکیم مواضع یگان ها پرداختیم، به طوری که برای ایجاد مواضع دفاعی، خانه ها را منهدم و جاده های زیادی احداث و آسفالت کردیم، تا جایی که خودمان هم دچار شگفتی شدیم، چرا که شهر پس از یک ماه به یک ویرانه تبدیل شده بود. نقشه خرمشهر به هم خورده بود و اثری از خیابان ها وجود نداشت. گویی که این شهر، متروکه به جا مانده ای مانده از دوران قرون وسطی است.
در طی این مرحله از عملیات که مصادف با ماه اکتبر 1980 (مهر 1359) بود، تمام
خانه های خرمشهر مورد سرقت و غارت و چپاول قرار گرفت.
اکنون که من این خاطرات را می نویسم، احساس پستی و رذالت می کنم، زیرا خود یکی از جنایت کاران مجرم در خرمشهر بودم. من شخصاً ده تلویزیون، پنج یخچال، چهار فرش دستباف و مقداری اثاث منزل و در و پنجره خانه ها را به غارت بردم. مشوق اصلی ما در این زمینه، فرماندهی نظامی بود که طی نامه ای رسمی (به کلی سری) اجازه داده بود اجناس، وسایل و اثاث موجود در خرمشهر را با خود برداریم و حتی در
پست های بازرسی نیز تفتیش نشویم.
اما من با انباشتن وسایل غنیمتی مردم خرمشهر در خانه ام، هیچ گونه احساس آرامش نمی کردم و به خاطر همین کار، همسر و فرزندانم را از دست دادم و دانستم که این واقعه، یک مکافات الهی است. به همین خاطر، وسایل و اجناس غنیمتی را پنهانی به محل خود بازگرداندم، ولی شخص دیگری آن ها را به سرقت برد.
من قبلاً اعتقاد داشتم که مردم خرمشهر مورد آن چنان تجاوزی قرار گرفته اند که در طول تاریخ نظیر آن وجود ندارد. ما وارد شهر شدیم و مردم را بدون علت کشتیم و خانه ها و وسایلشان را غارت کردیم و شب نشینی های آن چنانی با دختران که با تجاوز همراه بود، برپا کردیم. حتی مشاهده کردم روزی یک نفر چند دختر خرمشهری را برای خوشگذرانی حمد الحمود می آورد. دیری نپایید که الحمود مورد حمله غیور مردان خرمشهری قرار گرفت، اما گلوله ها به محافظان و راننده اش اصابت کرد. او در این حال با عصبانیت گفت: «خرمشهر را به آتش خون خواهم کشید و همه چیز را نابود خواهم کرد. من بزرگترین طاغی خرمشهر خواهم شد. آن ها می خواهند مرا تررو کنند.» و واقعاً این گونه بود و پرونده عمل کرد فرمانده لشکر 3، مملو از جنایت و خباثت در خرمشهر و آبادان است.
در 23 ژوئن 1981 (2/4/60) مهمان یکی از گردان های ملحق شده به لشکرم بودم. با فرمانده گردان سرگرد «صلاح العاشی» در مورد ساعات اولیه ورودمان به خرمشهر صحبت می کردیم. او در حالی که مشروب را سر می کشید، گفت: «ببین ابوعلا! من قهرمان و قهرمان زاده ام و مقامات بالا نباید مرا از دریافت مدال شجاعت بی نصیب کنند.»
گفتم: «مدال شجاعت»؟
****
در حالی که جام شراب را با حرص و ولع سر می کشید، گفت: «بله! مدال شجاعت، چون من شجاع هستم.»
گفتم: «بله شما شجاعید!» و آن گاه جام شراب را سر کشیدیم و تا نزدیکی های صبح مشغول باده گساری بودیم. او گه گاهی از ماجراجویی های شیطانی اش برایم تعریف
می کرد.
ناگهان صدای انفجار، محل استقرار گردان را لرزاند. یکی از سربازان سراسیمه آمد و خبر از حمله ی ایرانی ها داد.
فرمانده جام را به دور انداخت، سلاح کمری خود را در آورد و بالای تانک رفته، در حالی که بوی شراب از دهانش شنیده می شد، فریاد زد: «من شجاع، فرزند شجاعم!»
من در جای خود خشکم زده بود. صدای شلیک گلوله های به گوش می آمد و من داخل سنگر فرماندهی، دچار ترس و واهمه شدم. در این حال، یکی از سربازان اطلاع داد که پنج تانک به آتش کشیده شده است. شگفت زده شدم؛ زیرا منطقه دارای موقعیت امنیتی استراتژیک خوبی بود. این منطقه موسوم به «کوت کابون» در نزدیکی حمیدیه قرار داشت و به طور مستقیم مشرف بر هویزه بود و چنان چه تاریخ منطقه نشان می دهد، از قدیم الایام متعلق به یکی از ثروتمندان بوده است. سرگرد صلاح العاشی ـ فرمانده گردان زرهی ـ اهمیت این منطقه را دست کم گرفته بود اما این هجوم، اطلاعات جدیدی به او داد و طرح جدیدی از وضعیت منطقه را در ذهنش ترسیم کرد، به خصوص آن که جمله اعتراض آمیز «ای اشغالگران! هیچ جا در امان نخواهید بود» نوشته شده بر روی بدنه یکی از تانک های سوخته، گویای واقعیات جدیدی بود.
در جریان این حمله، درگیری ها بین دو طرف شدید بود و تانک های حمورابی اقدام به سرکوب و گلوله باران نیروهای حمله کننده کردند.
یقیناً این عملیات ایران با سایر عملیات ها متفاوت بود، زیرا رزمندگان ایرانی با سازماندهی نیروهای خود به صورت ابتدایی و معمولی دست به یک عملیات کلاسیک زده بودند. در واقع می توان این تهاجم را گشایش مرحله جدیدی از درگیری های کلاسیک میان قوای ایران و عراق در این منطقه تلقی کرد.
در پانزدهم اکتبر 81 (23/7/60)، یک نیروی زرهی ایران، حمله خود را علیه گردان ما در محور دزفول آغاز کرد. تانک های دشمن به سمت تانک های ما پیش روی کردند و عملاً یک رویارویی واقعی در این منطقه به وجود آورده بودند. ستوان «غایب فنجان» به من گفت: «قربان! ایرانی ها غافلگیرانه به مواضع ما نزدیک شده اند!»
ـ تعداد تانک هایشان چقدر است؟
ـ حدود بیست دستگاه.
ـ آن ها را فریب بده تا بتوانی نابودشان کنی.
گروهان 1 با استقرار در موضع خود، آماده انجام عملیات شد. وقتی تانک های ایران در پشت گروهان 1 قرار گرفتند، دستور آتش دادم. حمله به صورت هماهنگ و منظم آغاز شد. با اجرای این طرح فریب، عملاً درگیری و تماس آغاز شد. وضعیت عجیبی پیش آمده بود. از آسمان خون می بارید. آن روز هیچ رحم و عطوفتی نداشتیم، فقط قتل و کشتار بود. با نمایان شدن افق پیروزی به نفع ما، سربازان برای بدست آوردن غنایم از یکدیگر پیشی گرفتند و پرندگان در آسمان در بالای سرما با شادمانی پرواز می کردند و سگ ها برای به دست آوردن غذای بیشتر خواهان پایان درگیری بودند. در این حال، ستوان غایب فنجان که گویا منتظر چنین نتیجه ای نبود، با تعجب گفت: «خدایا، آنان را از دم کشتیم!»
در این اثنا، هواپیماهای عراق، عقبه ایرانی ها را بمباران می کردند تا راه تدارکات آنان بسته شود. هواپیماها در آسمان به این سو و آن سو پر می کشیدند و شیرجه می رفتند و تانک ها ما به طور غیر ارادی به دنبال اجرای ماموریت بودند، حتی سربازان از ما
می خواستند که با آنان ماموریت دیگری محول کنیم.
بدین ترتیب، منطقه دزفول و پل نادری می رفت بار دیگر در آستانه ی اشغال نیروهای ما ـ آن هم اشغالی شدیدتر از اشغال نخست ـ قرار گیرد.
ما براساس دستور جدید نعیمی ـ فرمانده منطقه جنوب ـ اقدام به بمباران خانه های مسکونی کردیم و هر مرد و زن مشکوکی را کشتیم. وی، این دستور را به تلافی حمله اخیر ایرانی ها صادر کرده بود.
هواپیماها، مناطق مسکونی اهواز و هویزه را بمباران کردند. ما زبانه های آتش و انفجارات را می دیدیم. یکی از خلبانان به نام «محمد الانصاری» افتحار می کرد که یک اتومبیل غیر نظامی را در روی پل بزرگ شناور در اهواز منفجر کرده است.
یگان تحت امر من به هویزه بازگشت. منطقه عملیاتی هویزه، شاهد تحولات بزرگی بود زیرا عملیات چریکی علیه مواضع ما بیشتر شده بود؛ به طوری که ما از زمان استقرار در هویزه، بیش از سی سرباز از دست داده بودیم و حتی اجسادشان نیز مفقود شده بود. چندین خودروی نظامی ما منهدم و کلاً منطقه به محاصره ای کشنده گرفتار آمده بود. تنها کاری که از دستمان بر می آمد، گلوله باران شهرها، مدارس و بیمارستان ها بود تا در میان مردم نوعی حالت نارضایتی و اعتراض علیه تداوم جنگ ایجاد کنیم.
روزی در نزد سرهنگ دوم «ثامر فالح الروای» ـ فرمانده گردان 2 بودم. وی داستان نقل کرد بدین مضمون که او یک زن 28 ساله اهوازی را برای خدمتکاری، به خانه اش در بغداد منتقل می کند. وی در خانه این سرهنگ مشغول کار و خدمت می شود، اما همواره در این فکر بوده که از آن جا نجات یافته، به کشورش باز گردد. روزها هم چنان
می گذرد و این دختر کار خرید و تهیه نیازهای منزل را انجام می دهد. در یکی از روزها که به بازار می رود، ناگهان ساختمانی با پرچم سازمان ملل در بازار مرکزی خیابان الرشید توجه او را جلب می کند. با خود فکر می کند که این ساختمان می تواند او را از این وضعیت سخت نجات دهد. به همین خاطر برای پناه آوردن به این ساختمان به فکر یافتن چاره ای می افتد. صبح روز بعد، زنبیل خرید را برداشته، به طرف بازار راه
می افتد، در حالی که یک سرباز نیز مراقب او است. اما سرباز آن روز سر شوخی و مزاح را با او باز می کند، چرا که او دیگر دختر خانه زاد سرهنگ به شمار می رفت.
سرباز به او تعارف می کند که نوشابه ای بخورد، اما دختر امتناع می کند و می گوید قصد دارد به آن فروشگاه برود تا از لباس های زنانه دیدن کند. سرباز شروع به نوشیدن پپسی کولا می کند.
دختر نیز به سرعت به طرف ساختمان مورد نظر می رود. وقتی سرباز از نیت دختر با خبر می شود، به دنبال او می دود، اما دختر یک ربع پیش از آن، خود را به دفتر سازمان ملل در بغداد رسانده بوده است.
سرباز فوراً جریان را به منزل سرهنگ اطلاع می دهد. سرهنگ خود شخصاً به دفتر سازمان ملل می رود تا دختر را برگرداند، اما آنان از تحویل او خودداری می کنند. سرانجام سازمان امنیت عراق موفق می شود آن دختر را از دفتر سازمان ملل در بغداد تحویل بگیرد و به خانه سرهنگ منتقل کند. سرهنگ ثامر می گوید:
ـ وقتی دختر را از آنان تحویل گرفتم، چهره اش زرد شده بود. از رفتارش فهمیدم که چه بلایی به سرش آمده! در این حال، به دختر گفتم: «چرا از خانه ام فرار کردی؟»
گفت: «می خواهم به نزد خانواده ام و کشورم باز گردم.»
من مشتی به سرش زدم. او فریاد زد: «کفش امام خمینی از شما شرافتمندانه تر است.» این سخنان اولین بار بود که به زبانش می آمد.
وقتی جریان را به اداره امنیت عراق گزارش دادم، گفتند دیگرعمر او به آخر رسیده است، چون آمپول سمی به او تزریق شده و بیش از یک هفته دیگر زنده نیست. همین طور هم شد و دختر بیچاره پس از یک هفته جان به جان آفرین تسلیم کرد، همو که آرزوی بازگشت به میهن و دیدن امام خمینی را در سر می پروراند.
شب همان روز که سرهنگ ثامر این داستان را برایم نقل کرد ـ یعنی پنجم ژانویه 1981 (15/10/59) ـ مواضع لشکر ما مورد هجوم یک گروهان از تانک های ایرانی قرار گرفت. این بار، پیروزی از آن ایرانی ها بود، زیرا توانستند هشتاد تانک ما را منهدم کرده، هزار نفر از سربازان ما را که اکثراً از شهرهای بغداد، تکریت و انبار بودند، نابود کنند. در جریان این حمله، سرتیپ حمد با من تماس گرفت و گفت: « چرا این تلفات و خسارات به بار آمده، مگر شما خواب بودید؟»
گفتم: «قربان! خواهش می کنم موازین اخلاقی را مراعات فرمایید.»
با عصبانیت گفت: «شما لیاقت آن را ندارید که یک نفر با شما با اخلاق رفتار کند. شما بزدلید.»
نعیمی « فرمانده سپاه ـ که در نزدیکی من نشسته بود و این ناسزاگویی را می شنید، رو به من کرد و گفت: «این رفتار فرمانده لشکر شما از سر دلسوزی است.»
به او گفتم: «ولی قربان، نباید دلسوزی را بهانه ای برای توجیه اشتباهاتمان باشد».
فرمانده لشکر مرا دشنام داد و گفت: «ترسو!»
فرمانده سپاه گفت: «مساله ترس در ارتش ما وجود ندارد و نباید فرمانده لشکر را به خاطر بر زبان آوردن این الفاظ سرزنش کرد.»
نعیمی با این که از لحاظ رتبه و مقام بالاتر از سرتیپ حمود بود و فرمانده سپاه به شمار می رفت، اما از وی می ترسید و حساب می برد، زیرا حمد از لحاظ اصل و نسب، به خاندان حاکم منسوب بود. وقتی سرهنگ حمود از تماس من با فرمانده سپاه مطلع شد، پیش من آمد و با صدای بلند گفت: « ببین! فرمانده سپاه ترسوست، تو ترسویی، سپاه ترسوست و هرچه در این جاست، به اندازه این کفش من ارزش ندارند!»
خون در رگهایم جوشید و خواستم به سویش شلیک کنم؛ اما از آینده نامعلوم خود و خانواده ام بیمناک بودم.
باری، پس از حمله نیروهای ایرانی، شروع به تخلیه اجساد و نیز خودروهای زرهی سوخته کردیم. در همین عملیات بود که سرهنگ ثامر فالح الراوی ـ صاحب آن دختر اهوازی ـ نیز کشته شد، آن هم کشته شدنی فجیع که سر از بدنش جدا شده بود. در این میان، لشکر 11 به فرماندهی«آل رباط» اقدام به یک ضد حمله علیه نیروهای ایرانی کرد و توانست منطقه عملیاتی ایران را باز پس گیرد. این نکته نیز قابل ذکر است که تانک های به غنیمت گرفته شده ما هم چنان در محل های خود باقی مانده و نیروهای ایرانی نتوانستند بودند آن ها را به عقب انتقال دهند. بدین رو وقتی لشکر 11 پاتک کرد، همان خودروها و تانک ها و مهمات را سالم در اختیار گرفت و به عقب منتقل کرد.
مدتی گذشت و ما بار دیگر توانستیم قدم در خرمشهر بگذاریم و به استراحت و تجدید قوا و سازماندهی نیرو بپردازیم. اکنون پس از مدت ها دوری از خرمشهر، به این شهر باز می گشتم و تحولات جدید آن را می دیدم. خرمشهر به جمع شهرهای جنگی دیگر پیوسته بود. در هر نقطه ای از شهر، تانک و انبار مهمات به چشم می خورد. تقسیم شهر به قسمت های مختلف و علامتگذاری آن ها، تعیین رئیس و معاون برای هر یک از خیابان ها و ایجاد پست ها و سنگرهای مختلف حراست و بازرسی و تدارکات لجستیک، از جمله تحولاتی بود که در شهر دیده می شد.
مظاهر فساد در خرمشهر عیان بود و سربازان و افسران برای جامه ی عمل پوشیدن به نیات پلید خود وارد خانه های مردم می شدند، تا جایی که با گسترش این پدیده، فرماندهی ارتش با صدور یک فرمان سری، تردد به اماکن معینی را در شهر ممنوع کرد. اما سرهنگ دوم ستاد «ولید محمد السبیتی» اعتنایی به این دستور نکرد و رفت و آمد به برخی از این خانه ها را ادامه داد تا این که یک تیم دژبانی، او را در حال مستی در یکی از خانه ها بازد اشت کرد. او به هنگام دستگیری، به سربازان و نیز فرماندهان آنان فحش و ناسزا می گفت. ولید پس از دستگیری به بغداد فرستاده شد و ما مطمئن بودیم که سرنوشت نامعلومی در انتظار اوست، اما پس از چند روز خوشحال و خندان بازگشت و گفت: « به من گفتند برو آزادانه خوش باش و لذت ببر.»
شب های خرمشهر، وحشتناک و هول انگیز بود، زیرا تک تیراندازهای ایران، سنگرهای ما را نشانه می رفتند. به طوری که تعدادی از افسران ما براثر اصابت تیرهای مستقیم قناصه به قلب یا مغزشان کشته شدند.
در یکی از این موارد، دیده بان ما به نام «علی عبدالواحد السعد» از ناحیه شکم هدف گلوله یک تک تیرانداز قرار گرفت. او در حالی که دستش را روی شکمش گذاشته بود، فریادی کشید و مرا صدا زد. به طرفش دویدم. دستش را از روی شکم برداشتم، خون زیادی از آن خارج می شد، به طوری که در اثر خونریزی شدید در بین راه جان داد.
در چنین شرایطی، خرمشهر خود را مهیای وضعیت دیگری می کرد. گزارش های رسیده از قرارگاه های گردان های ما حکایت از آن داشت که ایرانی ها قصد حمله به خرمشهر را دارند. بدین ترتیب، نشانه های جدیدی از تحول در افق پدیدار شد، نشانه هایی از آینده ای نامعلوم.
به خاطر وجود این وضعیت وحشتناک، از فرمانده لشکر خواستم که مرا به نقطه ی دیگری انتقال دهد، اما او ضمن مخالفت با این درخواست گفت: «ما روی تو حساب
می کنیم، توجزء اعضای خاندان حاکم هستی.»
او با تعارف کردن بطری هایی آبجو و ویسکی به من سعی می کرد غم و اندوه مرا
برطرف کند و من بعد از هر بیداری، مست ولایعقل می شدم و در آن حال می گفتم «استدعا دارم» و او می فهمید منظور من از این کلمه چیست، اما ساکت می ماند.
پایان
منبع: کتاب ماموریت در خرمشهر، خاطرات سرهنگ عراقی صبار فلاح اللامی، ترجمه مهرداد آزاد، حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، اسفند ماه 1374