شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[25 / 5 / 1396] به روایت آزاده محسن معصوم‌شاهی؛
[26 / 5 / 1396] شهید مدافع حرم محسن حججی؛
[26 / 5 / 1396] به روایت آزاده رحمان آغازی؛
[25 / 5 / 1396] شهید مدافع حرم محسن حججی؛
[25 / 5 / 1396] به روایت آزاده محمود محسنی‌فرد؛
[25 / 5 / 1396] شهید مدافع حرم محسن حججی؛
[25 / 5 / 1396] سرگذشت داستانی شهید احمدرضا احدی؛
[25 / 5 / 1396] رسانه آمریکایی؛
[25 / 5 / 1396] در دیدار جامعه قرآنی با خانواده شهید هاشم لطفی ...
[26 / 5 / 1396] به روایت آزاده عبدالحسین جلالوند؛
[25 / 5 / 1396] به بهانه شهادت محسن حججی صورت می‌گیرد؛
[25 / 5 / 1396] نویسنده خاطرات شهید قدرت‌الله چگینی بیان کرد؛
[25 / 5 / 1396] روایت فرمانده و همرزم شهید حججی؛
[25 / 5 / 1396] حجت الاسلام شهیدی در کنگره ملی «الماس‌های درخشان»؛

دلنوشته

نویسنده : من و بابام

جنس خاطره هایی که من براتون تعریف میکنم یکم با مال بقیه فرق داره....
من از کسی براتون حرف میزنم که با چشمای خودش پر پر شدن دوستاشو دید....
از کسی میگم که نمونه والای فداکاری و گذشت، کسی که توی جبهه وقتی شیمایی زدن ماسک خودشو و در آورد داد به دوستش و خودش.....
چند بار ترکش خورد و زخمی شد آخ نگفت محکم تر از قبل برای دفاع از سرزمین و کشورش برگشت....
وقتی برگشت پیش خانواده و بچه هاش یه چند تا یادگاری براشون آورده بود: دوتا ترکش یکی تو چانه یکی تو کتفش با یکمی سرفه های نفس گیر و تاول روپوست که به خاطر نقل و نباتای شیمیایی بود که بعثی ها رزمنده ها رو مهمون میکردن، ولی بازم آخ نگفت...
مردی بود برای خودش یه خانواده رو می چرخوند! ولی آروم آروم تازه اثرات شیمیایی شدن خودشو نشون داد نمیدونم نامردا چی به خورد رزمنده ها دادن که اینجوری نفس گیر شده بود....
اینقدری بود که یه مرد و از پا درآره....
مگه بابای من چند سالش بود؟! اصلا چرا بابای من این همه آدم؟!
هر وقت این سوالا ذهنمو پر میکنه با ی جمله خودمو آروم میکنم:
اونا رفتن که منو و امثال من بمونیم راه اونارو ادامه بدیم....
ولی چرا الان بعضی ها رو آرمان شهدا پا میزارن و خونشونو نادیده میگیرن؟
ما در قبال خون ریخته شده شهدا مسئولیم اگه اونا نبودن الان منی وجود نداشت تویی وجود نداشت که راحت بشیینه اینجا و هوای آزادی رو تو ریه هاش پر کنه....
شهدا منتظرن....

ابزار هدایت به بالای صفحه