شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[31 / 6 / 1396] شهید احمد میرمحکم؛
[31 / 6 / 1396] شهید مدافع حرم حاج حمید تقوی‌فر؛
[1 / 7 / 1396] به روایت رزمنده عباس یاسری؛
[1 / 7 / 1396] شهید مدافع حرم محسن حججی؛
[31 / 6 / 1396] مدیر نشر و توزیع مؤسسه شهید باقری خبر داد؛
[31 / 6 / 1396] فرمانده سپاه میاندورود خبر داد؛
[31 / 6 / 1396] فرمانده سپاه ناحیه حضرت رسول (ص) کرمان؛
[31 / 6 / 1396] فرمانده ناحیه مقاومت بسیج سوادکوه خبر داد؛
[31 / 6 / 1396] اولین‌های دفاع مقدس؛
[31 / 6 / 1396] بیانیه اداره کل حفظ آثار دفاع مقدس قم؛
[31 / 6 / 1396] در همایش خیمه و خاکریز؛

دلنوشته

نویسنده : حمیدرضا نظری

بوی عید می آید و صدای زوزه باد بهاری و اتاقکی فرسوده و تهی از نان و مادری نحیف و بیمار که در میان سرفه های جان خراش، به خیابان و مردی نابینا و “سهراب” ده ساله اش می اندیشد؛ پسربچه ای خندان که دلش می خواهد صورت خود را سیاه کند و “حاجی فیروز” کوچک این شب ها و روزهای مردم شهرش شود…
تصویری از پسربچه در لباس حاجی فیروز، نفس را در سینه پدر نابینا تنگ می کند؛ او نمی خواهد که فرزند کوچکش لباس قرمز حاجی فیروزهای زمانه را بر تن کند و با صورتی سیاه، پایان زمستان سرد و آغاز بهار دلنشین را فریاد بزند…
****
پسربچه، در مقابل آینه ترک خورده اتاق ایستاده و با ابهت به گردن و بازوی لاغر و استخوانی خود می نگرد. او دست راستش را به حالت میکروفون مُشت می کند و دهانش را به آن می چسباند و لبخنی گرم بر لب هایش نقش می بندد:
” توجه! توجه! اینک حاجی فیروز، وارد می شود تا دل شما را شاد کند؛ آهای مردم! کنار بروید که امشب حاجی فیروز می خواهد شما را بخنداند و گُل لبخند بر لب هایتان بنشاند!… ماشاء الله به خودم؛ چه بلبل زبون شدی آقا سهراب!!”
… او اسکناس مچاله شده را در جیب شلوار مندرسش می گذارد و از اتاقک بیرون می آید و خود را به کوچه باریک و سپس خیابان و نانوایی محل می رساند…
اینک خیابان است و شبی از شب های شلوغ نوروز و ترافیک سنگین ماشین ها و هجوم و هیاهوی آدم ها و بازار داغ خرید و فروش اجناس عید و…
پسربچه به گوشه ای از پیاده رو خیابان خیره می شود و خود را در لباس زیبای حاجی فیروز کوچکی می بیند که کلاهِ دوکی شکل قرمزی برسر گذاشته و در حالی که نی لبک و تنبک و دایره زنگی در دست دارد، از فرط شادی، رو به عابران می خواند که:” ارباب خودم سامبولی بلیکم، ارباب خودم سرتو بالا کن، ارباب خودم لطفی به ما کن، ارباب خودم به من نیگا کن؛ ارباب خودم بزبز قندی، ارباب خودم چرا نمی‌خندی؟…”
پسربچه می خواهد همچون شب های گذشته، چشم های نابینای پدر را یاور و راهنما باشد تا صدای ویلون کهنه و خوش نوای او، سکه ساز زندگی شان شود؛ او پس از خرید نان، همراه با پدر به یکی از خیابان های درندشت شهر می رود تا از دست مهربان مردم، سکه ای و اسکناسی بستاند و…
لحظاتی بعد، پیرمردی از کنار او عبور می کند که به سختی و عرق ریزان، در حال حمل دو چمدان بزرگ است. او از صف نانوایی خارج می شود و به سمت پیرمرد حرکت می کند:” سلام عمو! بذار کمکت کنم!”
پیرمرد به چشمهای پسربچه نگاه می کند و لبخند می زند:” نه بابا جون! خیلی ممنون؛ برای تو خیلی سنگینه و نمی تونی!”
پسربچه سینه اش را جلو می دهد و سرش را با غرور بالا می گیرد و لبش را کج می کند:” آقارو باش؛ نمی تونم؟! این که برای من چیزی نیس؛ من خیلی سنگین تر از ایناشم بلند کردم!”
پیرمرد دست روی شانه پسربچه می گذارد و می خندد:” نه بابا؛ مگه تو رستمی؟!”
– نه، سهرابم؛ سهراب شکوهی!”
– آفرین به این آقا سهراب شکوهی که واقعا مهربونه؛ اما وزن این چمدون زیاده و ممکنه کمرت آسیب ببینه پسرم!”
سهراب خم می شود و دسته چمدان را می گیرد و آن را از جا بلند می کند:” چی خیال کردی عمو؛ فقط بگو خونه تون کجاس؟!”
– اونجا؛ چند کوچه بالاتر!… بریم؟!
– بریم؛ یا علی!
– علی یارت پهلوون!
پیرمرد و پسربچه، هر یک با چمدانی بزرگ در دست، پیاده رو خیابان را در پیش می گیرند و چند لحظه بعد، به آرامی وارد کوچه اول می شوند…
****
… چمدان برای پسربچه، بزرگ و سنگین است، اما او سعی می کند به روی خود نیاورد و پیرمرد متوجه جسم خسته و ضربان تند قلب او نشود…
در کوچه دوم، پیرمرد کمی جلو می افتد و پسربچه به سختی و کندی و با فاصله به دنبال او حرکت می کند، در حالی که به دور از چشم او هر چند لحظه یک بار با پشت دست، عرق صورتش را می گیرد و نفس تازه می کند. پیرمرد برای لحظه ای رو برمی گرداند و به پسربچه نگاه می کند و او با لبخند ساختگی خود، می خواهد ثابت کند که مشکلی ندارد و به راحتی می تواند از پس حمل چمدان برآید.
… درکوچه سوم، پاهای خسته پسربچه به سختی بر آسفالت عبور می کند و هر لحظه فاصله اش از گام های پیرمرد، بیشتر و بیشتر می شود. او به خاطر رفع خستگی، گاهی اوقات چمدان را با دست راست و گاه چپ می گیرد و به حرکتش ادامه می دهد. پیرمرد که متوجه موقعیت او شده، چمدان خود را زمین می گذارد و به پسر بچه چشم می دوزد:” خسته شدی باباجون؛ مگه نه؟!”
– خسته؟!… نه؛ من و خستگی؟!
– می تونی ادامه بدی؟
– بله؛ تا هرکجا که بخوای!
– مطمئنی؟!
– مطمئن؛ خیالت تخت!
– ماشاء الله!… بنازم به معرفتت پسر!
پیرمرد چمدان خود را برمی دارد و به سمت جلو حرکت می کند و پسر بچه هم، با صورت عرق کرده و اندام خسته، به آرامی به دنبالش:” خدایا، پس کی میرسیم؟!… دستام درد گرفت!”
… پیرمرد به انتهای کوچه سوم می رسد و می خواهد وارد چهارمین کوچه شود که پاهای کوچک پسربچه، بی رمق و سست می شود و برای یک لحظه کنترل خود را از دست می دهد. پیرمرد با نگرانی به پسربچه چشم می دوزد، اما او از افتادن خود و چمدان جلوگیری می کند و با لبخندی دیگر، نشان می دهد که اتفاقی نیفتاده و همچنان قدرت حمل چمدان سنگین را دارد… او به آرامی و به شکلی که پیرمرد نشنود، ناله سر می دهد:
” ای بابا! چقدر خونه اش دوره!… مُردم! ”
… کوچه خلوت است و جز آن دو، هیچ کس دیده نمی شود. پیرمرد از خم کوچه سوم عبور می کند و پس از ورود به کوچه چهارم، از دید پسربچه پنهان می شود… پسربچه می ایستد و ضربان قلبش شدت بیشتری می گیرد؛ از فرط خستگی و درد استخوان، اشک در چشمهای او لانه کرده است. او خسته تر ازآن است که به حرکت خود ادامه دهد… مردد است که چه کند؛ همچنان به دنبال پیرمرد پیش برود یا…
پسربچه در سکوت و با احتیاط به اطراف نگاه می کند و بعد از فاصله گرفتن از چمدان، راه آمده را برمی گردد و با شتاب پا به فرار می گذارد… پاهای پیرمرد از حرکت می ایستد و نگاهش را به پشت سرش می دهد؛ خبری از پسربچه نیست. او چمدان را زمین می گذارد و خودش را به ابتدای کوچه می رساند و به روبرویش خیره می شود؛ به غیر از چمدان، هیچ چیز و هیچ کس در کوچه خلوت دیده نمی شود…
****
… در خیابان، پسربچه با بغضی در گلو، خود را در لا به لای جمعیت حاضر در صف نانوایی پنهان کرده است. او از خود خجالت می کشد و احساس می کند که مرتکب گناه و خطای بزرگی شده است؛ دلش می خواهد پس از خرید نان، هر چه زودتر خودش را به آغوش گرم مادر بیمارش برساند و زار زار گریه کند، اما لحظات به کُندی می گذرد؛ انگار زمان، متوقف شده و قصد حرکت و عبور ندارد… ناگهان دستی بر شانه پسربچه می نشیند و همه وجود او را به لرزه در می آورد و پیرمردی لبخند می زند:
” سلام پهلوون؛ خدا قوت!”
پسربچه شرم زده سرش را پایین می اندازد و پیرمرد خم می شود و بر دست های کوچک، خسته و کبود او بوسه می زند:” دستت درد نکنه سهراب جون، خیلی کمکم کردی و پاک خسته شدی! کاش می اومدی خونه خستگی در می کردی؛ تو تا خونه مون، فقط ده قدم فاصله داشتی!”
****
… عید است و نوروز و خیابانی سرشار از آدم ها و ماشین ها و”سهراب” ده ساله ای که به دقایقی بعد می اندیشد؛ به زمانی که باید چشم های نابینای پدر را یاور و راهنما باشد تا صدای ویلون کهنه و خوش نوای او، سکه ساز زندگی شان شود و…
پدر همچنان در عبور از کوچه های تنگ و خیس و خیابان ها و چهارراه های درندشت، دلش نمی خواهد پسرش صورت خود را سیاه کند و در شمایل یک حاجی فیروز کوچک، اندام لاغر و استخوانی خود را برای مردمان شهر به لرزه درآورد؛ او با تمام وجود با آرشه، بر ساز می نوازد و سینه را مالامال از یادها و دردها و خاطرات می سازد تا شاید زندگی ساز امروز و فردای سهرابش شود…
سهراب در گوشه ای از یک خیابان عریض و در خیالاتی شیرین، خود را در لباس زیبای حاجی فیروز کوچکی می بیند که کلاهِ دوکی شکل قرمزی بر سر و نی لبک و دایره زنگی و تنبکی در دست دارد؛ او در مقابل نگاه خندان عابران، دست راستش را به حالت میکروفون مُشت می کند و دهانش را به آن می چسباند و لبخنی گرم بر لب هایش نقش می بندد:
” توجه! توجه! اینک حاجی فیروز، وارد می شود تا دل شما را شاد کند؛ آهای مردم! کنار بروید که امشب حاجی فیروز می خواهد شما را بخنداند و گُل لبخند بر لب هایتان بنشاند!…”
او چنان تحت تاثیر قرار گرفته که ناخودآگاه از پدر و ساز او فاصله می گیرد و بی توجه به موقعیت خود، با شوق زیاد به سمت عقب و خط وسط خیابان حرکت می کند تا پس از دور برداشتن و سرعت گرفتن، با شور و هیجان بیشتری به میان جمعیت برگردد که ناگهان در یک لحظه دلهره آور، صدای وحشتناک ترمز یک ماشین، نگاه هراسان مردم را به سوی خود فرا می خواند و همزمان با جیغ دلخراش یک زن عابر، به چهره خندان او رنگ خون می پاشد و زمین و زمان را به لرزه در می آورد…
… دقایقی بعد، جسم بی جان پسربچه ای در آمبولانس کوچک شهری بزرگ جای می گیرد و صدای آژیر، پایان بخش یک حادثه تلخ و ناگوار است… و آنگاه فراموشی همه تلخی ها و آغازی دو باره برای مردمانی که می خواهند زنده بمانند و همچنان زندگی کنند؛ مردمان مهربانی که به پیشواز عید و نوروز و بهار دل انگیز و خنده های شادی بخش حاجی فیروزهایی می روند که با خود طراوت و شادابی و امید را به ارمغان می آورند:
” ارباب خودم سامبولی بلیکم، ارباب خودم سرتو بالا کن، ارباب خودم لطفی به ما کن، ارباب خودم…”
****
… بوی عید می آید و صدای زوزه باد بهاری و اتاقکی فرسوده و تهی از نان و مادری نحیف و بیمار که در میان سرفه های جان خراش، به خیابان و مردی نابینا و “سهراب” ده ساله اش می اندیشد؛ پسربچه ای خندان که دلش می خواهد صورت خود را سیاه کند و “حاجی فیروز” کوچک این شب ها و روزهای مردم شهرش شود؛ کسی که دیگر هیچ چیز حتی صدای شادی بخش ساز پدر را هم نمی شنود؛ پدری که هرگز نمی خواهد سهراب کوچکش، لباس قرمز حاجی فیروزهای زمانه را بر تن کند و با صورتی سیاه، پایان زمستان سرد و آغاز بهار دلنشین را فریاد بزند…


نویسنده : برادر بسیجی و فرزند شهید احسان خداشناس - تربت حیدریه

خدا
ای سرود جاری دلهای خسته ، خدا ای سکوت گویا ، ای فریاد خاموش روحهای آشنا ، ما یک عمر فریاد را ، یک دنیا طلب را ، تجربه کرده ایم . با تجربه ها رو به تو آورده ایم . . . ما طعم کفرها ، شرکها ، نفاقها ، را چشیده ایم و بن بست ها را چه بگویم که چگونه احساس کرده ایم . اکنون در برابر تو لب از لب گشوده ایم . حتی در خاموشی طنین فریادیم . . . این تویی که ما را خوانده ای . این تویی که در ما دمیده ای . . . این نوای توست ، تو ، از خودت بشنو ، که ما سزاوار شنیدنت نیستیم . . . . . . . .
آنروز تو یک پیام بودی ، تو یک کلام بودی ، و من بیدار ، گوشی که پیام تو می شنیدم . و من آگاه ، زبانی که کلام ت می خواندم .
امروز همراه با حب دنیا و در دام اینهمه غوغا باز من هستم که می شنوم . و من هستم که می خوانم . گوشم پر از ترانه افسوس است و زبانم سرشار هذیان و دلم آشفته ی فردای شرار تبار. با این گوش ترا نمی شنوم ، با این زبان ترا نمی خوانم ، مرا دریاب که در جستجوی تو هستم و در انتظار رحمت و بخشش و هدایت تو هستم ای شاعرانه ترین پیغام . ای زیباترین کلام...

سلام
التماس دعا
هفته ای یک شب توفیق نصیب این حقیر شده نائب الزیاره شما عزیزان در بارگاه ملکوتی و مطهر رضوی هستم.


نویسنده : احسان خدا شناس

خدای من !
گناهان را بر گردن شیطان نمی اندازم و نفس اماره را مقصر نمی دانم . اقرار می کنم اراده ام ضعیف و ناتوانی از خودم است . شرم دارم با تو سخن بگویم . ای کریم بنده نواز ! ای توبه پذیر مهربان ! از شماره خارج است اوقاتی که به قصد توبه به درگاه تو روی آوردم و بعد توبه را شکستم .
خدایا !
به ما نیرویی عطا فرما فوق نیروی نفسانی ، چرا که هر چه ما می کشیم از این نیروی نفسانی است .
خدایا !
به ما نیروی شناختی عطا فرما تا این نظام و انقلاب و رهبر آن را بشناسیم .
خدایا !
این انقلاب را به انقلاب مهدی موعود متصل بگردان.
خدایا !
جندالله را که با سوگند به ثارالله در لشکر روح الله برای شکست عدوالله و استقرار حزب الله که زمینه ساز حکومت جهانی بقیه الله است را حمایت کن .
 


نویسنده : زلال حزن

خوشا آنانکه در این عرصه خاک
چو خورشیدی درخشیدند و رفتند
انتظار را باید از مادر شهید گمنام پرسید‍‍‍...
ما چه می دانیم دلتنگی غروب جمعه را؟


نویسنده : من و بابام

جنس خاطره هایی که من براتون تعریف میکنم یکم با مال بقیه فرق داره....
من از کسی براتون حرف میزنم که با چشمای خودش پر پر شدن دوستاشو دید....
از کسی میگم که نمونه والای فداکاری و گذشت، کسی که توی جبهه وقتی شیمایی زدن ماسک خودشو و در آورد داد به دوستش و خودش.....
چند بار ترکش خورد و زخمی شد آخ نگفت محکم تر از قبل برای دفاع از سرزمین و کشورش برگشت....
وقتی برگشت پیش خانواده و بچه هاش یه چند تا یادگاری براشون آورده بود: دوتا ترکش یکی تو چانه یکی تو کتفش با یکمی سرفه های نفس گیر و تاول روپوست که به خاطر نقل و نباتای شیمیایی بود که بعثی ها رزمنده ها رو مهمون میکردن، ولی بازم آخ نگفت...
مردی بود برای خودش یه خانواده رو می چرخوند! ولی آروم آروم تازه اثرات شیمیایی شدن خودشو نشون داد نمیدونم نامردا چی به خورد رزمنده ها دادن که اینجوری نفس گیر شده بود....
اینقدری بود که یه مرد و از پا درآره....
مگه بابای من چند سالش بود؟! اصلا چرا بابای من این همه آدم؟!
هر وقت این سوالا ذهنمو پر میکنه با ی جمله خودمو آروم میکنم:
اونا رفتن که منو و امثال من بمونیم راه اونارو ادامه بدیم....
ولی چرا الان بعضی ها رو آرمان شهدا پا میزارن و خونشونو نادیده میگیرن؟
ما در قبال خون ریخته شده شهدا مسئولیم اگه اونا نبودن الان منی وجود نداشت تویی وجود نداشت که راحت بشیینه اینجا و هوای آزادی رو تو ریه هاش پر کنه....
شهدا منتظرن....


نویسنده : آسمون هفتم

نمیدانست وقتی دارد پشت سرت آب میریزد

آخرین بار است

نمیدانست وقتی برگشتی و نگاهش کردی آخرین بار بود

اگر میدانست آنقدر به تماشایت مینشست که او را هم با خود بیری

مادر نمیدانست سفارشاتت به ما برای چیست

مادر نمیدانست نگاه نگرانت از گوشه چشمانت به ما برای چیست

مادر نمیدانست چرا در حال رفتن برگشتی و نگاهش کردی

مادر نمیدانست خداحافظی بی برگشت چیست

مادر نمیدانست...

اما حال خوب میداند

خوب میداند تنهایی چیست

خوب میداند دلتنگی چیست

خوب میداند استخوان ندیده چیست

خوب میداند تشیع بی جنازه چیست

حال خوب از بر است پدر بودن را

آن روزها فقط شنیده بود

اما حال با تمام وجودش لمسش کرده

کاش مادر میدانست ...


نویسنده : پرستو

نگاهت برق درخشانی داشت
دلت بزرگ بود به بزرگی آسمان

نجوای شبانه ات با پروردگار زیبا بود

چهره ات معصوم و پاک

اما در سر آرزوی پرواز داشتی

در شگفتم چگونه از زمین گذشتی!

پلی از زمین تا آسمان

پلی از خاک تا آسمان

پروازی عاشقانه تا خدا

و سرودی آسمانی یا حسین (ع)

یا مهدی ادرکنی (عج)

و چه زیبا لبیک گفتی

و ما هنوز مانده ایم در زمین !


نویسنده : من و بابام

وقتی دلم برا بابام تنگ می شد میرفتم پیش مامانم و ازش میخواستم برام از بابام بگه، این دفعه برام یه خاطره جالب گفت:

من و بابات تازه عقد کرده بودیم، یک روز اومد پیشم و داشتیم حرف میزدیم یهو دیدم بغض کرده سرشو انداخت پایین پرسیدم: احمد جان چی شده؟ گفت یاد بچه های جبهه افتادم خیلی از اونا دلشون میخواست این لحظات و تجربه کنن اما خیلیاشون رفتن... و شروع به گریه کرد....



بابای عزیز من هم یه مدت بعد راهی همون سفر شد....

خدایا تو شاهدی اونا رفتن با کلی آرزو ما موندیم و راه شهدا کمک کن تا قدم تو راهشون بزاریم و کج نریم...

الهی آمین


نویسنده : نرگس

بارها که بر قبور آسمانی شهدا قدم می گذارم ، زمزمه ای شیرین با بی نشانی تو از زبان من جاری می شود.

نمی دانم که در نجوای صادقانه خود با خاک چه زمزمه کردی که این چنین آغوش محبتش را برایت گشود و اکنون

با گذشت سالها میل بر پس دادن تو ندارد !

نمی دانم که دل پاک و آسمانی ات چگونه به عرش اعلی پیوند خورد که چنین تجلی نور حق تعالی حتی جسم تو را از نشانه ها به دور ساخت .

نمی دانم چه بر جان چشاندی که چنین مست شراب الهی گشتی که حتی برای پیکر پاکت مأوایی بهتر از گمنامی و بی نشانی نیافتی .

نمی دانم که در دامان نیایش شب هایت چه ذکری سر دادی که حتی عشق عالم امکان ،عاشقت گشت و تو را با تمام وجود از آن خود ساخت .

شاید با دردِ ماندن سوخته بودی که چنین پاداشی نصیب رفتنت شد ،تصورم این است تو آنقدر با درد ماندن ساخته بودی که تمام افلاکیان برای پرواز عروج آسمانیت شرافت خود را نزد پروردگار عالمیان به ضمانت نهادند و این را خودم از زبان مأوایت که خاک کربلای ایران بود شنیدم.

دو کوهه با من سخن گفت :از غربت شهدا ء ، از اشک شوقشان ،از طاعت مستانه شان ،از ناله های سوزناکشان .

گفت و شنیدم ،گفت و باریدم .

دلنوشته شما:

ابزار هدایت به بالای صفحه