شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[8 / 1 / 1396] شهید یوسف فدائی نژاد؛
[8 / 1 / 1396] جانباز آزاده سید ناصر حسینی پور؛
[8 / 1 / 1396] سردار شهید محمدعلی الله دادی؛
[8 / 1 / 1396] وصیت سردار شهید «جواد رهبر دهقان» خطاب به همسرش؛
[9 / 1 / 1396] شهید روحانی شیخ علی زنگی آبادی؛
[8 / 1 / 1396] خواهر شهید مدافع حرم «محمد اسدی»؛
دلنوشته
<p>خدا<br />
ای سرود جاری دلهای خسته ، خدا ای سکوت گویا ، ای فریاد خاموش روحهای آشنا ، ما یک عمر فریاد را ، یک دنیا طلب را ، تجربه کرده ایم . با تجربه ها رو به تو آورده ایم . . . ما طعم کفرها ، شرکها ، نفاقها ، را چشیده ایم و بن بست ها را چه بگویم که چگونه احساس کرده ایم . اکنون در برابر تو لب از لب گشوده ایم . حتی در خاموشی طنین فریادیم . . . این تویی که ما را خوانده ای . این تویی که در ما دمیده ای . . . این نوای توست ، تو ، از خودت بشنو ، که ما سزاوار شنیدنت نیستیم . . . . . . . .<br />
آنروز تو یک پیام بودی ، تو یک کلام بودی ، و من بیدار ، گوشی که پیام تو می شنیدم . و من آگاه ، زبانی که کلام ت می خواندم .<br />
امروز همراه با حب دنیا و در دام اینهمه غوغا باز من هستم که می شنوم . و من هستم که می خوانم . گوشم پر از ترانه افسوس است و زبانم سرشار هذیان و دلم آشفته ی فردای شرار تبار. با این گوش ترا نمی شنوم ، با این زبان ترا نمی خوانم ، مرا دریاب که در جستجوی تو هستم و در انتظار رحمت و بخشش و هدایت تو هستم ای شاعرانه ترین پیغام . ای زیباترین کلام...<br />
<br />
سلام<br />
التماس دعا<br />
هفته ای یک شب توفیق نصیب این حقیر شده نائب الزیاره شما عزیزان در بارگاه ملکوتی و مطهر رضوی هستم.</p>
نویسنده : برادر بسیجی و فرزند شهید احسان خداشناس - تربت حیدریه

خدا
ای سرود جاری دلهای خسته ، خدا ای سکوت گویا ، ای فریاد خاموش روحهای آشنا ، ما یک عمر فریاد را ، یک دنیا طلب را ، تجربه کرده ایم . با تجربه ها رو به تو آورده ایم . . . ما طعم کفرها ، شرکها ، نفاقها ، را چشیده ایم و بن بست ها را چه بگویم که چگونه احساس کرده ایم . اکنون در برابر تو لب از لب گشوده ایم . حتی در خاموشی طنین فریادیم . . . این تویی که ما را خوانده ای . این تویی که در ما دمیده ای . . . این نوای توست ، تو ، از خودت بشنو ، که ما سزاوار شنیدنت نیستیم . . . . . . . .
آنروز تو یک پیام بودی ، تو یک کلام بودی ، و من بیدار ، گوشی که پیام تو می شنیدم . و من آگاه ، زبانی که کلام ت می خواندم .
امروز همراه با حب دنیا و در دام اینهمه غوغا باز من هستم که می شنوم . و من هستم که می خوانم . گوشم پر از ترانه افسوس است و زبانم سرشار هذیان و دلم آشفته ی فردای شرار تبار. با این گوش ترا نمی شنوم ، با این زبان ترا نمی خوانم ، مرا دریاب که در جستجوی تو هستم و در انتظار رحمت و بخشش و هدایت تو هستم ای شاعرانه ترین پیغام . ای زیباترین کلام...

سلام
التماس دعا
هفته ای یک شب توفیق نصیب این حقیر شده نائب الزیاره شما عزیزان در بارگاه ملکوتی و مطهر رضوی هستم.

<p>خدای من !<br />
گناهان را بر گردن شیطان نمی اندازم و نفس اماره را مقصر نمی دانم . اقرار می کنم اراده ام ضعیف و ناتوانی از خودم است . شرم دارم با تو سخن بگویم . ای کریم بنده نواز ! ای توبه پذیر مهربان ! از شماره خارج است اوقاتی که به قصد توبه به درگاه تو روی آوردم و بعد توبه را شکستم .<br />
خدایا !<br />
به ما نیرویی عطا فرما فوق نیروی نفسانی ، چرا که هر چه ما می کشیم از این نیروی نفسانی است .<br />
خدایا !<br />
به ما نیروی شناختی عطا فرما تا این نظام و انقلاب و رهبر آن را بشناسیم .<br />
خدایا !<br />
این انقلاب را به انقلاب مهدی موعود متصل بگردان.<br />
خدایا !<br />
جندالله را که با سوگند به ثارالله در لشکر روح الله برای شکست عدوالله و استقرار حزب الله که زمینه ساز حکومت جهانی بقیه الله است را حمایت کن .<br />
 </p>
نویسنده : احسان خدا شناس

خدای من !
گناهان را بر گردن شیطان نمی اندازم و نفس اماره را مقصر نمی دانم . اقرار می کنم اراده ام ضعیف و ناتوانی از خودم است . شرم دارم با تو سخن بگویم . ای کریم بنده نواز ! ای توبه پذیر مهربان ! از شماره خارج است اوقاتی که به قصد توبه به درگاه تو روی آوردم و بعد توبه را شکستم .
خدایا !
به ما نیرویی عطا فرما فوق نیروی نفسانی ، چرا که هر چه ما می کشیم از این نیروی نفسانی است .
خدایا !
به ما نیروی شناختی عطا فرما تا این نظام و انقلاب و رهبر آن را بشناسیم .
خدایا !
این انقلاب را به انقلاب مهدی موعود متصل بگردان.
خدایا !
جندالله را که با سوگند به ثارالله در لشکر روح الله برای شکست عدوالله و استقرار حزب الله که زمینه ساز حکومت جهانی بقیه الله است را حمایت کن .
 

<p>خوشا آنانکه در این عرصه خاک<br />
چو خورشیدی درخشیدند و رفتند<br />
انتظار را باید از مادر شهید گمنام پرسید‍‍‍...<br />
ما چه می دانیم دلتنگی غروب جمعه را؟</p>
نویسنده : زلال حزن

خوشا آنانکه در این عرصه خاک
چو خورشیدی درخشیدند و رفتند
انتظار را باید از مادر شهید گمنام پرسید‍‍‍...
ما چه می دانیم دلتنگی غروب جمعه را؟

<p>جنس خاطره هایی که من براتون تعریف میکنم یکم با مال بقیه فرق داره....<br />
من از کسی براتون حرف میزنم که با چشمای خودش پر پر شدن دوستاشو دید....<br />
از کسی میگم که نمونه والای فداکاری و گذشت، کسی که توی جبهه وقتی شیمایی زدن ماسک خودشو و در آورد داد به دوستش و خودش.....<br />
چند بار ترکش خورد و زخمی شد آخ نگفت محکم تر از قبل برای دفاع از سرزمین و کشورش برگشت....<br />
وقتی برگشت پیش خانواده و بچه هاش یه چند تا یادگاری براشون آورده بود: دوتا ترکش یکی تو چانه یکی تو کتفش با یکمی سرفه های نفس گیر و تاول روپوست که به خاطر نقل و نباتای شیمیایی بود که بعثی ها رزمنده ها رو مهمون میکردن، ولی بازم آخ نگفت...<br />
مردی بود برای خودش یه خانواده رو می چرخوند! ولی آروم آروم تازه اثرات شیمیایی شدن خودشو نشون داد نمیدونم نامردا چی به خورد رزمنده ها دادن که اینجوری نفس گیر شده بود....<br />
اینقدری بود که یه مرد و از پا درآره....<br />
مگه بابای من چند سالش بود؟! اصلا چرا بابای من این همه آدم؟!<br />
هر وقت این سوالا ذهنمو پر میکنه با ی جمله خودمو آروم میکنم:<br />
اونا رفتن که منو و امثال من بمونیم راه اونارو ادامه بدیم....<br />
ولی چرا الان بعضی ها رو آرمان شهدا پا میزارن و خونشونو نادیده میگیرن؟<br />
ما در قبال خون ریخته شده شهدا مسئولیم اگه اونا نبودن الان منی وجود نداشت تویی وجود نداشت که راحت بشیینه اینجا و هوای آزادی رو تو ریه هاش پر کنه....<br />
شهدا منتظرن....</p>
نویسنده : من و بابام

جنس خاطره هایی که من براتون تعریف میکنم یکم با مال بقیه فرق داره....
من از کسی براتون حرف میزنم که با چشمای خودش پر پر شدن دوستاشو دید....
از کسی میگم که نمونه والای فداکاری و گذشت، کسی که توی جبهه وقتی شیمایی زدن ماسک خودشو و در آورد داد به دوستش و خودش.....
چند بار ترکش خورد و زخمی شد آخ نگفت محکم تر از قبل برای دفاع از سرزمین و کشورش برگشت....
وقتی برگشت پیش خانواده و بچه هاش یه چند تا یادگاری براشون آورده بود: دوتا ترکش یکی تو چانه یکی تو کتفش با یکمی سرفه های نفس گیر و تاول روپوست که به خاطر نقل و نباتای شیمیایی بود که بعثی ها رزمنده ها رو مهمون میکردن، ولی بازم آخ نگفت...
مردی بود برای خودش یه خانواده رو می چرخوند! ولی آروم آروم تازه اثرات شیمیایی شدن خودشو نشون داد نمیدونم نامردا چی به خورد رزمنده ها دادن که اینجوری نفس گیر شده بود....
اینقدری بود که یه مرد و از پا درآره....
مگه بابای من چند سالش بود؟! اصلا چرا بابای من این همه آدم؟!
هر وقت این سوالا ذهنمو پر میکنه با ی جمله خودمو آروم میکنم:
اونا رفتن که منو و امثال من بمونیم راه اونارو ادامه بدیم....
ولی چرا الان بعضی ها رو آرمان شهدا پا میزارن و خونشونو نادیده میگیرن؟
ما در قبال خون ریخته شده شهدا مسئولیم اگه اونا نبودن الان منی وجود نداشت تویی وجود نداشت که راحت بشیینه اینجا و هوای آزادی رو تو ریه هاش پر کنه....
شهدا منتظرن....

<p>نمیدانست وقتی دارد پشت سرت آب میریزد<br />
<br />
آخرین بار است<br />
<br />
نمیدانست وقتی برگشتی و نگاهش کردی آخرین بار بود<br />
<br />
اگر میدانست آنقدر به تماشایت مینشست که او را هم با خود بیری<br />
<br />
مادر نمیدانست سفارشاتت به ما برای چیست<br />
<br />
مادر نمیدانست نگاه نگرانت از گوشه چشمانت به ما برای چیست<br />
<br />
مادر نمیدانست چرا در حال رفتن برگشتی و نگاهش کردی<br />
<br />
مادر نمیدانست خداحافظی بی برگشت چیست<br />
<br />
مادر نمیدانست...<br />
<br />
اما حال خوب میداند<br />
<br />
خوب میداند تنهایی چیست<br />
<br />
خوب میداند دلتنگی چیست<br />
<br />
خوب میداند استخوان ندیده چیست<br />
<br />
خوب میداند تشیع بی جنازه چیست<br />
<br />
حال خوب از بر است پدر بودن را<br />
<br />
آن روزها فقط شنیده بود<br />
<br />
اما حال با تمام وجودش لمسش کرده<br />
<br />
کاش مادر میدانست ...</p>
نویسنده : آسمون هفتم

نمیدانست وقتی دارد پشت سرت آب میریزد

آخرین بار است

نمیدانست وقتی برگشتی و نگاهش کردی آخرین بار بود

اگر میدانست آنقدر به تماشایت مینشست که او را هم با خود بیری

مادر نمیدانست سفارشاتت به ما برای چیست

مادر نمیدانست نگاه نگرانت از گوشه چشمانت به ما برای چیست

مادر نمیدانست چرا در حال رفتن برگشتی و نگاهش کردی

مادر نمیدانست خداحافظی بی برگشت چیست

مادر نمیدانست...

اما حال خوب میداند

خوب میداند تنهایی چیست

خوب میداند دلتنگی چیست

خوب میداند استخوان ندیده چیست

خوب میداند تشیع بی جنازه چیست

حال خوب از بر است پدر بودن را

آن روزها فقط شنیده بود

اما حال با تمام وجودش لمسش کرده

کاش مادر میدانست ...

<p>نگاهت برق درخشانی داشت<br />
دلت بزرگ بود به بزرگی آسمان<br />
<br />
نجوای شبانه ات با پروردگار زیبا بود<br />
<br />
چهره ات معصوم و پاک<br />
<br />
اما در سر آرزوی پرواز داشتی<br />
<br />
در شگفتم چگونه از زمین گذشتی!<br />
<br />
پلی از زمین تا آسمان<br />
<br />
پلی از خاک تا آسمان<br />
<br />
پروازی عاشقانه تا خدا<br />
<br />
و سرودی آسمانی یا حسین (ع)<br />
<br />
یا مهدی ادرکنی (عج)<br />
<br />
و چه زیبا لبیک گفتی<br />
<br />
و ما هنوز مانده ایم در زمین !</p>
نویسنده : پرستو

نگاهت برق درخشانی داشت
دلت بزرگ بود به بزرگی آسمان

نجوای شبانه ات با پروردگار زیبا بود

چهره ات معصوم و پاک

اما در سر آرزوی پرواز داشتی

در شگفتم چگونه از زمین گذشتی!

پلی از زمین تا آسمان

پلی از خاک تا آسمان

پروازی عاشقانه تا خدا

و سرودی آسمانی یا حسین (ع)

یا مهدی ادرکنی (عج)

و چه زیبا لبیک گفتی

و ما هنوز مانده ایم در زمین !

<p>وقتی دلم برا بابام تنگ می شد میرفتم پیش مامانم و ازش میخواستم برام از بابام بگه، این دفعه برام یه خاطره جالب گفت:<br />
<br />
من و بابات تازه عقد کرده بودیم، یک روز اومد پیشم و داشتیم حرف میزدیم یهو دیدم بغض کرده سرشو انداخت پایین پرسیدم: احمد جان چی شده؟ گفت یاد بچه های جبهه افتادم خیلی از اونا دلشون میخواست این لحظات و تجربه کنن اما خیلیاشون رفتن... و شروع به گریه کرد....<br />
<br />
<br />
<br />
بابای عزیز من هم یه مدت بعد راهی همون سفر شد....<br />
<br />
خدایا تو شاهدی اونا رفتن با کلی آرزو ما موندیم و راه شهدا کمک کن تا قدم تو راهشون بزاریم و کج نریم...<br />
<br />
الهی آمین</p>
نویسنده : من و بابام

وقتی دلم برا بابام تنگ می شد میرفتم پیش مامانم و ازش میخواستم برام از بابام بگه، این دفعه برام یه خاطره جالب گفت:

من و بابات تازه عقد کرده بودیم، یک روز اومد پیشم و داشتیم حرف میزدیم یهو دیدم بغض کرده سرشو انداخت پایین پرسیدم: احمد جان چی شده؟ گفت یاد بچه های جبهه افتادم خیلی از اونا دلشون میخواست این لحظات و تجربه کنن اما خیلیاشون رفتن... و شروع به گریه کرد....



بابای عزیز من هم یه مدت بعد راهی همون سفر شد....

خدایا تو شاهدی اونا رفتن با کلی آرزو ما موندیم و راه شهدا کمک کن تا قدم تو راهشون بزاریم و کج نریم...

الهی آمین

<p>بارها که بر قبور آسمانی شهدا قدم می گذارم ، زمزمه ای شیرین با بی نشانی تو از زبان من جاری می شود.<br />
<br />
نمی دانم که در نجوای صادقانه خود با خاک چه زمزمه کردی که این چنین آغوش محبتش را برایت گشود و اکنون<br />
<br />
با گذشت سالها میل بر پس دادن تو ندارد !<br />
<br />
نمی دانم که دل پاک و آسمانی ات چگونه به عرش اعلی پیوند خورد که چنین تجلی نور حق تعالی حتی جسم تو را از نشانه ها به دور ساخت .<br />
<br />
نمی دانم چه بر جان چشاندی که چنین مست شراب الهی گشتی که حتی برای پیکر پاکت مأوایی بهتر از گمنامی و بی نشانی نیافتی .<br />
<br />
نمی دانم که در دامان نیایش شب هایت چه ذکری سر دادی که حتی عشق عالم امکان ،عاشقت گشت و تو را با تمام وجود از آن خود ساخت .<br />
<br />
شاید با دردِ ماندن سوخته بودی که چنین پاداشی نصیب رفتنت شد ،تصورم این است تو آنقدر با درد ماندن ساخته بودی که تمام افلاکیان برای پرواز عروج آسمانیت شرافت خود را نزد پروردگار عالمیان به ضمانت نهادند و این را خودم از زبان مأوایت که خاک کربلای ایران بود شنیدم.<br />
<br />
دو کوهه با من سخن گفت :از غربت شهدا ء ، از اشک شوقشان ،از طاعت مستانه شان ،از ناله های سوزناکشان .<br />
<br />
گفت و شنیدم ،گفت و باریدم .</p>
نویسنده : نرگس

بارها که بر قبور آسمانی شهدا قدم می گذارم ، زمزمه ای شیرین با بی نشانی تو از زبان من جاری می شود.

نمی دانم که در نجوای صادقانه خود با خاک چه زمزمه کردی که این چنین آغوش محبتش را برایت گشود و اکنون

با گذشت سالها میل بر پس دادن تو ندارد !

نمی دانم که دل پاک و آسمانی ات چگونه به عرش اعلی پیوند خورد که چنین تجلی نور حق تعالی حتی جسم تو را از نشانه ها به دور ساخت .

نمی دانم چه بر جان چشاندی که چنین مست شراب الهی گشتی که حتی برای پیکر پاکت مأوایی بهتر از گمنامی و بی نشانی نیافتی .

نمی دانم که در دامان نیایش شب هایت چه ذکری سر دادی که حتی عشق عالم امکان ،عاشقت گشت و تو را با تمام وجود از آن خود ساخت .

شاید با دردِ ماندن سوخته بودی که چنین پاداشی نصیب رفتنت شد ،تصورم این است تو آنقدر با درد ماندن ساخته بودی که تمام افلاکیان برای پرواز عروج آسمانیت شرافت خود را نزد پروردگار عالمیان به ضمانت نهادند و این را خودم از زبان مأوایت که خاک کربلای ایران بود شنیدم.

دو کوهه با من سخن گفت :از غربت شهدا ء ، از اشک شوقشان ،از طاعت مستانه شان ،از ناله های سوزناکشان .

گفت و شنیدم ،گفت و باریدم .

دلنوشته شما:

ابزار هدایت به بالای صفحه