۱۳۹۴/۱۱/۲۴دیدار جامعه قرآنی با خانواده شهید علی سلطان مرادی؛
۱۳۹۴/۱۱/۲۴شهید هادی جعفری؛
۱۳۹۴/۱۱/۲۴مروری بر زندگی‌ نامه چند تن از شهدای انقلاب؛
۱۳۹۴/۱۱/۲۴شهید «عباس آقازاده‌فرد»؛
۱۳۹۴/۱۱/۲۳یادنامه سردارشهید محمدرضا پارساییان؛
آمدنش آخرین کادوی تولدم بود
شهید هادی جعفری؛
همسر مدافع حرم شهید هادی جعفری از ارادت او به حضرت علی اکبر(ع) می گوید که موجب عرباً عربا شدن بدنش شد موقع شهادت و اضافه می کند: نیمی از پیکرش هشتم فروردین تشییع شد و نصف دیگر بدنش را که چند کیلومتر آن طرف تر از محل انفجار پیدا شده بود، روز 16 فروردین به ایران رساندندو قرار شد روز بیست و سوم تشییع شود؛ روز تولد من، گفتم آقا هادی می خواهد به من هدیه تولد بدهد!
انتشار خبر : ۱۳۹۴/۱۱/۲۴
تعداد بازدید: 417
گلوله‌های گرانقیمت برادرم را شهید کرد!
شهید غلام عباس سلیمانی؛
غلام عباس سلیمانی دانشجوی نخبه دانشگاه علم و صنعت بود. همکلاسی و هم دوره‌ای چهره‌هایی که حالا هر کدام‌ سمتی دارند و برای خودشان نامی دست و پا کرده‌اند.
انتشار خبر : ۱۳۹۴/۱۱/۲۴
تعداد بازدید: 324
مادری که سواد نداشت اما با کمک فرزند شهیدش قرآن خوان شد
دیدار جامعه قرآنی با خانواده شهید علی سلطان مرادی؛
قاری و معلم قرآن بود و با راه‌اندازی دارالقرآن و جلسات خانگی آیات الهی را به جوانان می‌آموخت تا اینکه برای عمل به آموزه‌‌هایش از قرآن راهی سوریه شد و در همین راه جاوید‌الاثر شد.
انتشار خبر : ۱۳۹۴/۱۱/۲۴
تعداد بازدید: 467
اگر من نروم چه کسی برود؟
مروری بر زندگی‌ نامه چند تن از شهدای انقلاب؛
مادر دل نگران، او را از درگیری با نظامیان شاه بر حذر می‌داشت اما در پاسخ می‌شنید، اگر من نروم چه کسی برود؟ به راستی که همین بود، اگر او در هفتم دی ماه 57 جان کودک هفت ساله را در بحبوحه شلوغی‌ها نجات نمی‌داد؛ چه کسی نجات می‌داد؟!
انتشار خبر : ۱۳۹۴/۱۱/۲۴
تعداد بازدید: 403
تبریک یک شهید به مادرش
شهید «عباس آقازاده‌فرد»؛
هشت سال دفاع مقدس زمینه رشد و شکوفایی علمی و معنوی جوانانی را فراهم کرد که با اتکا به خداوند و بهره‌گیری از ادراک و منطق توانستند بر دشمن چیره شوند. شهید «عباس آقازاده‌فرد» نیز یکی از جوانانی تخریبچی است که در دوران جنگ‌تحمیلی به شهادت رسید.
انتشار خبر : ۱۳۹۴/۱۱/۲۴
تعداد بازدید: 365
"حضرت زهرا(س) بطلبد دوباره برمی‌گردم"
مجروح افغانستانی عملیات نبل و الزهرا؛
تا وقتی آن جا هستیم با خنده و شوخی می گوییم این آخرین بار است که می آییم ولی وقتی به ایران برمی گردیم دلمان برای سوریه تنگ می شود منتظریم که دوباره برگردیم. نمی دانم، حس عجیبی است که ولی وقتی اینجاییم دلمان آنجاست.
انتشار خبر : ۱۳۹۴/۱۱/۲۴
تعداد بازدید: 302
احیای اسلام مهمترین هدف شهید محمد مهدی احمدی از شهدای انقلاب بود
شهید محمد مهدی احمدی؛
همسر شهید انقلاب محمد مهدی احمدی گفت: همسرم برای احیای اسلام و زنده کردن ارزش های ناب دینی به مبارزه با رژیم پهلوی پرداخت و برای این هدف متعالی جان خود را فدا کرد.
انتشار خبر : ۱۳۹۴/۱۱/۲۴
تعداد بازدید: 244
 ما برات را گرفته ایم وخواب شهادت را دیده ایم
یادنامه سردارشهید محمدرضا پارساییان؛
سردار حاج کاظم میرحسینی می گوید: «محمدرضا 2 شب قبل از عملیات والفجر 8 خیلی اصرار می کرد که خط شکن باشد ولی روز قبل از عملیات خیلی شاد و خندان بود و همراه با معاون خویش محمدحسین دهقان بنادکی خیلی آرام و متین بود و هیچ گله ای و درخواستی نداشت به او گفتم چرا اینطوری؟ گفت: «ما برات راگرفته ایم و خواب شهادت را دیده ایم» و تقدیر الهی نیز چنین بود و هر دوی آنها در این عملیات به شهادت رسیدند.
انتشار خبر : ۱۳۹۴/۱۱/۲۳
تعداد بازدید: 361
سقوط آزاد شهید «مدافع حرم» در ۲۲ بهمن
شهید مسعود عسکری؛
شهید مسعود عسکری متولد شهریور 1369 بود. او 21 آبان ماه سال جاری طی عملیات مستشاری در حلب سوریه به شهادت رسید. پیکرش 22 آبان ماه به کشور بازگشت و طی مراسم باشکوهی در 24 ابان ماه تشییع شد.
انتشار خبر : ۱۳۹۴/۱۱/۲۳
تعداد بازدید: 280
مدافع حرمی که شهادتش را خبر داده بود
شهید «محمد مسرور»؛
شهید مدافع حرم حضرت زینب (س) «محمد مسرور» در یکی از صفحات دفترچه یادداشت خود، ماجرای خواب دیدار با امام سجاد(ع) و بشارت خبر شهادتش را تعریف کرده است.
انتشار خبر : ۱۳۹۴/۱۱/۲۳
تعداد بازدید: 290
من یک همسر چریک می‌خواهم!
خاطراتی از شهید قوچانی؛
سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی انگیزه‌ای شد تا به بخشی از خاطرات معصومه ذبیحی همسر شهید حجت‌الاسلام‌ سید عباس موسوی قوچانی که دربرگیرنده صفحاتی از مبارزات و فعالیت‌های سیاسی قبل از انقلاب است اشاره‌ای داشته باشیم.
انتشار خبر : ۱۳۹۴/۱۱/۲۳
تعداد بازدید: 222
حضور سایت تا شهدا در سومین نمایشگاه رسانه های دیجیتال انقلاب اسلامی
سومین نمایشگاه رسانه های دیجیتال انقلاب اسلامی
نمایشگاه رسانه های دیجیتال انقلاب اسلامی محلی است برای نمایش تولیدات دیجیتال جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی که به طور سالانه برگزار می شود.
انتشار خبر : ۱۳۹۴/۱۱/۲۲
تعداد بازدید: 361
درست کردن "گیوه" با نخ زیرپوش!
خاطرات آزادگان؛
بعد از مدتی به درخواست اسرا، عراقی ها اجازه دادند روزی نیم ساعت ورزش عمومی انجام شود. هرچند که پیش تر اسرا در خفا ورزش های مختلفی انجام می دادند.
انتشار خبر : ۱۳۹۴/۱۱/۲۲
تعداد بازدید: 495
عزیزم مواظب باش سرما نخوری
برای پسرم در میدان جنگ؛
سلام ما را به حضرت زینب (س) اگر در دمشق هستید و سلام ما را به پدر بزرگوار امام زمان (عج) اگر در سامرا هستید برسونید. مادر مواظب خودتون باشید سرما نخوری.
انتشار خبر : ۱۳۹۴/۱۱/۲۲
تعداد بازدید: 255
شکرگزار خداوندم که مرا لایق دفاع از حرم دانست
شهید "سعید مسلمی"؛
شهید "سعید مسلمی" در بخشی از وصیتنامه خود آورده است: "پدر و مادرم راضی باشید که فرزندتان در راه امام حسین(ع) قربانی شد... شکرگزار خداوند هستم که مرا لایق دفاع از حرم دانست."
انتشار خبر : ۱۳۹۴/۱۱/۲۱
تعداد بازدید: 376
شهیدی که پس از شهادتش به زیارت امام رضا(ع) می‌آید
شهید محسن فرشچی؛
مادر شهید محسن فرشچی می‌گوید: شبی خواب دیدم که حرم رفتم. در قسمت ایوان دو تا قبر قرار دارد. فهمیدم که این دو قبر مال شهید محسن و بیژن است. پرسیدم شما که در بهشت رضا دفن شده بودید اینجا چه می‌کنید؟ آنها جواب دادند: ما را منتقل کردند اینجا، برای زیارت!
انتشار خبر : ۱۳۹۴/۱۱/۲۱
تعداد بازدید: 333
بچه مایه‌ دار!
شهید دانشجو محسن محمدزاده؛
از مسجد که رفتیم بیرون، توی ذهنم خانه‌شان را تصور می‌کردم؛ خانه‌ای شیک در محله مرفه‌نشین شهر، با پدر و مادری که حداقلش یا دکتر هستند یا مهندس. حتی تصور کردم که پدر و مادرش هم شاید خیلی با حضور فرزندشان در چنین مکان‌هایی موافق نباشند!
انتشار خبر : ۱۳۹۴/۱۱/۲۱
تعداد بازدید: 368
شهیدی که ماموران شاه به سرش شلیک کردند
یادنامه اولین شهید انقلاب اسلامی؛
مأمورین شاه در میدان شهید بهشتی(فلکه‌ی سی‌سر) به‌ سوی مردم آتش گشودند و بهروز از ناحیه‌ی سر هدف قرار گرفت و شهید شد.
انتشار خبر : ۱۳۹۴/۱۱/۲۱
تعداد بازدید: 231
دلنوشته خواهر شهید «مدافع حرم»
شهید احمد اعطایی؛
خواهر شهید مدافع حرم«احمد اعطایی» احساس متفاوت و عاشقانه خود از این روزهای فجر انقلاب که دیگر برادر در کنارش نیست را در دلنوشته ای، نگاشته است.
انتشار خبر : ۱۳۹۴/۱۱/۲۱
تعداد بازدید: 370
اشعاری که امام(ره) را ناراحت کرد!
ماجرای حمله عقابان ایرانی به پالایشگاه «الدوره»
انتشار خبر : ۱۳۹۴/۱۱/۲۱
تا شهدا؛ همزمان با روز نیروی هوایی و بیعت تاریخی پرسنل این نیرو در دوران انقلاب اسلامی با امام (ره) مروری بر زندگی‌نامه یکی از تیزپروازان این یگان را که در کارنامه فعالیت‌های خود «افسر یکنواختی گردان 31 شکاری پایگاه شهید نوژه»،«معلم خلبان شکاری بمب‌افکن اف-4 (فانتوم)»،«جانشین مدیر اطلاعات معاونت اطلاعات فرماندهی نهاجا» و «رئیس دایره طرح‌ها عملیاتی نهاجا در معاونت عملیات این نیرو» را بر عهده داشته است خواهیم پرداخت.

محمدرضا خالقی سی‌ویکم فروردین‌ماه 1329 در محدوده خیابا مولوی تهران متولد شد. پدرش، اسدالله، شغل آزاد داشت. محمدرضا تنها فرزند خانواده محسوب می‌شد. او تحصیلات ابتدایی تا پایان متوسطه را در مدرسه فرخی واقع در محل زندگی‌اش طی کرد. در سال 1347 در رشته فنی به استخدام نیروی هوایی درآمد. بعد از پایان آموزش، با درجه گروهبان یکمی به شغل خلبانی علاقه‌مند شد و با اخذ دیپلم ریاضی در سال 1353 برای ورود به رسته خلبانی اقدام کرد.
 
اعزام به تگزازس

با ورود به دانشکده خلبانی، آموزش‌های زبان انگلیسی و آکادمی پرواز را سپری و حدود یک سال بعد با هواپیمای بونانزا در فرودگاه قلعه مرغی تهران 30 ساعت پرواز کرد. سپس به ایالت «تگزاس» آمریکا اعزام شد و ضمن خواندن زبان تخصصی و اخذ دیپلم آن در پایگاه لکند، دوره پرواز با هواپیمای سبک ملخ‌دار تی-41 و جت هوندو به اتمام رساند. آموزش دو هواپیمای جت تی-37 و جت مافوق صوت تی-38 را در پایگاه وب در شهر بیگ اسپرینگ گذراند و موفق به دریافت نشان خلبانی و درجه ستوان دومی شد. مردادماه 1356 به کشور برگشت و در کلاس آموزش رزمی اف-4 که در پایگاه مهرآباد و بوشهر برگزار بود، دوره کابین عقب فانتوم را طی کرد.
 
بازگشت به ایران

خالقی از اواسط سال 1357 به پایگاه سوم شکاری (شاهرخی آن زمان) انتقال یافت و 15سال، یعنی تا اواخر سال 1371، در آن پایگاه به خدمت مشغول بود. البته سال 1368 به مدت یک سال برای طی کردن دوره دافوس در ستاد نهاجا از محل خدمت خود دور شد. محمدرضا خالقی در سال 1351 با خانم قدسی محمودزاده پیوند زناشویی بست که حاصل آن یک دختر به نام مریم (1352) و سه پسر به نام‌های محسن (1357)، احسان (1363) و مسعود (1365) هستند که همه تحصیلات عالیه دارند. پسرها اکنون به عنوان مهندس هواپیما، مهندس طراح قطعات هواپیما و خلبان مشغول خدمت‌اند.

خالقی در طول جنگ تحمیلی همه مأموریت‌های محوله؛ از جمله: عملیات‌های پوشش هوایی، پشتیبانی نزدیک هوایی از نیروهای سطحی و مأموریت‌های برون مرزی را انجام داد و با دو هزار ساعت پرواز شکاری از عملیات‌های محاصره گروه دکتر مصطفی چمران در پاوه تا عملیات مرصاد و ادامه آن در اوایل سال 1371 شرکت داشت. دوره کابین جلو را از اواسط سال 1361 تا 1362 طی کرد و سال 1371 معلم خلبان این هواپیما شد. در همین سال به حج تمتع مشرف شد و در شهریورماه 1379 با 32 سال خدمت و درجه سرهنگ تمامی به افتخار بازنشستگی نایل آمد!


امیر سرتیپ خلبان محمدرضا خالقی
 
سرهنگ محمدرضا خالقی علاوه بر انجام مشاغل گردانی، سال 1371 به معاونت عملیات ستاد نهاجا منتقل و در مدیریت عملیات این معاونت مسئول تهیه طرح‌های عملیاتی نهاجا (عملیات تک نیرویی و مشترک نزاجا و نهاجا) شد. او همچنین دوره‌های نجات خدمه از مرگ، عالی رسته‌ای، دوره کابین جلو و معلمی فانتوم را گذراند.
 
خاطرات

خالقی خاطرات تلخ و شیرین زیادی از جنگ تحمیلی دارد که خاطره زیر از آن جمله است.

«ابتدای جنگ سیستم‌های پدافندی دشمن در برابر حملات پی‌درپی‌ برون‌مرزی ما موفقیت قابل توجهی نداشتند. بالاخره یک روز خبر رسید: «از این پس سیستم‌های مزبور توسط متخصصین روسی کنترل می‌شوند.» از این رو توصیه شد بیشتر مواظب باشیم. در همین دوران مأموریتی برای انهدام پالایشگاه الدوره بغداد به یک دسته چهار فروندی داده شد که لیدری آن بر عهده سروان غلام‌علی خجسته‌نیکو و من،‌ در کابین عقب، بود. بعد از بلند شدن، متوجه نقض در دستگاه INS شدیم. با توجه به تجربه قبلی و طی کردن این مسیر در مأموریت‌های گذشته، تصمیم گرفتیم با استفاده از تکنیک نقشه‌خوانی و تطبیق آن با زمین لیدری این مأموریت را ادامه دهیم.

برابر برنامه زمان‌بندی شده، روی تأسیساتی رسیدیم که خیلی شبیه به تأسیسات نفتی بود. طبق طرح از دسته پروازی جدا شده و بمب‌ها را روی هدف ریختیم. لحظاتی بعد متوجه شدیم کمی دورتر تأیسسات نفتی با مخازن بزرگ در مقابلمان قرار دارد. فورا به سه فروند دیگر اطلاع دادیم که از هدف قرار دادن تأسیسات بمباران شده، انصراف و در ادامه مسیر به هدف اصلی حمله کنند. خوشبختانه سه فروند دیگر پالایشگاه الدوره را به خوبی هدف قرار داده و خسارت سنگینی به آن وارد کردند. گرچه آتش پدافند منطقه خیلی شدید بود اما با عنایات الهی سالم به پایگاه برگشته و فرود آمدیم.

از اینکه اشتباه کرده و هدف اصلی را نزده بودیم، با خودمان کلنجار می‌رفتیم و خیلی ناراحت بودیم. طبق معمول آن زمان، شب نشستیم پای خبر رادیو ببینیم از اوضاع و احوال جنگ چه می‌گوید که شنیدیم: «امروز دو مجموعه تأسیساتی شامل مجتمع پتروشیمی در حال احداث و تأسیسات پالایشگاه الدوره بغداد مورد حمله هوایی جنگنده‌های نیروی هوایی ایران قرار گرفتند و خسارات سنگینی به آن‌ها وارد آمد.» از اینکه فهمیدیم به اشتباه تأسیسات مهم پتروشیمی را هم زده‌ایم، خیلی خوشحال شدیم و آن شب خواب راحتی کردیم.»
 
مأموریت حمله به شرق بغداد

«آبان ماه 1365 مأموریتی برای انهدام تأسیسات و مخازن سوخت دشمن در منطقه «جلولا»، حدود سه مایلی شرق بغداد از ستاد نهاجا، ابلاغ شد. همچنین خواستند همه مراحل اجرای عملیات را با دوربین‌های نصب شده زیر بدنه و جلوی هواپیما ضبط کنیم، تا برای اولین بار یک کار مستند از حمله هوایی از تلویزیون برای ملت پخش شود. من و ستوان یکم ابوالفضل باقرپناهی، کابین عقب، برای مأموریت انتخاب شدیم. بعد از مقدمات کار، به پرواز درآمدیم و برای جلوگیری از کشف توسط رادارهای دشمن، با ارتفاع 150 پا وارد خاک عراق شدیم. دقایقی بعد روی هدف بودیم. بمب‌ها را دو تا دو تا روی تأسیسات ریخته و آتشی دیدنی برپا کردیم. متأسفانه به رغم چند بار فشردن دکمه مربوطه، دو تیر بمب آخر رها نشد و روی مقر ماند. طبق دستور‌العمل، چون هر آن احتمال رها شدن بمب‌ها وجود داشت، نباید از روی مناطق مسکونی و حساس رد می‌شدیم. بدتر از این، خطر افتادن بمب‌ها موقع نشستن بود که افکار ما را آزار می‌داد.

هنوز چند مایل از هدف دور نشده بودیم که عبور یک ستون پیاده-زرهی دشمن با طول 100متر توجه‌ام را جلب کرد. از پشت ستون به سمت آن حمله ور شده، ابتدا با مسلسل 6 لول فانتوم به سوی آن‌ها شلیک کردم. همچنین تصمیم گرفتم در موقعیت مناسب، یک بار دیگر شلیک دو بمب را امتحان کنم. خوشبختانه موفق شدم با پرتاب بمب‌ها تلفات و خسارات سنگینی به ستون وارد کرده و خود را آن دغدغه خاطر رها کنم.

بعد از نشستن و بازبینی متوجه شدم دو بمب باقیمانده دقیقا وسط ستون نظامی فرود آمده و نفرات و تجهیزات را تار و مار کرده است. ظاهرا این دو، سهم آن‌ها بود و ما از آن بی‌خبر بودیم! این فیلم دو هفته متوالی از برنامه ارتش شبکه یک سیما در آن زمان پخش شد و مرهمی بود بر دل سوخته آنان که از حملات وحشیانه ایادی صدام آزرده خاطر شده بود.

* ایسنا
درست کردن "گیوه" با نخ زیرپوش!
انتشار خبر : ۱۳۹۴/۱۱/۲۲
تا شهدا؛ بعد از مدتی به درخواست اسرا، عراقی ها اجازه دادند روزی نیم ساعت ورزش عمومی انجام شود. هرچند که پیش تر اسرا در خفا ورزش های مختلفی انجام می دادند.
 
آزاده مرتضی امیران در این باره می گوید: «باهم ورزش می کردیم.حاج[ابوترابی]واقعاً ورزشکار بود.اگر مسابقه دو می گذاشتیم او برنده می شد؛ با این حال، رعایت حال ما را می کرد. رفتار حاجی برای اینکه همه ورزش کنند، خیلی موثر بود.»
 
البته تأثیرگذاری ابوترابی نه فقط بر روی دوستان اسیر بود. بلکه او از این راه حتی بر سروان جمال هم تأثیر گذاشته بود.ابوترابی پی برده بود که سروان جمال به پینگ پنگ خیلی علاقه دارد و خیلی خوب بازی می کند. لذا در یکی از این روزها، قبل از آمدن سروان جمال میز پینگ پنگ را برپا کردند و بالاخره شرایطی به وجود آمد که سروان جمال رو در روی ابوترابی بایستد و با یکدیگر بازی کنند. در این بازی ابوترابی سعی می کرد دو گیم پی در پی پیروز میدان نباشد تا خشم فرمانده عراقی اردوگاه را لبریز نکند.
 
پس از آن هم یک روز ابوترابی و دوستانش این فرمانده عراقی را بر سفره وحدتی که در تکریت ۵به راه انداخته بودند، دعوت کردند و ابوترابی خطاب به او این مصرع را  خواند که: «در سفره ما رونق اگر نیست صفاهست.»
 
مترجم این شعر را برای فرمانده عراقی ترجمه کرد. خیلی خوشش آمد و دستور داد که اسرا می توانند تا ساعت ۱۰شب بیرون آسایشگاه به سر ببرند. این در حالی بودکه باید ساعت ۵بعد از ظهر داخل آسایشگاه ها می رفتند.
 
منش و اخلاق ابوترابی در این زمان چنان تأثیری داشت که وقتی تیمسار عراقی کمیسیون حمایت از اسرا برای بازدید از اسرا به اردوگاه آمد از سروان جمال سراغ ابوترابی را گرفت. ابوترابی به رسم همیشگی اش و به نشانه ی احترام دست بر چشم گذاشت و تیمسار نیز احترام کرد و چند لحظه ای هم کلام شدند.
 
وقتی تیمسار خواست از اردوگاه خارج شود، ابوترابی، گیوه ای که اسرا در اردوگاه با نخ زیرپوش هاشان بافته بودند به او هدیه کرد.
 
تیمسار نیز به نشان احترام با ابوترابی دست داد و با احترام نظامی از او جدا شد.
مادری که سواد نداشت اما با کمک فرزند شهیدش قرآن خوان شد
انتشار خبر : ۱۳۹۴/۱۱/۲۴
به گزارش تا شهدا؛ شهید علی سلطان‌مرادی از شهدای قرآنی مدافع حرم است که 22 بهمن ماه 1392 در کشور سوریه به شهادت رسید.

به بهانه سالگرد شهادت این بزرگوار گزارش دیدار جامعه قرآنی با خانواده شهید سلطان‌ مرادی تقدیم می‌شود.

حضور در جلسات قرآن از کودکی

در این دیدار اهالی قرآن کشور میهمان پدر شهید بودند که طی سخنانی درباره فرزندش گفت: علی اول تیرماه 1357 در شهرستان هشترود متولد شد. وی از همان کودکی در مسجد فعال بود و از همان دوران به عضویت در بسیج در آمد. این شهید عزیز از دوران کودکی در جلسات مختلف قرآن شرکت می‌کرد و قاری بسیار خوب و خوشخوانی بود.

پس از اخذ دیپلم با تحصیل در دانشگاه افسری امام حسین(ع) به عضویت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و در همین کسوت برای دفاع از حرم آل‌الله راهی سوریه شد و در همان جا به شهادت رسید. فرزندم جوانی بسیار مهربان و دلسوز بود. چند سال پیش پای من بر اثر سانحه تصادف شکست، علی حدود یک ماه من را به منزلش برد و از من پرستاری کرد تا پایم کاملاً خوب شود.

یاد‌گیری قرآن مادر با کمک شهید

در ادامه مادر شهید سلطان‌مرادی به بیان خصوصیات فرزندش پرداخت و گفت: علی فرزندی بسیار مهربان و دلسوز بود، از همان کودکی در کار منزل به من کمک می‌کرد. عضو بسیج و قاری قرآن بود و با اینکه من بی‌سواد بودم بسیار تلاش می‌کرد تا قرآن خواندن یاد بگیرم. با تشویق‌های او به نهضت سوادآموزی رفتم و با کمک علی توانستم قرآن خواندن را یاد بگیرم.

بسیار به من و پدرش رسیدگی می‌کرد و هرگاه بیمار می‌شدیم فوراً می‌آمد و ما را به دکتر می‌برد. ما از حضور وی در سوریه اطلاع نداشتیم و چند ماه پس از اعزامش با خبر شدیم که در سوریه است.

در ادامه برادر شهید سلطانمرادی در خصوص فعالیت‌های این شهید عزیز گفت: برادرم سال 1357 در شهرستان هشترود متولد شد و چند سال بعد خانواده ما به تهران آمدند. دوران کودکی‌اش در منطقه 18 تهران سپری شد و از همان دوران به عضویت در بسیج درآمد.

تأسیس دارالقرآن و برگزاری جلسات قرآن در منازل

قاری قرآن بود و در جلسات مختلف قرآن شرکت می‌کرد. در مسجد رسول اکرم(ص) و مسجد جامع محل فعال بود و بعدها به عضویت در دارالقرآن آن منطقه درآمد. در محل در خانه‌ها جلسات قرآن برگزار می‌کرد و دارالقرآنی را هم در محل راه‌اندازی کرده بود.

بعد از اخذ دیپلم به سربازی رفت و بعد از دوران سربازی به عضویت در سپاه درآمد و ازدواج کرد. بعد از ازدواج در همین خانه ساکن شد و خداوند دو فرزند به نام‌های فاطمه و محمدرضا به وی عطا کرد. بسیار پرتلاش و پرکار بود، یک بار در حال نصب بنر دارالقرآن روی تیر برق بود که برق فشارقوی وی را گرفت و به پایین پرتاب شد، اما گویا با این حادثه بنا نبود عمرش به پایان برسد و خدا او را دوباره به ما داد.

خودش در دارالقرآن تدریس می‌کرد و برای دارالقرآن امام حسن(ع) بسیار زحمت کشید. سرانجام در روز 22 بهمن 1392 راه دفاع از حرم آل‌الله به دست تکفیری‌های سوریه به شهادت رسید و پیکرش هم بازنگشت.

دل نوشته شهید علی سلطانمرادی

السلام علیک یا صاحب‌الزمان(عج)

خدایا در دوران حیاتم هرگاه محبت کسی را به دل خریدم ناگاه دلم را از ناحیه وی شکستی و او را در نظرم خراب کردی و به هر که عشق ورزیدم قرار از من گرفتی و پریشانم کردی.

خدایا خود می‌دانم که این حکمت جز برای آن نبوده که دل از همه ببرم و روی به سرچشمه موهبت‌ها و محبت‌ها نمایم.

خدایا اکنون یاری یافته‌ام که احساس می‌کنم هرچه قدر محبتم به او زیاد می‌شود چندین برابر نسبت به تو مهر و محبت بیشتری در من بوجود می‌آید و عشق به او را در جهت عشق به ذاتت می‌یابم.

بارخدایا از تو می‌خواهم که روز به روز بر این مهر و محبت بیفزایی و آن را به کمال برسانی و در جهت رسیدن به ذات خودت هدایت کنی
سفرنامه آسمانی
انتشار خبر : ۱۳۹۴/۰۴/۰۱
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺑﻨﻮﻳﺴﻢ ﻛﻮﻫﻲ ﺍﺯ ﻭﺍژﻩ ﻫﺎﻱ ﻣﺒﻬﻢ ﺭﺍﻛﻪ ﺩﺭ ﺩﻟﻢ ﺳﻨﮕﻴﻨﻲ ﻣﻴﻜﻨﺪ ..ﻭ ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺍﻓﻜﺎﺭﻡ ﻧﺎﮔﺰﻳﺮ، ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺭﺍﻩ ﮔﺮﻳﺰﻡ !!ﺭﺍﻫﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﻫﺎﻳﻲ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺍﺑﻬﺎﻡ، ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺗﻼﻃﻢ ﺍﻓﻜﺎﺭ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺑﻲ ﻭﺯﻧﻲ ﺫﻫﻨﻢ!..  ﭘﺲ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺑﻨﻮﻳﺴﻢ ﺣﺎﻝ ﻛﻪ ﻭﺍژﻩ ﻫﺎﻳﻢ ﺧﻴﺲ ﺷﺪﻧﺪ، ﺣﺎﻝ ﻛﻪ ﺷﺮﻡ ﻧﺠﺎﺑﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻭﺍژﻩ ﻫﺎﻳﻢ ﻣﻴﺒﻴﻨﻢ ﻭ ﺷﻌﻠﻪ ﻛﺸﻴﺪﻧﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺣﺮﻡ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﻲ ﺍﺕ ﺣﺲ ﻣﻴﻜﻨﻢ.

ﺍﻱ ﻃﺮﺍﻭﺕ ﺗﻤﺎﻡ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﺑﺎﺭﺍﻧﻲ ﺍﻡ...ﻭ ﺍﻱ ﺗﺠﺴﻢ ﻧﺠﺎﺑﺖ ﺑﻨﺪﮔﻲ...ﺳﻼﻣﺖ ﻣﻴﻜﻨﻢ. ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺳﻜﻮﺕ ﺍﻓﻜﺎﺭﻡ ﺗﻼﻃﻤﻲ ﺍﺯ ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ ﺩﺭ ﻣﻦ ﻣﻮﺝ ﻣﻴﺰﺩ ﻛﻪ ﺁﻳﺎ ﻣﺮﺍ ﻻﻳﻖ ﻣﻴﺪﺍﻧﻲ ﺩﺍﻧﻲ ﺗﺎ ﺯﺍﺋﺮ ﺳﺮﺯﻣﻴﻨﻲ ﺑﺎﺷﻢ ﻛﻪ ﺗﻮ ﻋﺮﻭﺝ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ ﻧﻤﻮﺩﻱ ﻭ ﺩﻟﻢ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ ﻭ ﺗﺸﻮﻳﺶ ﻛﻪ ﺁﻳﺎ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺩﻳﺪﻩ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺷﺪ؟ ﻭﺗﻨﻬﺎ ﺗﻮ ﺑﺎ ﻓﺮﻳﺎﺩﻱ ﺍﺯ ﺳﻜﻮﺕ ﻣﺮﺍ ﺍﺭﺍﻡ ﻛﺮﺩﻱ ﻭﻣﻦ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺣﺲ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ، ﻭ  ﻫﻤﻴﻦ ﺗﺴﻜﻴﻦ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﺩﻝ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﮔﻴﺮ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ!...

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺳﺎﺩﻩ ﺗﺮ ﺑﻨﻮﻳﺴﻢ ﺍﺯﺩﻟﺘﻨﮕﻲ ﻭﺍژﻫﺎﻳﻢ، ﺍﺯ ﺳﻨﮕﻴﻨﻲ ﺍﺣﺴﺎﺳﻢ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻮﺍﻱ ﻫﻮﺍﻳﻲ ﺷﺪﻧﻢ. ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻛﻪ ﺩﻋﻮﺕ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﺕ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺳﻴﺪ ﻫﺠﻮﻡ ﺍﺷﻚ ﺳﻨﮕﺮ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺳﺮﻧﮕﻮﻥ ﻛﺮﺩ ﻭﺗﻨﻬﺎ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﻱ ﺷﻜﺮ ﺑﻲ ﺍﻧﺘﻬﺎﻱ ﻣﻄﻠﻖ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻣﺮﺍ ﺗﺴﻜﻴﻦ ﻣﻲ ﺩﺍﺩﻭ ﻣﻦ ﭼﻜﺎﻭﻙ ﻭﺍﺭ ﺩﺭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺍﻣﻴﺪ ﺍﻭﺝ ﮔﺮﻓﺘﻢ  ﻭ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﻫﺪﻳﻪ ﺩﺍﺩﻡ!. ﺳﻔﺮ ﻛﻪ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﭼﻴﺰﻱ ﻛﻪ ﻓﻜﺮ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺁﻥ ﭼﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺍﻳﻨﭽﻨﻴﻦ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﻲ ﺩﻝ، ﻭ ﻗﺮﺍﺭﺵ ﺭﺍ ﺑﻲ ﻗﺮﺍﺭ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻦ ﭘﺎﺳﺦ ﺍﻳﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺭﺍ ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺭ ﺳﺮﺯﻣﻴﻦ ﺗﻮ ﻣﻴﺠﺴﺘﻢ .. 

ﺍﺯ ﻛﺠﺎﻱ ﺳﺮﺯﻣﻴﻨﺖ ﺑﮕﻮﻳﻢ؟ ﺍﺻﻼ ﭼﻪ ﻣﻴﺘﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﺑﻴﺖ ﺑﻴﺖ ﺧﺎﻙ ﺳﺮﺯﻣﻴﻨﺖ ﻣﻌﻄﺮ ﺍﺯ ﻋﻄﺮ ﻋﺮﻓﺎﻥ ﺗﻮﺳﺖ ﻭ ﻗﺼﻴﺪﻩ ﻱ ﺩﻟﻢ ﻋﺎﺟﺰ ﺍﺯ ﺳﺮﻭﺩﻥ ﺁﻥ...ﭘﺲ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﻨﻬﺎ ﭼﻴﺰﻫﺎﻳﻲ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻫﺪﻳﻪ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺗﻮﺻﻴﻒ ﻛﻨﻢ... ﺍﺭﻭﻧﺪ ﺳﺮﺯﻣﻴﻦ ﺩﻟﻬﺎﻱ ﺁﺭﺍﻡ ﺩﺭ  ﺍﻣﻮﺍﺝ ﺑﻴﻘﺮﺍﺭ.. ﺍﻱ ﺁﺑﻬﺎﻱ ﺧﺮﻭﺷﺎﻥ ﺍﺭﻭﻧﺪ ﺑﺨﺮﻭﺵ ﻭ ﻣﻮﺝ ﺑﺮ ﺻﺨﺮﻩ ﻫﺎ ﺑﻜﻮﺏ ﺗﺎ ﺷﺎﻳﺪ ﻗﻠﺒﺖ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻴﺮﺩ ﺍﺯ ﭘﺮ ﭘﺮ ﺷﺪﻥ ﻗﺎﺻﺪﻙ ﻫﺎﻱ ﺳﭙﻴﺪ ﺩﺭ ﺗﻮ...ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻛﻪ ﻗﺎﺻﺪﺍﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﻣﻲ ﺑﻠﻌﻴﺪﻱ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺗﺎﺏ ﺁﻭﺭﺩﻱ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﮔﺮﻳﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭﺍﻧﺸﺎﻥ،ﻭ ﺑﻲ ﺗﺎﺑﻲ ﺯﻧﺎﻥ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺸﺎﻥ ﺭﺍ... ﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻲ ﻗﺎﺻﺪﺍﻧﻲ ﻛﻪ ﻧﻤﺎﺩ ﺁﺯﺍﺩﻱ ﺭﺍ ﺍﻳﻨﭽﻨﻴﻦ ﺯﻳﺒﺎ ﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺍﺳﻴﺮ ﺁﺑﻬﺎﻱ ﺑﻲ ﻗﺮﺍﺭﺕ ﻛﻨﻲ ﻭ ﻣﻦ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺧﻴﺮﻩ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻭ ﺗﻮ ﺑﻴﻘﺮﺍﺭ !ﭘﺲ ﺑﻜﻮﺏ ﺑﺮ ﺻﺨﺮﻩ ﻫﺎﻳﺖ ﻛﻪ ﺗﻮ ﻣﺤﻜﻮﻣﻲ ﺑﻪ ﺧﺮﻭﺷﺎﻧﻲ ﻭ ﺑﻴﺘﺎﺑﻲ.. ﻏﺮﻭﺏ ﺷﻠﻤﭽﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻏﺮﺑﺖ ﻏﺮﻳﺐ ﺩﻟﺘﻨﮕﻲ ﻫﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﺭﻭﺍﻳﺖ ﻣﻴﻜﺮﺩ .. ﺍﻱ ﻏﺮﻳﺐ ﺁﺷﻨﺎﻱ  ﻣﻦ !ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻏﺮﻳﺒﻲ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻧﻴﺎ ﺑﺎ ﻏﺮﺑﺖ ﺷﻠﻤﭽﻪ ﭘﻴﻮﻧﺪ ﺩﺍﺩﻱ ﻭ ﺁﻭﺍﻱ ﻧﺠﻮﺍﻱ ﻭﺻﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻝ ﻏﺮﻭﺑﺶ ﺳﭙﺮﺩﻱ ﻭ ﻫﻨﻮﺯﻡ ﻛﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺳﺖ ﻋﻄﺮ ﺩﻝ ﺍﻧﮕﻴﺰ ﺍﺟﺎﺑﺖ ﻧﺠﻮﺍﻳﺖ ﺑﻪ ﻣﺸﺎﻡ ﻣﻴﺮﺳﺪ!!..

ﺷﺐ ﻭﻗﺘﻲ ﺳﺘﺎﺭﮔﺎﻥ ﭼﺸﻤﻚ ﺯﻥ ﻣﺤﻔﻠﺲ ﺍﻧﺲ ﺑﺎ ﻫﻮﺍﻱ ﻧﻮﺍﻱ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺭﻓﻴﻘﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﻛﺮﺑﻼﻱ ﭼﻬﺎﺭ ﺩﻋﻮﺕ ﻛﺮﺩﻱ ﻭ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺷﺠﺎﻋﺖ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﻲ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﺧﻢ ﻛﺸﻴﺪﻱ ﻭ ﻣﺮﺍ ﺧﻴﺮﻩ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻏﻴﺮﺗﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﻲ!ﻭ ﻣﻦ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﻳﻜﻲ ﺁﻧﺠﺎ ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﺎ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺷﺎﻫﺪ ﺷﺠﺎﻋﺖ ﻣﻈﻠﻮﻣﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﺑﺎﺷﻢ!!.. 

.ﺍﺯ ﻃﻼﻳﻴﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺭﺍ ﺑﮕﻮﻳﻢ ﻛﻪ ﻃﻼﻱ ﻧﺎﺏ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﻣﻴﺘﻮﺍﻥ ﭘﻴﺪﺍﻛﺮﺩ ﻭ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺳﻪ ﺭﺍﻫﻲ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺭﺍﻫﻢ ﺭﺍ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻡ ﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﺮﺳﺶ ﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺗﺎ ﺑﺤﺎﻝ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﺮﺳﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﭘﺎﺳﺦ ﮔﻔﺘﻢ. ﻭ ﻫﻮﺭﺍﻟﻌﻈﻴﻢ ﻧﻤﺎﺩ ﻋﻈﻤﺖ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﺩﻟﺒﺎﺧﺘﮕﻴﺎﺕ،ﺩﮔﺮﮔﻮﻧﻲ ﻫﺎﻳﺖ ﺑﻪ ﺍﻭﺝ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﻫﺎ ﻭ ﺳﺮﻣﺴﺖ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ ﺷﺮﺍﺏ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﮕﻲ ﺍﺕ ﺑﻮﺩ. ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻫﻮﻳﺰﻩ ﻛﻪ ﺭﻫﺴﭙﺎﺭ ﺷﺪﻡ ﺷﻮﻕ ﻭﺻﻒ ﻧﺎﭘﺬﻳﺮﻱ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﭼﻮﻥ ﻣﻴﺪﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﭘﺮﺳﺘﻮﻫﺎﻳﻲ ﻣﻴﺮﻭﻡ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻳﻢ ﺟﺎﻱ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﭘﺮ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻧﻪ ﺩﻋﺎﻳﻢ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﻛﺮﺩ..ﺑﻪ ﻣﺰﺍﺭﻫﺎ ﻛﻪ ﻣﻴﻨﮕﺮﻳﺴﺘﻢ ﺗﻨﻬﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﭘﺬﻳﺮﺍﻱ ﻗﻠﺐ ﻭ ﺟﺎﻧﻢ ﻣﻴﺸﺪ ﻭ ﻣﺮﺍ ﻭﺍﺩﺍﺭ ﺑﻪ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺁﻥ ﻫﺎ ﻣﻴﻜﺮﺩ ... ﻭﻣﻦ ﺑﺎﺯ ﺩﺭ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ﺧﻮﺩ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺧﻠﻮﺕ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻠﺘﻤﺴﺎﻧﻪ ﻱ ﺩﻋﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻫﺪﻳﻪ ﻣﻴﺪﺍﺩﻡ ﻭ ﺗﻮ ﺍﻣﻴﺪ ﺭﺍﭘﺬﻳﺮﺍﻱ ﻣﻦ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ... ﻭ ﻫﻮﻳﺰﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺁﻣﻮﺧﺖ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﻴﺘﻮﺍﻥ ﻛﺮﺩ، ﻋﺰﺗﻤﻨﺪﻭ ﺳﺮﺍﻓﺮﺍﺯ، ﺣﺘﻲ ﺩﺭ ﺯﻳﺮ ﺧﺎﻙ. ﻭ ﻣﻌﺮﺍﺝ ﺷﻬﺪﺍ ﺗﺠﻠﻲ ﮔﺎﻩ ﻣﻈﻠﻮﻣﻴﺖ ﻧﺴﻠﻲ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺪﺍﺭﻱ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮔﻤﻨﺎﻣﻲ ﻳﺎﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ  ﻭ ﻣﻦ ﺩﺭ ﻣﻌﺮﺍﺝ ﺷﻬﺪﺍ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺟﺎﻡ ﻣﻌﺮﻓﺘﻢ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺧﺎﻟﻴﺴﺖ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﺒﻬﻤﻢ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﻛﻮﭼﻚ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﻧﻢ ﻛﻪ ﺩﺭﻙ ﻛﻨﻢ ﻛﻮﭼﻜﺘﺮﻳﻦ ﻋﻈﻤﺖ ﺗﻮﺭﺍ!. ﮔﻢ ﻧﺎﻣﺖ ﻣﻴﺨﻮﺍﻧﻢ ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺩﺍﻳﺮﻩ ﻱ ﻟﻐﺎﺗﻢ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﻮﺻﻴﻔﺖ ﻭﺍژﻩ ﻛﻢ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻡ  . ﮔﻤﻨﺎﻣﺖ ﻣﻴﺨﻮﺍﻧﻢ ﭼﻮﻥ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻧﺎﻡ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺩﻧﻴﺎ ﻧﻤﻴﮕﻨﺠﺪ ﻭ ﻣﻦ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺩﺭ ﺻﺪﺩ ﺑﻴﺎﻥ ﻧﺎﻡ ﺗﻮﺍﻡ ﻭ ﺑﺎﺯ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﻛﻪ ﻧﺎﺗﻮﺍﻧﻢ. 

ﺑﺮﺧﻴﺰ،ﺑﺮﺧﻴﺰ ﺍﻱ ﺷﻬﻴﺪ ﮔﻤﻨﺎﻡ ...ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺗﺎﺏ ﺁﻭﺭﺩﻱ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﻝ ﺩﺧﺘﺮ ﻛﻮﭼﻜﺖ ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﺍﻏﻮﺵ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﻳﻚ ﻗﺎﺑﻲ ﺍﺯ ﻋﻜﺲ ﺭﺍ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺍﺷﻜﺒﺎﺭﺵ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﮔﻴﺮﺩ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺗﺎﺏ ﺁﻭﺭﺩﻱ ﻧﮕﺎﻩ ﻓﺮﺯﻧﺪﺕ ، ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﭘﺪﺭﺍﻧﺸﺎﻥ ﻣﻴﻨﮕﺮﻳﺴﺖ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺧﺎﻟﻴﺶ ﻭ ﻳﺎﺩ ﺗﻮ ﺳﻬﻢ ﺩﻝ ﻛﻮﭼﻜﺶ ﺑﻮﺩ.. ﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻲ ﮔﻮﺵ ﻛﻨﻲ ﺩﺭﺩﻭ ﺩﻟﻬﺎﻱ ﻫﻤﺴﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﺴﺘﮕﻲ ﻫﺎﻳﺶ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺭﻧﺠﻬﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺑﻲ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪ ﺑﺎﺯ ﺑﻪ ﺭﺍﻫﺖ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ. ﻋﻈﻤﺖ ﺻﺒﺮ ﻭ ﺷﻜﻮﻩ ﺗﻮ ﺗﺎ ﻛﺠﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﺗﺎﺏ ﺁﻭﺭﺩﻱ ﻏﺼﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻫﺎﻱ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺁﻣﺪﻧﺖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺍﻣﻴﺪ ﺁﻣﺪﻥ ﺗﻮ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺑﺎﻟﻴﻦ ﻣﻴﮕﺬﺍﺭﺩ ﻭ ﺷﺒﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻣﻴﺪ ﺩﻳﺪﻥ ﺩﺑﺎﺭﻩ ﻱ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﻴﺴﭙﺎﺭﺩ ﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺗﺤﻤﻞ ﻛﺮﺩﻱ ﻧﻈﺎﺭﻫﻲ ﺳﻔﻴﺪ ﺷﺪﻥ ﻳﻚ ﺷﺒﻪ ﻱ ﻣﺤﺎﺳﻦ ﭘﺪﺭﺕ ﺭﺍ...  ﻭ

 ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﺻﺤﻨﻬﻲ ﺩﺧﺘﺮﻱ ﻫﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﻛﻪ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﺁﻏﻮﺵ ﻛﺸﻴﺪﻥ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻫﺎﻱ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺣﺼﻴﺮﻫﺎﻱ ﭼﻮﺑﻲ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﻣﻴﺰﺩ ﺗﺎ ﺷﺎﻳﺪ ﭘﺪﺭ ﮔﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻛﺸﻴﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ!!. ﻭﺗﻮﭼﻪ ﺻﺒﻮﺭﻱ ﻭ ﻣﻦ ﭼﻪ ﺳﺮﺩﺭﮔﻢ، ﺩﺭ ﻋﻈﻤﺖ ﺷﻜﻴﺒﺎﻳﻲ ﺗﻮ.. ﺳﺮﭼﺸﻤﻪ ﻱ ﻣﻈﻠﻮﻣﻴﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻛﺎﻧﺎﻝ ﻛﻤﻴﻞ ﻭ ﺣﻨﺰﻟﻪ ﻳﺎﻓﺘﻢ ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻡ ﺯﻣﻴﻦ ﺍﺯ ﻋﻄﺶ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﻣﻴﻜﺸﺪ ﻭ ﺣﺴﻴﻦ ﺣﺴﻴﻦ ﻣﻴﻜﻨﺪ ﻭﺗﻮ ﺣﺴﻴﻦ ﻭﺍﺭ ﺗﺸﻨﻪ ﻭ ﮔﺮﺳﻨﻪ، ﺳﻴﺮﺍﺏ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺧﺪﺍ ﺷﺪﻱ ﻭ ﺟﺎﻡ ﮔﻮﺍﺭﺍﻱ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻧﻬﺎﻳﺖ ﻋﻄﺸﺖ ﻧﻮﺷﻴﺪﻱ.. ﺍﻱ ﺷﻬﻴﺪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﻳﻦ ﭼﻨﻴﻦ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻭﺍﺭ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﻟﻴﻠﻲ ﻣﻄﻠﻖ ﻛﻮﻩ ﻧﻔﺲ ﺭﺍ ﺗﻴﺸﻪ ﺯﺩﻱ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﮔﺬﺷﺘﻲ ﻭﻣﻦ ﻣﻴﺪﺍﻧﻢ ﺩﺭ ﻣﺤﺎﺻﺮﻩ ﺍﻱ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﻣﻴﺒﺮﺩﻱ ﺣﺴﻴﻦ (ع)

ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻋﻄﺶ ﺗﺸﻨﮕﻲ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺗﺴﻜﻴﻦ ﻣﻴﺪﺍﺩ ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﻟﺒﻴﻚ ﮔﻮﻳﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﻘﺒﺎﻝ ﺗﻮ ﻣﻴﺂﻣﺪ !!.. ﻓﻜﻪ ﺳﺮﺯﻣﻴﻦ ﺑﻲ ﻗﺮﺍﺭ ﺷﻦ ﻫﺎ ﺍﺯ ﻭﺯﺵ ﻧﺴﻴﻢ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺗﻮﺳﺖ..ﻭ ﻣﻦ ﺣﻴﺮﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺷﻦ- ﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺯﻳﺮ ﮔﺎﻡ ﻫﺎﻳﻢ ﺑﻲ ﻗﺮﺍﺭﻱ ﻣﻴﻜﺮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺑﻲ ﺣﺲ ﻛﺮﺩﻡ.  ﻛﻪ ﺗﻮ ﺑﻪ ﭼﻪ ﻗﻴﻤﺘﻲ ﺳﺮﺏ ﺩﺍﻍ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻴﻨﻪ ﻱ ﺳﺮﺧﺖ ﺧﺮﻳﺪﻱ ﻭ ﺍﻳﻨﭽﻨﻴﻦ ﺯﻳﺒﺎ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﺮگ ﺭﻗﺼﻴﺪﻱ ﻭ ﻓﻜﻪ ﻧﻈﺮﻛﺮﺩﻩ ﻱ ﻛﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺳﻴﺪ ﺍﻫﻞ ﻗﻠﻢ ﻫﺎ ﺑﺮﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﺻﻼﺡ ﻗﻠﻢ ﻟﺮﺯﻩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺩﻝ ﺩﺷﻤﻨﺎﻥ ﺍﻓﻜﻨﺪﻧﺪ. 

ﺷﻨﻬﺎﻱ ﺭﻭﺍﻥ ﻓﻜﻪ ﻣﺮﺍ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺑﻴﻘﺮﺍﺭﻱ ﺧﻮﺩﺕ ﺷﺮﻳﻚ ﻛﻦ ﻛﻪ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺣﻴﺮﺕ ﺯﺩﻩ ﺍﻡ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﮔﺮ ﻋﺸﻖ... ﭘﺎﺯﻝ ﺳﺮﺯﻣﻴﻨﺖ ﺩﺭ ﺫﻫﻨﻢ ﻛﺎﻣﻞ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﻳﻚ ﺗﻜﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﺎﻗﻴﻤﺎﻧﺪﻩ ﻭ ﺁﻥ ﻫﻢ ﺩﻭﻛﻮﻫﻪ ﺍﺳﺖ... ﺍﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﻱ ﻫﺠﺮﺍﻥ ﺯﺩﻩ ﻭ ﺍﻱ ﻣﻲ ﺧﺎﻧﻪ ﻋﺸﻖ. ﺩﺭ ﺗﺎﺭﻳﻜﻲ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﻱ ﺗﻮﺑﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺗﻘﺪﻳﻤﺖ ﻣﻴﻜﻨﻢ ، ﻣﻴﺂﻳﻢ ﻭ ﻣﻴﺂﻳﻢ ﺗﺎ ﺷﺎﻳﺪ ﻻﻳﻖ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﮔﻮﺭﻫﺎﻳﻲ ﺷﻮﻡ ﻛﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﺎﻭﺍﻱ ﻣﻌﺮﺍﺟﻴﺎﻥ ﺑﻮﺩ. ﺍﻱ ﺩﻭﻛﻮﻫﻪ !ﻣﻦ ﺍﺯ ﻏﺮﺑﺖ ﻭ ﺩﻟﺘﻨﮕﻲ ﺍﺕ ﻭ ﺍﺯ ﺑﻲ ﺗﺎﺑﻲ ﻫﺎﻱ ﻓﺮﺍﻏﺖ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺗﺨﺮﻳﺐ ﻛﻨﻢ ﻣﺠﺴﻤﻪ ﻱ ﻋﻈﻴﻢ ﻏﺮﻭﺭﻡ ﺭﺍ ﻭ ﺑﺸﻜﻨﻢ ﺑﺖ ﻣﻨﻴﺘﻢ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺳﺒﻜﺒﺎﻝ ﻭ ﺭﻫﺎ ﺳﺮ ﺩﻫﻢ ﺁﻭﺍﺯ ﻭﺻﺎﻝ ﺑﻪ ﺳﺮﭼﺸﻤﻪ ﻱ ﺭﺣﻤﺖ ﺭﺍ... 

ﻭ ﺣﺎﻝ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﺭﺍﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﻦ ﺩﮔﺮﮔﻮﻥ ﺣﺎﻝ  !!ﻛﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﻭﺍﻉ ﻛﻨﻢ ﺑﺎ ﺳﺮﺯﻣﻴﻨﻲ ﻛﻪ ﻣﺎﻭﺍﻱ ﻭﺩﺍﻉ ﺑﺎ ﻋﺎﺭﻓﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ ؟ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻱ ﻛﻪ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺮﺍﻳﻢ ﻏﺮﻳﺐ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻣﻴﺪﺍﻧﻢ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩﻡ ﺩﺭﻣﻴﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺁﺷﻨﺎ ﻏﺮﻳﺐ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﻳﻢ ...ﭘﺲ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺳﺮﺯﻣﻴﻨﺖ ﺟﺎ ﻣﻴﮕﺬﺍﺭﻡ..ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺩﻝ ﻛﻮﭼﻜﻢ ﺑﺎﺵ!.. ﺍﻱ ﺷﻬﻴﺪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﻦ ، ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺑﺎﻣﻦ ﺑﻤﺎﻥ ﺩﺭ ﭘﺲ ﻛﻮﭼﻪ ﻫﺎﻱ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﻡ، ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﻔﺲ ﻛﺸﻴﺪﻥ ﻫﺎﻳﻢ ﻭﺩﺭﻣﻴﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﺎﻡ ﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ ﻭ ﺑﺮﺍﻳﻢ ﺩﻋﺎ ﻛﻦ ﺗﺎ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻟﻴﺎﻗﺖ ﺧﻮﺍﻫﺮﻱ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ.. ﺣﺎﻝ ﺑﺎﺯﮔﺸﺘﻪ ﺍﻡ...ﻏﺮﻭﺏ ﺷﺪ...ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﻫﻢ ﺭﻓﺖ...ﻣﻦ ﻣﺎﻧﺪﻡ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎ!.. ﺍﻣﺎ ﺟﻬﺎﺩ ﻣﻦ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﺪﻩ ﻣﻨﻲ ﻛﻪ ﺣﺎﻝ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺎﻟﻢ ﻛﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺳﺮﺯﻣﻴﻨﻲ ﻫﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻻﻟﻪ ﻫﺎﻳﻲ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﺭﻕ ﻭ ﺑﺮﻕ ﻫﺎﻱ ﺩﻧﻴﺎ ﺩﻫﻨﻜﺠﻲ ﻫﺎ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﻭ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻧﻮﺭ ﻣﻄﻠﻖ ﻏﺮﻕ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﭼﻴﺰﻱ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﺩﻧﻴﺎﻳﻲ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﻲ ﻫﺎ ﻭ ﺍﻳﺜﺎﺭ ﻫﺎ ﻭ ﺩﺭﺱ ﻫﺎ ﺑﻮﺩ!!.. ﭘﺲ ﻣﻦ ﻧﻴﺰ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻫﻤﺎﻥ ﻻﻟﻪ ﻫﺎﻳﻢ ﻭ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺍﻱ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺷﻬﻴﺪﻡ ﭘﻴﻤﺎﻥ ﻣﻴﺒﻨﺪﻡ ﻛﻪ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﻭﺍﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻛﻨﻢ ﻭ ﺯﻳﻨﺐ ﻭﺍﺭ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮﺩﺷﻤﻨﺎﻥ ﺑﺎﻳﺴﺘﻢ. ﻭ ﺍﻱ ﺷﻬﻴﺪ ﺑﺪﺍﻥ ﺑﺎ ﺭﻓﺘﻨﺖ ﻋﻠﻤﺖ ﺑﻪ ﺯﻣﻴﻦ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻋﻠﻤﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﻃﻠﺒﻴﺴﺖ ﺑﺮ ﻓﺮﺍﺯ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮﻳﻦ ﺑﺎﻡ ﻫﺎ ﺍﺳﺘﻮﺍﺭ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ. 


ﻳﻚ ﭼﻴﺰ ﻣﺜﻞ ﻳﻚ ﺳﻮﺍﻝ ﻳﺎ ﻳﻚ ﺩﻋﺎ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻬﺎﻱ ﺩﻟﻢ ﭼﺸﻤﻚ ﻣﻴﺰﻧﺪ ..ﺣﺎﻝ ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺍﻳﻦ ﺭﺍﻫﻢ ﺑﮕﻮﻳﻢ..ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻣﻦ ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺷﻬﺎﺩﺗﺖ ﺩﺭ ﻗﻬﻘﻬﻪ ﻱ ﻣﺴﺘﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﻏﺮﻕ ﺑﻮﺩﻱ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﻠﻜﻮﺕ ﻣﻴﺸﺘﺎﻓﺘﻲ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻛﺮﺩﻱ ﻛﻪ ﺭﻓﻴﻘﺖ، ﻫﻢ ﺭﺯﻣﺖ ﻭ ﻫﻤﻜﻼﻡ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻋﺸﻖ ﺑﺎﺯﻱ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺟﺎﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻱ؟؟ ﻣﮕﺮ ﺍﻭ ﻫﻤﺎﻥ ﻛﺴﻲ ﻧﺒﻮﺩ ﻛﻪ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﻭ ﻣﺨﻔﻴﺎﻧﻪ ﻛﻔﺸﻬﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﭼﻪ ﻋﺸﻘﻲ ﻭﺍﻛﺲ ﻣﻴﺰﺩ ﻣﮕﺮ ﺍﻭ ﻧﺒﻮﺩ ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺒﻬﺎﻱ ﺩﻟﺘﻨﮕﻲ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ؟؟ ﺣﺎﻝ ﺗﻮ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻱ ﻭ ﺍﻭ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ..ﺑﺰﺭﮔﻲ ﺭﻭﺡ ﺍﻭ ﺩﺭ ﻛﻮﭼﻜﻲ ﺍﻳﻦ ﺩﻧﻴﺎ ﻧﻤﻴﮕﻨﺠﺪ..ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻛﻦ!!! ﭘﺲ ﺣﻖ ﺭﻓﺎﻗﺘﺖ ﺭﺍ ﺍﺩﺍ ﻛﻦ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺭﻓﻴﻘﻲ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﻭﺡ ﺑﺰﺭﮔﺶ ﺩﻋﺎ ﻛﻦ!!...  

ﻣﻦ ﺑﻪ ﻗﺪﻗﺎﻣﺖ ﻳﺎﺭﺍﻥ ﻧﺮﺳﻴﺪﻡ ﻫﺮﮔﺰ... ﺍﻱ ﻛﺎﺵ.. ﻻﺍﻗﻞ ﺭﻛﻌﺖ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺑﺮﺳﻢ... ﺳﻴﺐ ﺳﺮﺧﻲ ﺳﺮ ﻧﻴﺰﺳﺖ ﺩﻋﺎ ﻛﻦ ﻣﻦ ﻧﻴﺰ... ﺍﻳﻨﭽﻨﻴﻦ ﻛﺎﻝ ﻧﻤﺎﻧﻢ ﺑﻪ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺑﺮﺳﻢ!!...  

فرستنده: سودابه پناهی
شهدا واقعا شرمنده ایم
تقدیم به برادر شهیدم
سنگر عروجگاه برگزیدگان بود
روز رفتن
فقط براي خودم
کی گفته من بابا ندارم ...
خاطرتان بی غم مولای ما...
نماز اول وقت ....
پیروزی عملیات فتح المبین مدیون سکوت عباسش بود
سردار شهید مهندس حاج محمود شهبازی
شهیدی که خبر شهادتش تعبیر خواب پدر بود

ابزار هدایت به بالای صفحه